{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نـفـرتــ

نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟓
جین: بله منم خوشحال میشم که با شما دوست باشم خانم جوان.

لبخند بزرگی نشست روی لبم.

+ تو چند سالته!

جین: دوازده سالمه.

لبامو بهم فشورم.

جین: خانم جوان اگه سوالی نیست من از حضورتون مرخص میشم.

+ نه چیزی نیست میتونی بری

با خارج شدن جین از اتاق الان من بودمو و تنها..... سه روز بعد از اون ماجرا مامان و بابا از سفر کاریشون برگشتن،

اما با دیدن دست شکسته من شوکه شدن و دائم ازم میپرسیدن کار جونگکوک‌ بود یا نه منم چون دوست نداشتم بازم مامان و بابا دعواش کنن بهشون دروغ گفتم، و اون شد اولین دروغ من، امروز هم روزی بود که جونگکوک‌ می‌رفت ایتالیا ناراحت بودم،

با اینکه اذیتم میکردم اما دوست نداشتم بره، آروم به سمت اتاقش حرکت کردم، تو اتاقش نبود، از این فرصت استفاده کردمو رفتم سمت چمدونش،

در چمدون رو باز کردم مامان به خود کوک سپرده بود تا چمدونشو جمع کن اما اون جز اسباب بازیاش چیزی بر نداشته بود انگار تنها ثروتی که داشت همینا بودن که الان باخودش داشت می‌برد به ایتالیا، عروسک خرسی کوچیکو از جیبم درآوردم.

+خرسی مواظب کوک باش اون الان فقط تورو داره.

آروم خرسی رو بغل کردم و بوسه ی بهش زدم، عروسک خرسی رو توی جیب چمدون گذاشتم.

×دلم برات تنگ میشه.

با صدای کوک از جا پریدم.
_ اینجا چیکار میکنی؟
برگشتم سمتش.

+هیچ... هیچی

قیافه خونسردنس خونسرد تر از همیشه بود.

_برو می‌خوام تنها باشم
دیدگاه ها (۱۶)

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟔_ برو می‌خوام تنها باشم نیم نگاهی به چمدو...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟕جین گفت:_ راستی امروز جیمین رو دیدم.با شن...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏𝟒 + خیلی‌ بدی جونگکوک‌ چرا هولم دادی!دو...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟑 ویو م.کلب‌هاش رو بهم فشار داد، نفس عمیقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط