فقط بخاطر یک اتفاق.....
پارت ۶
*خب قبل از شروع خواستم بگم که حمایتا خیلی کمه و من خیلی برای نوشتن این فیک زحمت کشیدم و فقط یه هفته در حال نوشتن بودم و هیچ حمایتی در کار نیست😕 ممنون میشم حمایت کنید
خب بریم سراغ پارت*
شب
💥 آسمون هنوز میغرید
💧 بارون هنوز میاومد
🕯 و... تمام برقها قطع شد
حتی اون چراغ کوچولوی داخل چادر باکوگو که باطری داشت، ناگهان فِسفِس کرد و مُرد.
دکو:
«اه… وای نه! قطع شد؟ تاریک شد؟ من نمیتونم تو تاریکی بخوابم!»
باکوگو (غُر):
«ننهجون، مگه چراغ خواب میخوای؟ بخواب دیگه!»
دکو زیر پتو رفت، ولی...
یه نور آبی از زیر پتو در اومد.
📱 گوشیش روشن بود.
---
باکوگو مشکوک شد
صدای تایپ شنید:
تَق تَق تَق تَق...
باکوگو چشماشو باز کرد:
«دکووووو... با اون گوشی لعنتی داری چیکار میکنی؟»
دکو (وحشتزده):
«هیچی! هیچی! فقط داشتم… آب و هوا رو چک میکردم!»
(در حالی که داشت تند تند یه پیام حذف میکرد.)
باکوگو چنگ زد گوشی رو کشید از دستش!
صفحه هنوز روشن بود...
و چی باز بود؟
.
.
.
گوگل سرچ: "آیا کسی که ازت متنفره ممکنه یواشکی دوستت داشته باشه؟" 😳
باکوگو:
😐
😑
😬
😤
«چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــه این؟!»
دکو:
«ااااااااااااااااهههه نهههههه دیدیششششششش!!»
--
چند ثانیه، فقط صدای بارون.
بعد...
باکوگو (با صدای گرفته ولی سعیدار پنهون کنه):
«داری دربارهی من سرچ میکنی؟»
دکو:
«نه! نه! اصلاً! شاید... یعنی... یکی دیگه رو... فرضی... تئوریک... شبیه تو ولی تو نیستی!»
باکوگو:
«تو فکر کردی من مثل یه سوال گوگلیام؟ “آیا باکوگو خشمگینه یا فقط عاشقه؟”»
دکو (با صدای ناله):
«کاش برق بیاد و من برم تو پریز...»
---
اما هنوز تموم نشده
همینجا بود که گوشی خاموش شد
📴 باطری تموم شد
دکو:
«ااااااه نههههه! همهی چتهام هنوز باز بود! آبروم رفت!»
باکوگو (با خنده شیطونی که سعی میکرد کنترلش کنه):
«خوب شد دیدم، حالا برای همیشه دستمه!»(اهههه کسایی که نمیدونن وقتی که گوشی خاموش شد وقتی روشنش کنی بعد از زدن رمز صفحه ی چتا باز میشه و کاچان هم رمز گوشی دکو رو بلد بود)
دکو:
«نه نه نه کاچاااااااان!»
باکوگو بالش رو پرت کرد سمتش:
«ساکت شو وگرنه فردا کل کلاس میفهمن دنبال چی میگشتی... استاد قلبشکستهی گوگل!»
---
پایان قسمت ششم
*خب قبل از شروع خواستم بگم که حمایتا خیلی کمه و من خیلی برای نوشتن این فیک زحمت کشیدم و فقط یه هفته در حال نوشتن بودم و هیچ حمایتی در کار نیست😕 ممنون میشم حمایت کنید
خب بریم سراغ پارت*
شب
💥 آسمون هنوز میغرید
💧 بارون هنوز میاومد
🕯 و... تمام برقها قطع شد
حتی اون چراغ کوچولوی داخل چادر باکوگو که باطری داشت، ناگهان فِسفِس کرد و مُرد.
دکو:
«اه… وای نه! قطع شد؟ تاریک شد؟ من نمیتونم تو تاریکی بخوابم!»
باکوگو (غُر):
«ننهجون، مگه چراغ خواب میخوای؟ بخواب دیگه!»
دکو زیر پتو رفت، ولی...
یه نور آبی از زیر پتو در اومد.
📱 گوشیش روشن بود.
---
باکوگو مشکوک شد
صدای تایپ شنید:
تَق تَق تَق تَق...
باکوگو چشماشو باز کرد:
«دکووووو... با اون گوشی لعنتی داری چیکار میکنی؟»
دکو (وحشتزده):
«هیچی! هیچی! فقط داشتم… آب و هوا رو چک میکردم!»
(در حالی که داشت تند تند یه پیام حذف میکرد.)
باکوگو چنگ زد گوشی رو کشید از دستش!
صفحه هنوز روشن بود...
و چی باز بود؟
.
.
.
گوگل سرچ: "آیا کسی که ازت متنفره ممکنه یواشکی دوستت داشته باشه؟" 😳
باکوگو:
😐
😑
😬
😤
«چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــه این؟!»
دکو:
«ااااااااااااااااهههه نهههههه دیدیششششششش!!»
--
چند ثانیه، فقط صدای بارون.
بعد...
باکوگو (با صدای گرفته ولی سعیدار پنهون کنه):
«داری دربارهی من سرچ میکنی؟»
دکو:
«نه! نه! اصلاً! شاید... یعنی... یکی دیگه رو... فرضی... تئوریک... شبیه تو ولی تو نیستی!»
باکوگو:
«تو فکر کردی من مثل یه سوال گوگلیام؟ “آیا باکوگو خشمگینه یا فقط عاشقه؟”»
دکو (با صدای ناله):
«کاش برق بیاد و من برم تو پریز...»
---
اما هنوز تموم نشده
همینجا بود که گوشی خاموش شد
📴 باطری تموم شد
دکو:
«ااااااه نههههه! همهی چتهام هنوز باز بود! آبروم رفت!»
باکوگو (با خنده شیطونی که سعی میکرد کنترلش کنه):
«خوب شد دیدم، حالا برای همیشه دستمه!»(اهههه کسایی که نمیدونن وقتی که گوشی خاموش شد وقتی روشنش کنی بعد از زدن رمز صفحه ی چتا باز میشه و کاچان هم رمز گوشی دکو رو بلد بود)
دکو:
«نه نه نه کاچاااااااان!»
باکوگو بالش رو پرت کرد سمتش:
«ساکت شو وگرنه فردا کل کلاس میفهمن دنبال چی میگشتی... استاد قلبشکستهی گوگل!»
---
پایان قسمت ششم
- ۱۴.۹k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط