مرد بی رحم

### پارت دهم: مرزِ ممنوعه

فاصله‌ی بین ما به قدری کم شده بود که گویی هوایِ میانمان هم از شدتِ تنش، گرم شده بود. گرمایِ نفس‌هایش را روی پوستِ گونه‌ام حس می‌کردم. او کمرم را محکم‌تر نگه داشت، انگار می‌خواست با این کار، تمامِ راهِ فرار را از من ببندد.

او با صدایی که از تهِ گلو و بسیار بم و خطرناک به گوش می‌رسید، زمزمه کرد:
«از دخترای خوشگل خوشم میاد... و تو، اولین دخترِ خوشگلی هستی که اینجا استخدام شده... پس، برای من باش!»

قلبم برای لحظه‌ای ایستاد. کلماتش مثل شوکِ الکتریکی به تمامِ بدنم نشست. با صدایی که از شدتِ تعجب و شوک، به سختی خارج می‌شد، گفتم:
«چی؟!»

اما او اجازه نداد سوالِ من در هوا معلق بماند. با حرکتی سریع و مقتدرانه، دستش را زیر چانه‌ام گذاشت، سرم را بالا کشید و با بی‌رحمیِ تمام، لب‌هایش را روی لب‌هایم کوبید.

تمامِ جهان در آن لحظه سیاه شد. اولین برخورد، مثل برخوردِ دو موجِ متضاد بود؛ من سعی کردم خودم را عقب بکشم، سعی کردم این بوسه‌یِ غیرقانونی و وحشیانه را متوقف کنم، اما او اجازه نمی‌داد. او دستِ دیگرش را به پشتِ سرم، میانِ موهایم برد و فشار داد؛ انگار می‌خواست مطمئن شود که من هیچ راهِ گریزی ندارم. او مرا بیشتر به سمتِ خودش، به سمتِ تاریکیِ خودش، کشید.

او طعمِ لبانم را با ولع می‌چشید، انگار که در حالِ تصاحبِ یک قلمرو باشد. در آن لحظات، من نه در ترس بودم و نه در خشم؛ فقط در میانه‌یِ یک طوفانِ بی‌رحمانه گیر افتاده بودم.

ناگهان، همان‌طور که با شدت شروع کرده بود، جدا شد.

بدنم که از این هجومِ ناگهانیِ احساسات و حرکت، قدرت خود را از دست داده بود، فرو ریخت. پاهایم دیگر توانِ نگه داشتنِ من را نداشتند و با بی‌حالی روی زمینِ سردِ بالکن نشستم. اشکی که از گوشه‌یِ چشمم سرازیر شد، از شدتِ گیجی بود.

جونگ‌کوک حتی یک بار هم به من نگاه نکرد. او همان‌طور که با همان ابهتِ سرد و بی‌روحش ایستاده بود، بدونِ گفتنِ کلمه‌ای، چرخید و از بالکن خارج شد. صدای قدم‌هایِ سنگین و منظمش را در راهرویِ تاریک می‌شنیدم که به سمتِ اتاقِ خودش می‌رفت؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، انگار او فقط یک شکار را تماشا کرده و حالا به خوابِ خود رفته است.

من، در حالی که تمامِ وجودم می‌لرزید، به دیوارِ سردِ بالکن تکیه دادم. سینه‌ام با سرعت بالا و پایین می‌رفت. سعی کردم نفس‌های نامنظمم را کنترل کنم، سعی کردم به خودم بفهمانم که این فقط یک کابوس است... اما لرزشِ لب‌هایم و گرمایِ لب‌های او، حقیقت را فریاد می‌زد.

در حالی که چشم‌هایم از شدتِ خستگی و فشارِ عصبی سنگین شده بود، در همان وضعیتِ نیمه‌نشسته، بی‌آنکه بدانم چه زمانی، تاریکیِ مطلق مرا در بر گرفت و به خوابی عمیق و آشفته فرو بردم.
دیدگاه ها (۰)

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

### پارت سوم: «شوکِ سردِ در آغوشِ مافیا»با بازگشتِ برقِ اضطر...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

**پارت ۳۱**لوله‌ی سرد و سنگینِ اسلحه روی پوستِ حساسِ شقیقه‌ا...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

رقص مرگ و عشقp¹⁵اشک‌ها مثلِ سیل رویِ صورتم جاری شده بودن. تم...

نمیبخشمت p.23

چند پارتی بازی ممنوع

007-پنهان در مه - پارت ۷۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط