پارت سوم
پارت سوم
---
**پارت سوم: بازی با آتش**
لیها با تمامِ توانش تکونی به خودش داد و سعی کرد بازوهایِ سنگیِ مرد رو از دورِ کمرش جدا کنه. نفسنفسزنان، با صدایی که از خشم میلرزید، فریاد کشید: «ولم کن آشغال!»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. فقط فشارِ دستش رو روی کمرِ لیها بیشتر کرد—جوری که لیها حس کرد ستون فقراتش داره زیرِ اون قدرتِ بیرحمانه جمع میشه. جونگکوک با صدایی که مثلِ خزیدنِ مار روی سنگِ سرد بود، توی گوشش زمزمه کرد: «هیس... سلیطهبازی در نیار.»
لیها که از دردِ ناشی از فشارِ اون دستهایِ آهنین به ستوه اومده بود، دوباره با خشم تقلا کرد. ناخنهایِ بلندش رو با تمامِ قدرت توی بازویِ جونگکوک فرو برد و نالید: «گفتم ولم کن عوضی! استخوانهام... خرد شدن!»
جونگکوک در جواب، اون رو با یک حرکتِ سریعتر و محکمتر به خودش چسبوند. فاصلهی بینشون به صفر رسید؛ جوری که لیها میتونست ضربانِ تندِ قلبِ مرد رو پشتِ سینهاش حس کنه. جونگکوک با صدایی بم و تهدیدآمیز گفت: «تا تو باشی یاد بگیری انقدر سرکش نباشی، بیبی.»
لیها با حرص، سرش رو عقب کشید و با صورتی که از فشارِ خشم و درد سرخ شده بود، نیشخندی تحقیرآمیز زد: «بیبی؟ چقدر زود صمیمی میشی!»
نگاهِ جونگکوک تیرهتر و وحشیتر شد. دستش رو از کمرش به سمتِ چونهی لیها برد و صورتش رو با زور به سمتِ خودش برگردوند. فضایِ بینشون پر از الکتریسیته و خطر بود. جونگکوک با لحنی که هیچ شک و تردیدی توش نبود، گفت: «خیلی از این صمیمیتر هم میتونم باشم، ولی دارم رعایت میکنم. پس تو هم انقدر شیک نزن که تحملم تموم بشه و کار دستت بدم... سلیطه.»
---
**پارت سوم: بازی با آتش**
لیها با تمامِ توانش تکونی به خودش داد و سعی کرد بازوهایِ سنگیِ مرد رو از دورِ کمرش جدا کنه. نفسنفسزنان، با صدایی که از خشم میلرزید، فریاد کشید: «ولم کن آشغال!»
جونگکوک حتی پلک هم نزد. فقط فشارِ دستش رو روی کمرِ لیها بیشتر کرد—جوری که لیها حس کرد ستون فقراتش داره زیرِ اون قدرتِ بیرحمانه جمع میشه. جونگکوک با صدایی که مثلِ خزیدنِ مار روی سنگِ سرد بود، توی گوشش زمزمه کرد: «هیس... سلیطهبازی در نیار.»
لیها که از دردِ ناشی از فشارِ اون دستهایِ آهنین به ستوه اومده بود، دوباره با خشم تقلا کرد. ناخنهایِ بلندش رو با تمامِ قدرت توی بازویِ جونگکوک فرو برد و نالید: «گفتم ولم کن عوضی! استخوانهام... خرد شدن!»
جونگکوک در جواب، اون رو با یک حرکتِ سریعتر و محکمتر به خودش چسبوند. فاصلهی بینشون به صفر رسید؛ جوری که لیها میتونست ضربانِ تندِ قلبِ مرد رو پشتِ سینهاش حس کنه. جونگکوک با صدایی بم و تهدیدآمیز گفت: «تا تو باشی یاد بگیری انقدر سرکش نباشی، بیبی.»
لیها با حرص، سرش رو عقب کشید و با صورتی که از فشارِ خشم و درد سرخ شده بود، نیشخندی تحقیرآمیز زد: «بیبی؟ چقدر زود صمیمی میشی!»
نگاهِ جونگکوک تیرهتر و وحشیتر شد. دستش رو از کمرش به سمتِ چونهی لیها برد و صورتش رو با زور به سمتِ خودش برگردوند. فضایِ بینشون پر از الکتریسیته و خطر بود. جونگکوک با لحنی که هیچ شک و تردیدی توش نبود، گفت: «خیلی از این صمیمیتر هم میتونم باشم، ولی دارم رعایت میکنم. پس تو هم انقدر شیک نزن که تحملم تموم بشه و کار دستت بدم... سلیطه.»
- ۸۷۸
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط