#هوس_خان👑

#هوس_خان👑
#پارت116


همیشه شنیده بودم زنا که دسیسه کنن هیچ کسی از پسشون بر نمیاد
ولی فکرشم نمیکردم خودم قربانی این دسیسه ها بشم
قربانی شدم

قربانی دسیسه زنانیکه هیچی از من و زندگیم نمیدونن
کنارم ایستاد و گفت
_ چه اتفاقی افتاده؟
مادرت فقط بهم گفت بیام ببینمت...

مادرم به فکرن بود
به فکرم بود و میخواست با علیرضا حالمو خوب کنه؟
نگاهمو به صورتش دادم و گفتم
باختم زندگیمو باختم هر چیزی که داشتم و از دست دادم
تو
مادرم
هر کسی که شنید گفت اشتباهه
گفت ماهرو ممنوعه...
اما هیچکدوم شما ها درک نکردین که من چقدر این دختر و دوست دارم...

نفهمیدین این ماهرو برای من یه دختر معمولی نیست که چشمام رو گرفته باشه گفتن نه گفتن نمیشه
مقاومت کردم ایستادم اما وقتی دست روی نقطه ضعف آدم بذارن مجبور میشی کوتاه بیای و بگذری
از دلخوشیت از چیزی که تنها دلیل زندگیت حتی میتونه باشه...
علیرضا احساس میکنم شکستم
مشتم و روی سینه ام کوبیدم و فریاد زدم
اینجا دیگه قلبی ندارم
جا گذاشتمش...
مگه من چی خواستم؟
جز اون دختر چرا ازم گرفتنش؟
چرا باهام اینکارو کردن؟
روی زمین دو زانو افتادم اون کنارم نشست
_بلند شو مرد وسط روستاییم میبینن...

با پوزخند گفتم ببینن بذار همه ببینن خانزاده شون کم اورده از هم پاشیده...


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

مهمونی خطرناک پارت:23ویو اتبابای ات: عزیزم، تو دختر منی. می‌...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

رمان اسیر خان پارت سیزدهم ۱۳

#هوس_خان👑#پارت165 خنده صداداری کرد و گفت همه همینو گفتن مخص...

#هوس_خان👑#پارت96همه حواسشون به حرف زدن و بحث‌های مختلفی بود ...

#هوس_خان👑#پارت98پارت 97 عکس💚این دختر عشق بزرگی توی وجودش پرو...

#هوس_خان👑#پارت164علیرضا با دیدنم نمیدونم چی و فهمید که چکشی ...

#هوس_خان👑#پارت201بالاخره مارال با بی میلی ازمون دور شد اما ر...

#هوس_خان👑#پارت170درست رو به روش ایستادم و گفتم به این چیزا ب...

#هوس_خان👑#پارت162کلافه از روی اجبار سری تکون دادم و گفتم باش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط