سناریو
وقتی ا.ت مریض میشه و تب داره...
نامجون وقتی دستش رو روی پیشانی ا.ت گذاشت، اخمهاش در هم رفت.
«تب داری... چرا زودتر بهم نگفتی؟»
ا.ت با صدای گرفته گفت: «فکر کردم خوب میشم... نمیخواستم نگران بشی.»
نامجون لیوان آب رو دستش داد. «نگران نشم؟ وقتی حالت اینه؟»
ا.ت لبخند کمرنگی زد. «ببخشید...»
نامجون پتو رو روش مرتب کرد. «فقط استراحت کن، همهچیز رو من انجام میدم.»
جین با یک کاسه سوپ وارد اتاق شد.
«خانوم مریض، وقت غذاست.»
ا.ت سرش رو تکون داد. «اشتها ندارم...»
جین کنار تخت نشست. «فقط چند قاشق، باشه؟ برای اینکه زودتر خوب بشی.»
ا.ت با اخم ریزی گفت: «مثل بچهها باهام رفتار نکن.»
جین خندید. «تا وقتی مریضی، حق دارم لوسِت کنم.»
آخر سر ا.ت با لبخند چند قاشق سوپ خورد.
یونگی آرام کنار تخت نشست و موهای ا.ت را از روی صورتش کنار زد.
«حالت چطوره؟»
ا.ت چشمهای نیمهبازش را به او دوخت. «بد... سرم خیلی درد میکنه.»
یونگی دستش را گرفت. «امروز فقط استراحت میکنی.»
ا.ت آهسته گفت: «کنارم میمونی؟»
یونگی بدون مکث جواب داد: «تا وقتی حالت خوب بشه، از کنارت جایی نمیرم.»
جیهوپ با نگرانی دماسنج را نگاه کرد.
«ا.ت! تبِت هنوز بالاست.»
ا.ت با صدای ضعیفی گفت: «خوب میشم...»
جیهوپ اخم کرد. «نه، امروز فقط باید استراحت کنی.»
ا.ت لبخند کوچیکی زد. «اینقدر نگران نباش...»
جیهوپ دستش رو گرفت. «نمیتونم. وقتی مریضی، تمام فکر و ذکرم پیش توئه.»
جیمین کنار تخت نشست و لیوان آب رو به سمت ا.ت گرفت.
«یکم آب بخور.»
ا.ت صورتش رو جمع کرد. «حوصله ندارم...»
جیمین با لبخند گفت: «فقط چند جرعه، بعدش هرچی خواستی.»
ا.ت با بیحوصلگی آب رو نوشید و گفت: «مرسی...»
جیمین موهاش رو نوازش کرد. «آفرین... حالا بخواب تا زودتر خوب بشی.»
تهیونگ وارد اتاق شد و با دیدن صورت بیحال ا.ت، لبخندش محو شد.
«هنوز تب داری؟»
ا.ت آرام گفت: «فکر کنم...»
تهیونگ دستش را روی پیشانی او گذاشت. «آره، هنوز داغی.»
ا.ت با لحن آرومی گفت: «یه بغل میخوام...»
تهیونگ لبخند زد و خیلی آرام او را در آغوش گرفت. «هرچقدر بخوای.»
جونگکوک از وقتی فهمیده بود ا.ت مریض شده، لحظهای از کنارش دور نمیشد.
«داروتو خوردی؟»
ا.ت با اخم گفت: «تلخه... دوستش ندارم.»
جونگکوک با خندهی آرومی گفت: «میدونم، ولی اگه نخوری خوب نمیشی.»
ا.ت لبهاش رو جمع کرد. «قول میدی وقتی خوب شدم، منو ببری بیرون؟»
جونگکوک لبخند زد. «قول. هر جایی که بخوای.»
ا.ت دارویش را خورد و با اخم گفت: «فقط به خاطر اون قولت.»
جونگکوک خندید، پتو را رویش کشید و آرام گفت: «حالا فقط بخواب... میخوام دفعهی بعد که چشماتو باز میکنی، حالت خیلی بهتر باشه.»
نظرتون رو حتما بگید ⭐️
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
نامجون وقتی دستش رو روی پیشانی ا.ت گذاشت، اخمهاش در هم رفت.
«تب داری... چرا زودتر بهم نگفتی؟»
ا.ت با صدای گرفته گفت: «فکر کردم خوب میشم... نمیخواستم نگران بشی.»
نامجون لیوان آب رو دستش داد. «نگران نشم؟ وقتی حالت اینه؟»
ا.ت لبخند کمرنگی زد. «ببخشید...»
نامجون پتو رو روش مرتب کرد. «فقط استراحت کن، همهچیز رو من انجام میدم.»
جین با یک کاسه سوپ وارد اتاق شد.
«خانوم مریض، وقت غذاست.»
ا.ت سرش رو تکون داد. «اشتها ندارم...»
جین کنار تخت نشست. «فقط چند قاشق، باشه؟ برای اینکه زودتر خوب بشی.»
ا.ت با اخم ریزی گفت: «مثل بچهها باهام رفتار نکن.»
جین خندید. «تا وقتی مریضی، حق دارم لوسِت کنم.»
آخر سر ا.ت با لبخند چند قاشق سوپ خورد.
یونگی آرام کنار تخت نشست و موهای ا.ت را از روی صورتش کنار زد.
«حالت چطوره؟»
ا.ت چشمهای نیمهبازش را به او دوخت. «بد... سرم خیلی درد میکنه.»
یونگی دستش را گرفت. «امروز فقط استراحت میکنی.»
ا.ت آهسته گفت: «کنارم میمونی؟»
یونگی بدون مکث جواب داد: «تا وقتی حالت خوب بشه، از کنارت جایی نمیرم.»
جیهوپ با نگرانی دماسنج را نگاه کرد.
«ا.ت! تبِت هنوز بالاست.»
ا.ت با صدای ضعیفی گفت: «خوب میشم...»
جیهوپ اخم کرد. «نه، امروز فقط باید استراحت کنی.»
ا.ت لبخند کوچیکی زد. «اینقدر نگران نباش...»
جیهوپ دستش رو گرفت. «نمیتونم. وقتی مریضی، تمام فکر و ذکرم پیش توئه.»
جیمین کنار تخت نشست و لیوان آب رو به سمت ا.ت گرفت.
«یکم آب بخور.»
ا.ت صورتش رو جمع کرد. «حوصله ندارم...»
جیمین با لبخند گفت: «فقط چند جرعه، بعدش هرچی خواستی.»
ا.ت با بیحوصلگی آب رو نوشید و گفت: «مرسی...»
جیمین موهاش رو نوازش کرد. «آفرین... حالا بخواب تا زودتر خوب بشی.»
تهیونگ وارد اتاق شد و با دیدن صورت بیحال ا.ت، لبخندش محو شد.
«هنوز تب داری؟»
ا.ت آرام گفت: «فکر کنم...»
تهیونگ دستش را روی پیشانی او گذاشت. «آره، هنوز داغی.»
ا.ت با لحن آرومی گفت: «یه بغل میخوام...»
تهیونگ لبخند زد و خیلی آرام او را در آغوش گرفت. «هرچقدر بخوای.»
جونگکوک از وقتی فهمیده بود ا.ت مریض شده، لحظهای از کنارش دور نمیشد.
«داروتو خوردی؟»
ا.ت با اخم گفت: «تلخه... دوستش ندارم.»
جونگکوک با خندهی آرومی گفت: «میدونم، ولی اگه نخوری خوب نمیشی.»
ا.ت لبهاش رو جمع کرد. «قول میدی وقتی خوب شدم، منو ببری بیرون؟»
جونگکوک لبخند زد. «قول. هر جایی که بخوای.»
ا.ت دارویش را خورد و با اخم گفت: «فقط به خاطر اون قولت.»
جونگکوک خندید، پتو را رویش کشید و آرام گفت: «حالا فقط بخواب... میخوام دفعهی بعد که چشماتو باز میکنی، حالت خیلی بهتر باشه.»
نظرتون رو حتما بگید ⭐️
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۳۶.۷k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط