بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²⁹
_جسیکا... بیا یه چیزی رو روشن کنیم.
صداش آروم بود، اما قاطع. جسیکا نگاهش کرد و با وجود اینکه هنوز عصبانی بود، سعی کرد آروم باشه.
_من تورو تعقیب نکردم. ولی از اونجایی که جونگ کوک رو فرستادم تا ازت مراقبت کنه، مطمئناً میدونستم کجا هستی.
این کار رو کردم چون بهت اعتماد ندارم که بتونی خودت رو از آدمای خطرناک دور نگه داری. نه به خاطر اینکه میخوام زندونیت کنم.
جسیکا نفس عمیقی کشید و با چشمانی که برق اعتراض داشت، بهش نگاه کرد:
+پس چرا انقدر قاطعانه باهام حرف میزنی؟ انگار که من یه بچهٔ پنج ساله ام که هیچی نمیفهمم.
تهیونگ لبخند تلخی زد و دستش رو رها کرد. به سمت مبل برگشت و نشست، با دست اشاره کرد که جسیکا هم کنارش بشینه. دخترک مکثی کرد، اما در نهایت کنارش نشست.
_چون تو توی چشمای من هنوز همون دختر کوچولوی ترسیده‌ای هستی که توی اون کلاب لعنتی دیدمش. اون روز، وقتی تورو از اونجا بیرون کشیدم، به خودم قول دادم که هیچوقت نذارم یه قطره اشک از چشمات بیفته.
ولی الان میبینم که خودم دارم باعث اشکت میشم... و این از همه چیز برام بدتره.
جسیکا به دستاش نگاه کرد و آروم گفت:
+من دیگه اون دختر ترسیده نیستم، بابایی.
یه سال گذشته. من بزرگتر شدم. میتونم خودم تصمیم بگیرم که با کی دوست بشم و با کی نه.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. به دیوار روبرو خیره شد و با لحنی که دیگه سردی نداشت، فقط خستگی و یه درد قدیمی توش بود، گفت:
_میدونی جیمین کیه؟ پدرش یه آدم حسابیه که سالهاست داره پشت چشام نقشه میکشه. میخواد جای منو بگیره اما به ظاهر یک شریک و دوسته، و جیمین... جیمین رو فرستاده تا از نزدیکترین راه ممکن بهم ضربه بزنه. اون نزدیکترین راه تویی، جسیکا.
+چرا فکر میکنی من نزدیکترین راهم؟ مگه من چی کاره شماها هستم؟
تهیونگ برگشت و مستقیم توی چشماش نگاه کرد:
_چون تو تنها نقطه ضعف منی، جسیکا.
تنها کسی که اگه بهش دست بزنن، من کنترل خودمو از دست میدم. و پدر جیمین این رو میدونه.
جسیکا چند ثانیه بهش خیره شد. کم کم داشت میفهمید که قضیه چیزی فراتر از یه حسادت ساده ست.
+پس... پس جیمین واقعاً فقط میخواد از من استفاده کنه؟
_نمیدونم. شاید خودش هم ندونه که داره توی یه بازی بزرگتر از خودش استفاده میشه. ولی من نمیخوام تو رو به یه آزمایشگاه تبدیل کنم تا ببینم نیتش چیه. ترجیح میدم از الان جلوشو بگیرم.
جسیکا سرش رو انداخت پایین و چند لحظه فکر کرد. وقتی بلندش کرد، چشمانش آرومتر بود:
+باشه...
قول میدم تا وقتی که خودت بهم نگفتی مشکلی نیست، دیگه با جیمین حرف نزنم. ولی یه چیزی...
تهیونگ با کنجکاوی نگاهش کرد.
_چی؟
+تو هم قول بده که دیگه تعقیبم نکنی. من می‌دونم که نگرانی ولی نمیتونی منو از همه چیز جدا کنی فقط چون میترسی.
تهیونگ چند لحظه به چشمان پر از اعتمادش نگاه کرد. لبخند کوچکی روی لبش نشست و دستش رو دراز کرد و موهای جسیکا رو نوازش کرد:
_قول میدم...
به شرطی که خودت هم به قولت عمل کنی.
جسیکا با لبخند کوچکی سرش رو تکون داد:
+قول.
تهیونگ آروم خندید و دستش رو دور شونه‌هاش حلقه کرد و به سمت خودش کشید. جسیکا بدون مقاومت، سرش رو روی شونه‌اش گذاشت.
_دخترم...
باور کن که این کار رو برای خودم نمیکنم. فقط میخوام سالم بمونی، چون عزیزترین منی ...
+میدونم بابایی...
منم دیگه بچه نیستم که نفهمم.
تهیونگ با نرمی پیشانی‌اش رو بوسید و آروم گفت:
_آفرین...
حالا برو اتاقت و استراحت کن. فردا آخر هفته اس، بعد از ظهر میتونیم با هم بریم بیرون، اگه دوست داشته باشی.
جسیکا با خوشحالی سرش رو تکون داد و از جا بلند شد و رفت.
تهیونگ به پشت سرش نگاه کرد و وقتی در اتاقش بسته شد، صورتش رو توی دستاش گرفت و آهی عمیق کشید. میدونست که این آرامش فقط یه وقفه‌ست تا طوفان بعدی...
آجوما از پشت سرش نزدیک شد و دستش رو روی شونه‌اش گذاشت:
*خوب شد که با مهربونی باهاش حرف زدی. اون فقط به یه پدر نیاز داره، نه یه زندونی.
تهیونگ با لبخند کوچکی به آجوما نگاه کرد:
_میدونم... فقط میترسم که اگه زیاد نرم باشم، یه روزی از دستم در بره.
آجوما با لبخندی گرم بهش نگاه کرد:
*اگه بهش اعتماد کنی، هیچوقت ازت فرار نمیکنه، پسرم.
اگه بترسونیش، بله.
تهیونگ چیزی نگفت، فقط به پله‌هایی که جسیکا ازش بالا رفته بود خیره شد و توی دلش امیدوار بود که اینبار حق با آجوما باشه...
ولی یه احساسی تو درونش درحال رشد بود که میدونست اگه جلوش رو نگیره، شاید خطرناک بنظر بیاد.
---
ادامه دارد...
۱۰۰ لایک
۳۰ بازنشر
۱۰۰ کامنت (نفری ۶ تا)
دیدگاه ها (۱۴۴)

dark life = 39

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

Last leaves/رمان جیمین

🍷🌹…………………………پارت۱۲…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا.....................

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پش...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط