{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت آخر

قسمت آخر


یارا در اتاق باز کرد و وارد اتاق شد.

به تخت خواب نگاه کرد. هوران به پهلو روی قسمت پایینی تخت خوابش برده بود. شب سختی رو گذرونده بود ..اما مجبور باید .باید بهش نشون میداد .. تا جلوی افتادن این اتفاق بگیرد.. هوران با بقیه ی دخترهایی را که تا حالا دیده بود فرق داشت ..شاید به خاطر اینکه او هم مانند یارا نمی خواست تا زمانی که کسی را دوست ندارد با اون همبستر شود...

لباس های راحتی را که برایش اورده بود گوشه ی تخت گذاشت و ملحفه ای را که درون کمدش بود بیرون اورد و رویش کشید.

در جایی که او توی ان زندگی می کرد همه خوابیدن با جنس مخالف را خوب میدانستند ولی یارا اینطوری نبود .. اون هنوز به عقاید کشورش پایبند بود و به همبن دلیل بود که تا حالا با هیچ یک از دخترانی که به اتاق او فرستاده می شدند نخوابیده بود.. او فقط اظهار میکرد..

یارا به سمت میزش رفت و پشت ان نشست.

قاب عکسی را که همیشه درون کشویش بود بیرون اورد و به ادمای درون قاب خیره شد. با انگشت اشاره اش عکس را لمس کرد.. عکس زنی بود با دو کودک خردسال .. یارا و سارا ... سارا خواهرش .. و ان زن هم مادرش بود . .. تهمینه بانو ... همیشه او را اینگونه صدا می کرد .. تهمینه بانو .. اما افسوس که اکنون تنها عکسش را می توانست ببیند...

عکس را بوسید و درون کشو قرار داد.. از جایش بلند شد .. نمی خواست که دوباره قیافه ی منحوس پدر را ببیند .. پدر که الان قاتل خانواده اش بود .. پدری که مسئول سر نوشت بدش بود .. پدری که اورا به این روز دراورده بود...

به تراس رفت و در مقابل شمعدانی ها ایستاد..گل های مورد علاقه ی مادرش.. هروقت به انها نگاه میکرد می توانست چهره ی خندان مادرش را ببیند .. اما حالا چی؟ حتی نمی دانست مادرش در کجا دفن شده است.. مدت ها بو د که دلش برای مادرش تنگ شده بود ..

درست از فردای ان روزی که فهمید پسرش با شوهرش همکاری می کند و اورا از خانه بیرون کرد .. اما نمی دانست که تنها پسرش این کار را از روی اجبار کرده نه از روی علاقه.. وتنها چیزی که میدانست این بود که خواهر عزیزش در چنگال پدر اسیر و تنها راه زنده ماندنش در دستای برادر است.. یارا به روبه رویش خیره شد ولی در ذهنش چهره ی مادر و خواهرش را تصور کرد..

یارا و هوران به همراه بقیه نگهبانان به دو نگهبانی که داشتند باهم مبارزه میکردند خیره بودند.

نگهبانی که قوی تر بود مشت های سهمگینی وارد می کرد و چند دقیقه ی بعد نگهبان دیگر نقش بر زمین شد.. نگهبانان برای نگهبان قوی تر هورا کشیدند.

نگهبان قوی که از این پیروزی مغرور شده بود گفت : دیگه کی میخواد که سرشو بشکونم؟؟

گردنشو به چپ و راست برد و مشتاهاشو بهم زد.

هوران که دوست داشت باد این نگهبان مغرورو بخوابونه دستشو بالا برد. همه با تعجب بهش نگاه کردند. نگهبان مغرور خندید. یارا دستشو بالا برد و گفت : امیر باهاش مبارزه کن.

نگهبان با تعجب به رئیسش نگاه کرد .

–اما قربان..

– نکنه می ترسی؟

-نه .. اصلا!

نگهبان که اسمش امیر بود از این حرف رئیس ناراحت شد و هوران به مبارزه دعوت کرد.

یارا قبلا ضرب شست هوران رو دیده بود و می خواست دوباره ببینه .

– فقط یه چیزیو یادتون باشه ..این مبارزه تا سر حد مرگه .. یعنی فقط یه نفر بیرون میاد .

امیر گفت : ولی قربان ..

– همین که گفتم!

هوران متعجب به یارا نگاه کرد. اما یارا می دونست داره چی کار میکنه.

مبارزه شروع شد.

امیر به هوران حمله کرد اما هوران یه جاخالی زیبا داد.

اونقدر با اترین مبارزه کرده بود و جاخالی داده بود که این کار براش اب خوردن بود.

امیر خشمگین به هوران نگاه کرد. میخواست اون این مسابقه رو ببره. مشتی رو به سمت هوران فرستاد. امیر اونو دست کم گرفته بود .

هوران با دستش جلوی مشت اون گرفت و با دست دیگش مشتی به شکم امیر زد. هوران الان اونو به چشم یه کیسه بوکس میدید. دست امیر شل شد. هوران جفت دستاشو به کار گرفت و از فرصت استفاده کرد و پشت سر هم به شکم امیر مشت زد. یک دو ..یک دو..

امیر قدمی به عقب رفت درد بدی روی توی ناحیه ی شکمش حس میکرد و بسیار عصبانی بود. اما هوران خونسرد بود ..چون عصبانیت بیشتر باعث شکست خوردن میشه..

امیر لگدی رو به سمت سر هوران فرستاد.

هوران جا خالی داد و لگدی رو به لایه ی پای امیر زد. امیر از درد به خودش پیچید و خم شد. هوران فرصت غنیمت شمرد و سر شونه های امیر و گرفت و زانوشو محکم به شکمش کوبوند.

صدای اخ امیر بلند شد.

ضربه بعدی رو که یه حرکت چرخشی بود پشت سر ضربه ی قبلیش ، با نوک زانوش به گیج گاه امیر زد. امیر پخش زمین شد و از درد به خودش پیچید.

صدای خند ه های همراه با تمسخر بقیه نگهبانا فضا رو پر کرد.

هوران بالای سر امیر نشست و خیلی ماهرانه س
دیدگاه ها (۱۰)

مریم معصومی و متین سوده

قسمت17 سردم بود... خیلیم سردم بود. موهام خیس و سنگین بود.....

قسمت 16 جلوی آیینه وایستاده بودم و داشتم به خودم از توی آیی...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وپنجم 𓆪 🖤🥀همه برای چند ثانیه ساکت ماند...

ادامه پارت ۵۳

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

بهار بدون تو

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط