رمان سوکوکو 69
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 69:
دازای(تو ذهنش): ای لعنتی..یادم رفت اینو بردارم
با اخم گفت: این چیه؟
لبخند زدم
+ خب..لباسه دیگه
پوف کلافه ای کشید و اوردش نزدیکتر
چویا: نگاه کن..چرا استینو یقه ات خونیه؟
+ اهاااا اینو میگیی..خب دستام یه ذره پاره شد
لباسو اونطرف انداخت و فوری دستمو گرفت و نگاش کرد
- دستت که چیزیش نیست..
انگشتمو زدم تو پیشونیش و خندیدم
+ یه کم بالاتر بود خنگول..باندپیچیش کردم رفت
- حتما؟
+ اره..
-اوفف..از دست تو..همیشه منو میترسونی
از جاش بلند شد و رفت سمت اتاق
+ چویا..
- چیه؟
+ امم..سردت نیس؟
- نه..چرا باید سردم باشه؟ مگه زمستونه
+ خب من خیلی سردمه..میشه...
- نه خیر..یه شب هیچی بهت نگفتم پررو نشو هاا
+ اوهو..کی به کی میگه پررو..اصلا اینجا خونه منه برو بیرون من دلم میخواد رو تخت خودم و تو خونه خودم راحت بخوابم
پوزخند زد: هه..از خدامه..
کتشو برداشت و رفت سمت در
چویا(با لحن خشن): حالا میتونی هرچقد میخوای رو تختت بخوابی..عزیزم
همینکه درو باز کرد منم دنبالش رفتم بیرون
بارون گرفته بود
برا چند لحظه هردومون زیر بارون وایسادیم
چویا دستاشو زیر قطره های بارون گرفته بود و منم نگاهمو بهش دوخته بودم
اروم اروم داشتم خودمو بهش نزدیک میکردم که یدفعه صدای رعد و برق بلندی اومد
حواسم از چویا پرت شد و سرمو رو به اسمون گرفتم
دو دفعه دیگه اسمون رعد و برق زد
برخلاف صدای وحشتناکش اون نور ابیش بی نظیر بود
+ نگاه کن چویا..قشنگ نیس؟
منتظر بودم تا یه جوابی ازش بشنوم ولی هیچی نگفت..فقط میتونستم سنگینیه نفساشو حس کنم
فوری نگاش کردم
تند تند نفس میکشید و دستشو جمع کرده بود تو سی//نش
سرشو پایین انداخته بود و سعی میکرد لرزششو کنترل کنه
+ ببینم..یدفعه چت شد؟
تا حرفم تموم شد دوباره صدای رعد و برق اومد و چویا یدفعه افتاد
فوری کنارش نشستم و بلندش کردم
صورت وحشتزده اشو سمتم گرفت و با صدای ضعیف گفت: منو ببر داخل..ا..الان
فوری بردمش توی خونه و یه جا نشوندمش
موهاشو از تو صورتش کنار زدم و بهش خیره شدم
+ حالت خوبه؟
چشماشو به زمین دوخته بود و یه کلمه حرف نمیزد
رفتم چند تا لباس براش اوردم و کمکش کردم تا عوضشون کنه ولی هنوز میلرزید
+ ببینم..هنوز نتونستی فراموشش کنی؟اون صدا اذیتت میکنه؟
سرشو تند تند بالا پایین کرد
- باید..بخوا..بم..فردا دوباره..خ..خوب میشم
دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق
روی تخت دراز کشید و پتو رو تا گردنش روی خودش انداخت
رومو برگردوندم تا از اتاق بیام بیرون که صدام کرد
- دازای..
+ هوم؟
- الان..س..سرد..مه
لبخند زدم و رفتم کنارش دراز کشیدم..
سرشو روی دستم گذاشت و خودشو توی بغلم جمع کرد
+ اگه میدونستم انقد میترسی به اسمون میگفتم بجای رعد و برق برات ستاره دنباله دار بفرسته..
با صدای خواب الود گفت: ستاره دنباله دار..همیشه ارزو میکردم یکی ببینم
همینطور که دستمو اروم روی سرش میکشیدم گفتم: جدی میگی؟
دیگه جواب نداد
یخورده خودمو کشیدم عقب و نگاش کردم
خوابش برده بود
دوباره بغلش کردم و زیرل/ب گفتم: هه.. ارزو اره؟....
دازای(تو ذهنش): ای لعنتی..یادم رفت اینو بردارم
با اخم گفت: این چیه؟
لبخند زدم
+ خب..لباسه دیگه
پوف کلافه ای کشید و اوردش نزدیکتر
چویا: نگاه کن..چرا استینو یقه ات خونیه؟
+ اهاااا اینو میگیی..خب دستام یه ذره پاره شد
لباسو اونطرف انداخت و فوری دستمو گرفت و نگاش کرد
- دستت که چیزیش نیست..
انگشتمو زدم تو پیشونیش و خندیدم
+ یه کم بالاتر بود خنگول..باندپیچیش کردم رفت
- حتما؟
+ اره..
-اوفف..از دست تو..همیشه منو میترسونی
از جاش بلند شد و رفت سمت اتاق
+ چویا..
- چیه؟
+ امم..سردت نیس؟
- نه..چرا باید سردم باشه؟ مگه زمستونه
+ خب من خیلی سردمه..میشه...
- نه خیر..یه شب هیچی بهت نگفتم پررو نشو هاا
+ اوهو..کی به کی میگه پررو..اصلا اینجا خونه منه برو بیرون من دلم میخواد رو تخت خودم و تو خونه خودم راحت بخوابم
پوزخند زد: هه..از خدامه..
کتشو برداشت و رفت سمت در
چویا(با لحن خشن): حالا میتونی هرچقد میخوای رو تختت بخوابی..عزیزم
همینکه درو باز کرد منم دنبالش رفتم بیرون
بارون گرفته بود
برا چند لحظه هردومون زیر بارون وایسادیم
چویا دستاشو زیر قطره های بارون گرفته بود و منم نگاهمو بهش دوخته بودم
اروم اروم داشتم خودمو بهش نزدیک میکردم که یدفعه صدای رعد و برق بلندی اومد
حواسم از چویا پرت شد و سرمو رو به اسمون گرفتم
دو دفعه دیگه اسمون رعد و برق زد
برخلاف صدای وحشتناکش اون نور ابیش بی نظیر بود
+ نگاه کن چویا..قشنگ نیس؟
منتظر بودم تا یه جوابی ازش بشنوم ولی هیچی نگفت..فقط میتونستم سنگینیه نفساشو حس کنم
فوری نگاش کردم
تند تند نفس میکشید و دستشو جمع کرده بود تو سی//نش
سرشو پایین انداخته بود و سعی میکرد لرزششو کنترل کنه
+ ببینم..یدفعه چت شد؟
تا حرفم تموم شد دوباره صدای رعد و برق اومد و چویا یدفعه افتاد
فوری کنارش نشستم و بلندش کردم
صورت وحشتزده اشو سمتم گرفت و با صدای ضعیف گفت: منو ببر داخل..ا..الان
فوری بردمش توی خونه و یه جا نشوندمش
موهاشو از تو صورتش کنار زدم و بهش خیره شدم
+ حالت خوبه؟
چشماشو به زمین دوخته بود و یه کلمه حرف نمیزد
رفتم چند تا لباس براش اوردم و کمکش کردم تا عوضشون کنه ولی هنوز میلرزید
+ ببینم..هنوز نتونستی فراموشش کنی؟اون صدا اذیتت میکنه؟
سرشو تند تند بالا پایین کرد
- باید..بخوا..بم..فردا دوباره..خ..خوب میشم
دستشو گرفتم و بردمش توی اتاق
روی تخت دراز کشید و پتو رو تا گردنش روی خودش انداخت
رومو برگردوندم تا از اتاق بیام بیرون که صدام کرد
- دازای..
+ هوم؟
- الان..س..سرد..مه
لبخند زدم و رفتم کنارش دراز کشیدم..
سرشو روی دستم گذاشت و خودشو توی بغلم جمع کرد
+ اگه میدونستم انقد میترسی به اسمون میگفتم بجای رعد و برق برات ستاره دنباله دار بفرسته..
با صدای خواب الود گفت: ستاره دنباله دار..همیشه ارزو میکردم یکی ببینم
همینطور که دستمو اروم روی سرش میکشیدم گفتم: جدی میگی؟
دیگه جواب نداد
یخورده خودمو کشیدم عقب و نگاش کردم
خوابش برده بود
دوباره بغلش کردم و زیرل/ب گفتم: هه.. ارزو اره؟....
- ۲۴.۰k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط