Soukoku
( بازنویسی شده)
*** دازای
دازای: چر
ا اینجوری لباس پوشیدیییییی؟
نه
چویا: تازه اینو چویا: قشنگه مگه نه؟
دازای:
نگاه کن
دازای: چیو؟
چویا کلاهشو داد پایین و موهای مرواریدیش رو دیدم ، قربونت بررررمممم با این کیوتیت خرگوش
دازای: خیلی بده
چویا: چرااااا به این قشنگیییی
دازای: وای الان پنیک میکنم
آتسوشی: چویا سان به شدت گوگولی شدی
چویا: مرسییی عزیزمی
رو از دفتر بردم دازای: کی عزیزته؟
چویا: آتسوشی
دازای: آتسوشی پوخ میخوره
چویا:🫥
آتسوشی:🥲
دازای: مرض
کتمو انداختم روش
چویا: موهاااااامممم
چوی
ابیرون ، کتمو بهم داد
چویا: بگیر
دازای: بپوش
چویا: نمیخوام
دازای: تو چرا اینجوری لباس پوشیدی؟
چویا: به تو چه
دازای: عصبانیم نکن
چویا: اگه بکنم چی میشه؟
رفتم نزدیکش و چسبوندمش به دیوار ، فقط چند اینچ فاصلمون بود ، به چشماش نگاه کردم هنوز هم سرکش بود ولی گونه هاش سرخ بود
دازای: بدو ، عصبانیم کن
چویا: گمشو
سرمو توی گردنش فرو بردم ، بو میکردم و میبوسیدم
چویا: لطفا، نکن
دازای: نمیتونم از این بو بگذرم
چویا: کاری نکن که دوباره وابسته بشم
دازای: چند ساله که وابسته ی توام
این حقیقته ترک چویا برام از ترک مواد مخدرم بدتره، ازش فاصله گرفتم و اونو بردن خونم، ازش جدا شدم، به سمت خونه ی من حرکت کردیم
چویا: ولی من باید برم خونه ی کونیکیدا بمو
نم…
دازای: تو بی جا میکنی
چویا: واااااا
دازای: درد
رسیدیم خونه ی من
چویا: ای وای عروسکم توی خونه جا موند
دازای: میرم میارم
چویا: به تاچیهارا میگم میاره
تاچیهارا؟ اون؟ این همه آدم چرا اون حیوون
*** چویا
دازای: گفتم خودم میرم
چویا: نه با…
یهو داد زد
دازای: گفتم میرم
چویا: خب فهمیدممم
میدونستم واسه تاچیهاراست ، از همون اولش بهش حسادت میکرد شکمم صدا داد
دازای: گرسنه ای؟
چویا: آره
د
ازای شروع به گرم کردن غذا کرد وقتی داغ شد آورد ، داشتیم میخوردیم که کرمم گرفت
چویا: راستی بهت گفتم عروسکه رو تاچیهارا گرفته؟
غذا پرید تو گلوش ، بهش آب دادم
چویا: آروم بابا، شوخی کردم
دازای: آها، یه سوال
جب شده
داچویا: بپرس
دازای: بعد از من… کس دیگه ای اومد تو زندگیت؟
چویا:…
دازای: او…اومد؟
چویا: نه ، یعنی نتونستم
دازای: چویا من دلیل داشتم برای رفتنم
چویا: میدونم ، اوداساکو سان قبل جنگ پیش من اومد
از قیافش فهمیدم مت
عزای: چی گفت؟
چویا: گفت ازت متنفر نشم
دازای: تو چی گفتی؟
چویا: حتی اگر گوشتمو ببره حواسم هست دستش رو نبره
دازای: چویا من عا…
چویا: میدونم
دازای: چطور؟
چویا: چشمات
مشخص بود خوشش اومده
***دازای
دازای: پاشو وایسا
چویا خندید
چویا: چی؟
دازای: پاشو وایسا
چویا باشه
چویا ایستاد
دازای: ناکاهارا چویا ، قبول میکنی تا لحظه ی آخر زندگیم کنارم باشی؟
چویا: به شرط اینکه اون آخرین لحظه به دست خودت نباشه
دازای: قول
چویا: عاشقتم
دازای: من بیشتر عشقم
حلقه
ای که همیشه توی سنگ ماه تولد اوداساکو بود رو در آوردم
چویا: این؟
دازای: آره انگشتر توعه همونی که با خودم بردم
چویا: مال تو هم اینجاست
از زیر لباسش گردنبدی بیرون آورد که انگشتر به اون وصل بود
ادامه دارد…
*** دازای
دازای: چر
ا اینجوری لباس پوشیدیییییی؟
نه
چویا: تازه اینو چویا: قشنگه مگه نه؟
دازای:
نگاه کن
دازای: چیو؟
چویا کلاهشو داد پایین و موهای مرواریدیش رو دیدم ، قربونت بررررمممم با این کیوتیت خرگوش
دازای: خیلی بده
چویا: چرااااا به این قشنگیییی
دازای: وای الان پنیک میکنم
آتسوشی: چویا سان به شدت گوگولی شدی
چویا: مرسییی عزیزمی
رو از دفتر بردم دازای: کی عزیزته؟
چویا: آتسوشی
دازای: آتسوشی پوخ میخوره
چویا:🫥
آتسوشی:🥲
دازای: مرض
کتمو انداختم روش
چویا: موهاااااامممم
چوی
ابیرون ، کتمو بهم داد
چویا: بگیر
دازای: بپوش
چویا: نمیخوام
دازای: تو چرا اینجوری لباس پوشیدی؟
چویا: به تو چه
دازای: عصبانیم نکن
چویا: اگه بکنم چی میشه؟
رفتم نزدیکش و چسبوندمش به دیوار ، فقط چند اینچ فاصلمون بود ، به چشماش نگاه کردم هنوز هم سرکش بود ولی گونه هاش سرخ بود
دازای: بدو ، عصبانیم کن
چویا: گمشو
سرمو توی گردنش فرو بردم ، بو میکردم و میبوسیدم
چویا: لطفا، نکن
دازای: نمیتونم از این بو بگذرم
چویا: کاری نکن که دوباره وابسته بشم
دازای: چند ساله که وابسته ی توام
این حقیقته ترک چویا برام از ترک مواد مخدرم بدتره، ازش فاصله گرفتم و اونو بردن خونم، ازش جدا شدم، به سمت خونه ی من حرکت کردیم
چویا: ولی من باید برم خونه ی کونیکیدا بمو
نم…
دازای: تو بی جا میکنی
چویا: واااااا
دازای: درد
رسیدیم خونه ی من
چویا: ای وای عروسکم توی خونه جا موند
دازای: میرم میارم
چویا: به تاچیهارا میگم میاره
تاچیهارا؟ اون؟ این همه آدم چرا اون حیوون
*** چویا
دازای: گفتم خودم میرم
چویا: نه با…
یهو داد زد
دازای: گفتم میرم
چویا: خب فهمیدممم
میدونستم واسه تاچیهاراست ، از همون اولش بهش حسادت میکرد شکمم صدا داد
دازای: گرسنه ای؟
چویا: آره
د
ازای شروع به گرم کردن غذا کرد وقتی داغ شد آورد ، داشتیم میخوردیم که کرمم گرفت
چویا: راستی بهت گفتم عروسکه رو تاچیهارا گرفته؟
غذا پرید تو گلوش ، بهش آب دادم
چویا: آروم بابا، شوخی کردم
دازای: آها، یه سوال
جب شده
داچویا: بپرس
دازای: بعد از من… کس دیگه ای اومد تو زندگیت؟
چویا:…
دازای: او…اومد؟
چویا: نه ، یعنی نتونستم
دازای: چویا من دلیل داشتم برای رفتنم
چویا: میدونم ، اوداساکو سان قبل جنگ پیش من اومد
از قیافش فهمیدم مت
عزای: چی گفت؟
چویا: گفت ازت متنفر نشم
دازای: تو چی گفتی؟
چویا: حتی اگر گوشتمو ببره حواسم هست دستش رو نبره
دازای: چویا من عا…
چویا: میدونم
دازای: چطور؟
چویا: چشمات
مشخص بود خوشش اومده
***دازای
دازای: پاشو وایسا
چویا خندید
چویا: چی؟
دازای: پاشو وایسا
چویا باشه
چویا ایستاد
دازای: ناکاهارا چویا ، قبول میکنی تا لحظه ی آخر زندگیم کنارم باشی؟
چویا: به شرط اینکه اون آخرین لحظه به دست خودت نباشه
دازای: قول
چویا: عاشقتم
دازای: من بیشتر عشقم
حلقه
ای که همیشه توی سنگ ماه تولد اوداساکو بود رو در آوردم
چویا: این؟
دازای: آره انگشتر توعه همونی که با خودم بردم
چویا: مال تو هم اینجاست
از زیر لباسش گردنبدی بیرون آورد که انگشتر به اون وصل بود
ادامه دارد…
- ۵۴.۳k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط