dark life = 6
همانطور که پشتش به تهیونگ بود تا کارتها را از کیفش بیرون بکشد، ناگهان گرما و حضوری پشت سرش شکل گرفت. انقدر سریع و بیصدا که انگار یک شبح بود. ات با شنیدن صدای نفسهای آرام و گرمی که به پشت گردنش اصابت کرد، خشکش زد. بوی ادکلن چوبی، دود و نعناع توی مشامش پیچید. میدانست که کیم تهیونگست، درست پشت سرش. بدون اینکه به او دست بزند، فقط آنجا ایستاده بود.
ات میتوانست سنگینی نگاهش را روی انحنای کمرش و سپس روی گردن بیدفاعش حس کند. صدای بم و زمزمهوار تهیونگ، درست کنار گوشش پیچید: «دکتر... میدونین چرا اسم این کارتها رو رورشاخ گذاشتن؟»
ات بیحرکت مانده بود. حتی نمیتوانست نفس بکشد. توی کمد خیره شده بود و قلبش بند آمده بود. «چ... چرا؟»
تهیونگ کمی نزدیکتر شد، آنقدر که نوک بینیاش بهآرامی با موهای بلند ات تماس پیدا کرد و نفسی عمیق از بوی شامپوی گلهای سفیدش کشید. صدایش زمزمهای خفه و پر از لذت بود: «چون قراره ذهن مریض و کثیف آدمهای مثل من رو نشون بده. اما من نیازی به کارتهات ندارم. من الانم دارم چندتا چیز خیلی جالب توی ذهنم میبینم... و همشون هم مربوط به شماس، دکتر پارک ات. مخصوصاً وقتی که میبینم این کمر باریک و گردن سفیدتون چه جوری از ترس یخ زده...»
ات بالاخره نفسش را با صدا بیرون داد، پرونده را به سینهاش چسباند و برگشت. صورتش فقط چند سانتیمتر با صورت تهیونگ فاصله داشت. چشمانش گشاد شده بودند، نه کاملاً از ترس، بلکه از هیجانی ناشناخته. تهیونگ به او لبخند میزد. لبخندی آرام، مهربان و عمیقاً پیروزمندانه. انگار داشت میگفت: «گرفتمت.»
ات با صدایی که میلرزید، گفت: «جلسه تمومه، آقای کیم. لطفاً برگردین به جایگاهتون.»
تهیونگ دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد و با وقار و شیطنت پس زد. «البته، دکتر. هر چی شما بگین. من یه بیمار فوقالعاده مطیعم... برای شما.» و بهآرامی به سمت صندلیاش برگشت.
ات مثل برقگرفتهها از اتاق بیرون زد. توی راهروی سرد، تکیه به دیوار داد و دستش را روی قلبش فشار داد. داشت دیوانه میشد. این مرد... این مرد رسماً داشت با ذهنش، با بدنش و با زن درونش بازی میکرد. و بدتر از همه، ات داشت از این بازی، در عین وحشت، لذت میبرد. لبخند مار، داشت زهرش را توی رگهایش میدواند.
بچه ها یه سوال چرا پارت اول این رمان هشتا لایک خورده ولی پارت دو و سه ده تا لایک؟ 😑🤨
ات میتوانست سنگینی نگاهش را روی انحنای کمرش و سپس روی گردن بیدفاعش حس کند. صدای بم و زمزمهوار تهیونگ، درست کنار گوشش پیچید: «دکتر... میدونین چرا اسم این کارتها رو رورشاخ گذاشتن؟»
ات بیحرکت مانده بود. حتی نمیتوانست نفس بکشد. توی کمد خیره شده بود و قلبش بند آمده بود. «چ... چرا؟»
تهیونگ کمی نزدیکتر شد، آنقدر که نوک بینیاش بهآرامی با موهای بلند ات تماس پیدا کرد و نفسی عمیق از بوی شامپوی گلهای سفیدش کشید. صدایش زمزمهای خفه و پر از لذت بود: «چون قراره ذهن مریض و کثیف آدمهای مثل من رو نشون بده. اما من نیازی به کارتهات ندارم. من الانم دارم چندتا چیز خیلی جالب توی ذهنم میبینم... و همشون هم مربوط به شماس، دکتر پارک ات. مخصوصاً وقتی که میبینم این کمر باریک و گردن سفیدتون چه جوری از ترس یخ زده...»
ات بالاخره نفسش را با صدا بیرون داد، پرونده را به سینهاش چسباند و برگشت. صورتش فقط چند سانتیمتر با صورت تهیونگ فاصله داشت. چشمانش گشاد شده بودند، نه کاملاً از ترس، بلکه از هیجانی ناشناخته. تهیونگ به او لبخند میزد. لبخندی آرام، مهربان و عمیقاً پیروزمندانه. انگار داشت میگفت: «گرفتمت.»
ات با صدایی که میلرزید، گفت: «جلسه تمومه، آقای کیم. لطفاً برگردین به جایگاهتون.»
تهیونگ دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد و با وقار و شیطنت پس زد. «البته، دکتر. هر چی شما بگین. من یه بیمار فوقالعاده مطیعم... برای شما.» و بهآرامی به سمت صندلیاش برگشت.
ات مثل برقگرفتهها از اتاق بیرون زد. توی راهروی سرد، تکیه به دیوار داد و دستش را روی قلبش فشار داد. داشت دیوانه میشد. این مرد... این مرد رسماً داشت با ذهنش، با بدنش و با زن درونش بازی میکرد. و بدتر از همه، ات داشت از این بازی، در عین وحشت، لذت میبرد. لبخند مار، داشت زهرش را توی رگهایش میدواند.
بچه ها یه سوال چرا پارت اول این رمان هشتا لایک خورده ولی پارت دو و سه ده تا لایک؟ 😑🤨
- ۸.۷k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط