{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۸

پارت ۴۸
دو روز بعد، لینا همراه سوفیا برای خرید بیرون رفته بود.
وقتی به ساختمان رسید، جین‌وو جلوی در منتظرش بود.
ـ لینا!
لینا با دیدنش لبخند زد.
ـ جین‌وو؟ اینجا چی کار می‌کنی؟
ـ مامانت یه سری وسایل برات فرستاده.
چند تا کیسه رو بهش داد.
ـ ممنون، ولی خودم می‌برم.
جین‌وو سریع کیسه‌ها رو از دستش گرفت.
ـ نه، سنگینه. من میارم.
لینا خندید.
ـ تو زیادی فضولی می‌کنی.
ـ وظیفه‌ی پسرخاله بودنمه!
هر دو خندیدن.
همون موقع تهیونگ از ماشین پیاده شد و چشمشون به هم افتاد.
جین‌وو با لبخند دست تکون داد.
ـ تهیونگ! بیا کمک کن اینا رو ببریم بالا.
تهیونگ خندید.
ـ باشه.
هر سه با هم وارد ساختمان شدن.
جین‌وو و لینا طبق معمول سر یه موضوع بی‌اهمیت شروع به کل‌کل کردن.
ـ اینو بده من.
ـ خودم می‌برم.
ـ گفتم سنگینه!
ـ جین‌وو، تو واقعاً رو اعصابی.
تهیونگ وسط حرفشون خندید.
ـ شما دوتا هیچ‌وقت خسته نمی‌شید؟
جین‌وو گفت:
ـ نه!
لینا همزمان گفت:
ـ چرا!
هر دو به هم نگاه کردن و خندیدن.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ دیوونه‌اید.
وقتی جین‌وو رفت، لینا و تهیونگ توی راهرو تنها موندن.
تهیونگ گفت:
ـ امشب وقت داری؟
ـ چرا؟
ـ می‌خوام ببرمت یه جایی.
ـ کجا؟
ـ سورپرایزه.
لینا لبخند زد.
ـ باشه.
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ پس ساعت هفت پایین باش.
ـ حتماً.
تهیونگ رفت سمت پله‌ها.
لینا هم وارد خونه شد.
اما هیچ‌کدوم نمی‌دونستن...
این قرار قرار بود آخرین قدم قبل از اعتراف واقعی‌شون باشه.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴۸ دو روز بعد، لینا همراه سوفیا برای خرید بیرون رفته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط