{محکوم به لمس }
{محکوم به لمس }
part ۱۱ 杂交种
ناخودآگاه بدن دختر لرزید از تماس دست گرمش با گونه سردش، جیمین دست همسرش را گرفت و روی صندلی های شاهانه ای که برای عروس و داماد درست کرده بودم نشستند
گوان دوباره با همان جدیتش از جا برخواست و جلوی آنها ایستاد باید قوانینی میگذاشت حتا اگه لازم بود به آن دختر دو رگه سختترین قانون ها رو میگذاشت
گوان با همان لباس سنتی ژاپنی اش شروع به حرف زدن کرد: حفظ اصالت و سنت در برابر دنیای مدرن برای عروس جدید مردان بار سیاست و دنیای مدرن را به دوش میکشند، اما زنان باید روح، اصالت و سنتهای باستانی کشور را زنده نگه دارند به همین دلیل، پوشیدن کتوشلوار لباس مدرن استفاده از گوشی یا سوار ماشین شدن برای عروس دو رگه در این قصر، یک جرم و گناه بزرگ محسوب میشه
لی آرو پوزخند دردناکی زد و زیر لب زمزمه کرد : انگار قبلاً این امکانات رو داشتم
جیمین شنید اما فقط زیر چشمی نگاهش کرد و چیزی به زبان نیاورد،
کم کم همه به تبریک گفتند می آمدند و گاه گاهی دختر باید جواب میداد تا نوبت به رنتو رسید جلوی جیمین ایستاده تعظیم کرد همچنین برای لی آرو محترمانه لب زد : تبریک میگم رییس جوان و بانوی دوم قصر من رنتو پارک پسر عموی بزرگ رییس جوان هستم امیدوارم بتونیم باهم به خوبی در قصر زندگی کنیم
دختر متوجه طعنه پنهانش شد اگه به اون بود که اصلا جواب نمیداد اما لبخند پوزخندی زد : رفتار هر شخص به خودش برمیگرده جناب رنتو
رنتو لبخندی زد کمتر از خودش نبود بدون حرف دیگری فاصله گرفت دختر نفس آسوده ای کشید تازه شروعش بود
جیمین برای صحبت با مقام دارا از جا برخواست و قدمی دور شد امت نگاه دختر بهش گره خورد نگاهی که بهش میگفت بماند، اون بدون جیمین کس دیگه ای رو در این قصر نداشت،
اما با هیوُگا و گوان هر دو جلویش ایستاد هیوگا تعظیم کوتاهی کرد با همان لحن نیش دارش گفت : عروس دو رگه چهره زیبایی داره مگه نه بانوی اول
گوان نگاه جدی بهش کرد : اون عروس نیست و نخواهد شد
در واقع یک گروگان سیاسی در قصر ما هست تا خاندان این دختر بر علیه خاندان ما اقدامی نکنند هر وقت از این مطمئن شدیم که خانوادش تهدیدی نیستند برای کار ما این ازدواج باطل میشه من یه عروس دو رگه نمیخوام
چشم های دختر پر از اشک شدند خودش بغض داشت شنیدن این حرف ها هم بدترش کرد با چشم های پر از اشک اما لبخند روی لب خطاب به گوان گفت : بهتره ندیمه شما.. اشاره ای به هیوگا کرد..: براتون آب بیاره آخه عادت به سخن رانی های طولانی دارین
هیوگا عصبی از اینکه ندیمه خطابش کرد خواست حرفی بزنه که صدای مردانه و جدی پشت سر مانع اش شد : میشه لطفاً منو با عروسم تنها بزارید
هر دو زن به سوی جیمین نگاه کردند. گوان عصبی از حرفش راه افتاد هیوگا هم نگاه آخری به عروس انداخته رفت
جیمین روی صندلی نشست نگاهی به چشم های لبریز از اشکش انداخت با صدای پایین و آرامی گفت : چی بهت گفتن
لی آرو با بغض و غیض گفت : هیچی..
جیمین عصبی از اینکه درست جواب نداد از لایه دندون هایش غرید : گفتم چی بهت گفتن
لی آرو با بغض و صدای لرزان صورتش را سمتش چرخاند لحظه ای نگاه جیمین روی لب های قرمزش و چشم های بغضی اش چرخید و وسوسه ای به درونش افتاد اما صدای بغض آلود دختر هواسش را به جا آورد : فقط یاد آوری کردن که یه گروگان بیشتر نیستم و وقتی خانوادم دیگه تهدیدی برای کار شما نبود ولم میکنی..
تمام حرف ها را با چشم های پر از اشک بدون کشیدن نفس تند تند پشت سرم هم بیان کرد جیمین جدی و خشن پلک دست گذاشت روی دستش : من باهاشون حرف میز...
دختر با بغض و خشم دستش را از حصار دست مردانش بیرون کشید : اصلا نیازی نیست باهاشون حرف بزنی
با گرفتن دامنش تا جلوی پاهایش نباشد از روی صندلی برخواست بدون اهمیت دادن به مهمانان به سوی تراس رفت
جیمین مات و مبهوت مانده بود چطوری پسش زد چه جرعتی به خرج داد، بهت زده پلک زد و با خود تکرار کرد : باورم نمیشه چطوری جرعت کرد ..
....
شرط
۱۰ لایک
۵ کامنت
part ۱۱ 杂交种
ناخودآگاه بدن دختر لرزید از تماس دست گرمش با گونه سردش، جیمین دست همسرش را گرفت و روی صندلی های شاهانه ای که برای عروس و داماد درست کرده بودم نشستند
گوان دوباره با همان جدیتش از جا برخواست و جلوی آنها ایستاد باید قوانینی میگذاشت حتا اگه لازم بود به آن دختر دو رگه سختترین قانون ها رو میگذاشت
گوان با همان لباس سنتی ژاپنی اش شروع به حرف زدن کرد: حفظ اصالت و سنت در برابر دنیای مدرن برای عروس جدید مردان بار سیاست و دنیای مدرن را به دوش میکشند، اما زنان باید روح، اصالت و سنتهای باستانی کشور را زنده نگه دارند به همین دلیل، پوشیدن کتوشلوار لباس مدرن استفاده از گوشی یا سوار ماشین شدن برای عروس دو رگه در این قصر، یک جرم و گناه بزرگ محسوب میشه
لی آرو پوزخند دردناکی زد و زیر لب زمزمه کرد : انگار قبلاً این امکانات رو داشتم
جیمین شنید اما فقط زیر چشمی نگاهش کرد و چیزی به زبان نیاورد،
کم کم همه به تبریک گفتند می آمدند و گاه گاهی دختر باید جواب میداد تا نوبت به رنتو رسید جلوی جیمین ایستاده تعظیم کرد همچنین برای لی آرو محترمانه لب زد : تبریک میگم رییس جوان و بانوی دوم قصر من رنتو پارک پسر عموی بزرگ رییس جوان هستم امیدوارم بتونیم باهم به خوبی در قصر زندگی کنیم
دختر متوجه طعنه پنهانش شد اگه به اون بود که اصلا جواب نمیداد اما لبخند پوزخندی زد : رفتار هر شخص به خودش برمیگرده جناب رنتو
رنتو لبخندی زد کمتر از خودش نبود بدون حرف دیگری فاصله گرفت دختر نفس آسوده ای کشید تازه شروعش بود
جیمین برای صحبت با مقام دارا از جا برخواست و قدمی دور شد امت نگاه دختر بهش گره خورد نگاهی که بهش میگفت بماند، اون بدون جیمین کس دیگه ای رو در این قصر نداشت،
اما با هیوُگا و گوان هر دو جلویش ایستاد هیوگا تعظیم کوتاهی کرد با همان لحن نیش دارش گفت : عروس دو رگه چهره زیبایی داره مگه نه بانوی اول
گوان نگاه جدی بهش کرد : اون عروس نیست و نخواهد شد
در واقع یک گروگان سیاسی در قصر ما هست تا خاندان این دختر بر علیه خاندان ما اقدامی نکنند هر وقت از این مطمئن شدیم که خانوادش تهدیدی نیستند برای کار ما این ازدواج باطل میشه من یه عروس دو رگه نمیخوام
چشم های دختر پر از اشک شدند خودش بغض داشت شنیدن این حرف ها هم بدترش کرد با چشم های پر از اشک اما لبخند روی لب خطاب به گوان گفت : بهتره ندیمه شما.. اشاره ای به هیوگا کرد..: براتون آب بیاره آخه عادت به سخن رانی های طولانی دارین
هیوگا عصبی از اینکه ندیمه خطابش کرد خواست حرفی بزنه که صدای مردانه و جدی پشت سر مانع اش شد : میشه لطفاً منو با عروسم تنها بزارید
هر دو زن به سوی جیمین نگاه کردند. گوان عصبی از حرفش راه افتاد هیوگا هم نگاه آخری به عروس انداخته رفت
جیمین روی صندلی نشست نگاهی به چشم های لبریز از اشکش انداخت با صدای پایین و آرامی گفت : چی بهت گفتن
لی آرو با بغض و غیض گفت : هیچی..
جیمین عصبی از اینکه درست جواب نداد از لایه دندون هایش غرید : گفتم چی بهت گفتن
لی آرو با بغض و صدای لرزان صورتش را سمتش چرخاند لحظه ای نگاه جیمین روی لب های قرمزش و چشم های بغضی اش چرخید و وسوسه ای به درونش افتاد اما صدای بغض آلود دختر هواسش را به جا آورد : فقط یاد آوری کردن که یه گروگان بیشتر نیستم و وقتی خانوادم دیگه تهدیدی برای کار شما نبود ولم میکنی..
تمام حرف ها را با چشم های پر از اشک بدون کشیدن نفس تند تند پشت سرم هم بیان کرد جیمین جدی و خشن پلک دست گذاشت روی دستش : من باهاشون حرف میز...
دختر با بغض و خشم دستش را از حصار دست مردانش بیرون کشید : اصلا نیازی نیست باهاشون حرف بزنی
با گرفتن دامنش تا جلوی پاهایش نباشد از روی صندلی برخواست بدون اهمیت دادن به مهمانان به سوی تراس رفت
جیمین مات و مبهوت مانده بود چطوری پسش زد چه جرعتی به خرج داد، بهت زده پلک زد و با خود تکرار کرد : باورم نمیشه چطوری جرعت کرد ..
....
شرط
۱۰ لایک
۵ کامنت
- ۳.۱k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط