***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۸:
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود، سکوتی که فقط با صدای تندِ ضربانِ قلبِ من شکسته میشد. جونگکوک داشت با اون نگاهِ نافذ و مالکیتطلبش به من خیره میشد که ناگهان، پاش به لبهی فرشِ ابریشمیِ اتاق لیز خورد.
او که همیشه کنترلِ همهچیز رو در دست داشت، برای لحظهای تعادلش رو از دست داد. غریزهی من، یا شاید هم اون کششِ ناخودآگاهِ بینمون، باعث شد قبل از اینکه بتونم فکر کنم، دستم رو دراز کنم تا مانعِ افتادنش بشم. اما بدبختی این بود که سرعتِ من با سرعتِ سقوطِ او هماهنگ نبود.
در لحظهی برخورد، بدنم به سمتِ او متمایل شد و با شدتِ تمام، لبهایش با لبهای من برخورد کرد. ضربهی ناگهانی باعث شد هر دو با هم به سمتِ تخت سقوط کنیم.
وقتی سرم رو بالا آوردم، چشمم به چشمهایِ شوکهشدهی جونگکوک خورد. برای چند ثانیه، دنیا متوقف شد. فقط صدای نفسهای تندِ ما بود که در فضای اتاق میپیچید. او کمی سرش رو بالا آورد و با نگاهی که حالا از خشمِ همیشگی، به چیزی عمیقتر و وحشیتر تبدیل شده بود، به من خیره شد.
او با صدایی که از شدتِ هیجان و خشم میلرزید، رو به درِ اتاق داد زد:
- «کسی وارد این اتاق نشه! اگه کسی در رو باز کنه، سرش رو از تنش جدا میکنم!»
سپس دوباره به سمتِ من برگشت. این بار دیگه هیچکس نبود که مانع بشه. نگاهش روی لبهایم چرخید و بدونِ هیچ مقدمهای، دوباره لبهایش را محکم و با ولعی بیحد و حصر روی لبهای من گذاشت. این بوسه مثلِ یک برخوردِ دو طوفان بود؛ نه آرام، نه ملایم، بلکه پر از حسرت، خشم و میلی که مدتها زیرِ خاکستر پنهان شده بود.
او من را به تخت چسباند و تمامِ مرزهای مقاومت رو در هم شکست. در آن اتاقِ پر از دوربین، که قرار بود تنها شاهدِ تنهاییِ من باشه، حالا شاهدِ برخوردِ آتشینِ ما بود...
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۸:
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود، سکوتی که فقط با صدای تندِ ضربانِ قلبِ من شکسته میشد. جونگکوک داشت با اون نگاهِ نافذ و مالکیتطلبش به من خیره میشد که ناگهان، پاش به لبهی فرشِ ابریشمیِ اتاق لیز خورد.
او که همیشه کنترلِ همهچیز رو در دست داشت، برای لحظهای تعادلش رو از دست داد. غریزهی من، یا شاید هم اون کششِ ناخودآگاهِ بینمون، باعث شد قبل از اینکه بتونم فکر کنم، دستم رو دراز کنم تا مانعِ افتادنش بشم. اما بدبختی این بود که سرعتِ من با سرعتِ سقوطِ او هماهنگ نبود.
در لحظهی برخورد، بدنم به سمتِ او متمایل شد و با شدتِ تمام، لبهایش با لبهای من برخورد کرد. ضربهی ناگهانی باعث شد هر دو با هم به سمتِ تخت سقوط کنیم.
وقتی سرم رو بالا آوردم، چشمم به چشمهایِ شوکهشدهی جونگکوک خورد. برای چند ثانیه، دنیا متوقف شد. فقط صدای نفسهای تندِ ما بود که در فضای اتاق میپیچید. او کمی سرش رو بالا آورد و با نگاهی که حالا از خشمِ همیشگی، به چیزی عمیقتر و وحشیتر تبدیل شده بود، به من خیره شد.
او با صدایی که از شدتِ هیجان و خشم میلرزید، رو به درِ اتاق داد زد:
- «کسی وارد این اتاق نشه! اگه کسی در رو باز کنه، سرش رو از تنش جدا میکنم!»
سپس دوباره به سمتِ من برگشت. این بار دیگه هیچکس نبود که مانع بشه. نگاهش روی لبهایم چرخید و بدونِ هیچ مقدمهای، دوباره لبهایش را محکم و با ولعی بیحد و حصر روی لبهای من گذاشت. این بوسه مثلِ یک برخوردِ دو طوفان بود؛ نه آرام، نه ملایم، بلکه پر از حسرت، خشم و میلی که مدتها زیرِ خاکستر پنهان شده بود.
او من را به تخت چسباند و تمامِ مرزهای مقاومت رو در هم شکست. در آن اتاقِ پر از دوربین، که قرار بود تنها شاهدِ تنهاییِ من باشه، حالا شاهدِ برخوردِ آتشینِ ما بود...
***
- ۲۴۶
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط