بزار تو حال خودم باشم 💕

ا.ت : خب راستش اقای یین سرشون شلوغه
یونگی : مهم نیست بهم بگو
ا.ت : اون اتاق ۱ هستش
و بعد میره بعد ۱۰ دقیقه میاد بیرون اما دقیقا همون موقه شوهر خاله ات صدات میزنه و تو میری

ا.ت : رییس چیزی شده
یین : اره بشین
نشستی
یین : ببین دخترم تو مجبوری اقای مین ازدواج کنی
*قیافت شکسته شد *
یین: میدونم میدونم اما این مشکل هستش ک میتونه دست ب هرکاری بزنه برای تو و بعد میاد جلو و بغلت میکنه
و بعد میگه : م با مادرت تماس میگیرمو بهش میگم ک راستش ب گفته ی خودش ۳ روز دیگه بیاید برای عقد 🙂🙂🙂🙂
ا.ت: ب..اش..ه
یین:منیخوای بری خونه
ا.ت :ن
و بعد از بغلش در میای و بعد میری سر کارت دلت میخواست گریه کنی اما چون وسط کار بود نمیشد🥺 بغضی ت گلوت داشتی و یاد اونموقع افتادی 🥺🥺🥺🥺 و گریه ات بایه هق سرازیر میشه و میری دست شویی و صورتتو میشوری و مو هاتو باز میکنی مغزت میگفت :شاید این مث قبلی نباشه 😄😄 میری خونه و مامانت هم مث شوهر خاله ات میبینی ک میاد بغلت میکنه و میگه : عزیزم ما مجبوریم
ا.ت : ن ن اش‌کال نداره بعد از بغلش میای بیرون و نیری ت اتاقت گریه میکنی همه ی ارایشت بهم ریخت میری صورتتو میشوری 🚿💧💧💧💧💧🚿🚿🚿🚿🚿🚿🚿🚿💧💧💧 و بعد خوابت میبره میخوابی تا ساعت ۵ صبح (نمیدونم چرا دوست دارم شبیه اخلاق خودم باشه 😁😁😁😁😅😅😅)
و بعد بعد کلی کار دوباره میری سر کار پس فردا باید میومدن فردای ان روز استرس خاصی داشتی چون قرار بود لباساتو بخری برای عقد رفتین (با یونگی ) بیرون و یه لباس سفید (اسلاید بعد )
ک بعد خرید لباس نوبت ب کفش شد رفتین داخل مغازه با دیدن یک نفر چشات باز شد😳😳
ا.ت: چ..ی این اینجا با ایو 😢 با بهترین دوستم ک بعد یونگی حالتو میفهمه و میگه: چیزی شده ا.ت :ن
کفشو میخرینو زود از اونجا میرین (کفش اسلاید بعدی یعنی بعد لباس ) و بعد کلی خرید میرید ت ماشین ت سرتو به شیشه تکیه میدی وقتی بارون بارید چشای تو هم بارونی شد 😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢 ک بعد با دست اشکاتو پاک میکنی یونگی با دیدن این دستتو میگیره و میگه: یه چیزی دیگه بهش فکر نکن و همچنین ب ایو بغضت ترکید نگه داشت و رفت برات اب خریدو گفت اینو بخور ت فقط ابو میگیری و بعد میبینه نمیخوری ب زور بهت میده و تو=😐
و بعد راه میوفته راستش تو یکم خوشت اومده بود چون نگرانت بود و بعد هردوتون میزنید زیر خنده رسیدید خونه و بعد میری خونه با اون خرتو پرتا میری خونه ........
خیلی زیاد نوشتم 😅😅
دیدگاه ها (۵)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سناریو🎀وقتی فک می کنی رقتن سرکار وتو دنس خیلی هاتی میری[شوهر...

تک پارتی

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

سناریو خط قرمز پارت اخر

پارت۳

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

سناریو سانزو پارت 1

"اگـه لـبـاسـ زیـرتـونـ رو (🗿) تـو اتـاقـشـونـ جـا بـزاریـد"...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط