{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(#قرمز_ممنوع ❤️

(#قرمز_ممنوع ❤️

#part²⁷

﴿ویو راوی﴾

ات آرام برگه را از روی زمین برداشت.

جوهر قرمز، با وجود قدیمی بودن کاغذ، هنوز پررنگ بود.

با صدای آهسته خواند:

ات: «حقیقت همیشه از کتابخانه شروع می‌شود...»

اخمی کرد.

ات: یعنی چی؟

تهیونگ بدون اینکه جواب بدهد، برگه را از دستش گرفت.

چند لحظه به آن خیره ماند.

رنگ صورتش تغییر کرد.

ات: تو اینو می‌شناسی... مگه نه؟

تهیونگ برگه را تا کرد و داخل جیبش گذاشت.

تهیونگ: این فقط یه کاغذ قدیمیه.

ات: دوباره شروع شد...

بازم می‌خوای حقیقت رو ازم پنهون کنی؟

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

این بار دیگر نمی‌توانست مثل قبل سکوت کند.

چند ثانیه بعد، آرام گفت:

تهیونگ: بیا.

ات با تعجب نگاهش کرد.

ات: کجا؟

تهیونگ: اگه دنبال جواب سؤال‌هاتی...

دنبالم بیا.

...

هر دو از کتابخانه خارج شدند.

از راهروهای خلوت مدرسه گذشتند.

تا اینکه به انتهای ساختمان قدیمی رسیدند.

جلوی یک در چوبی کهنه ایستادند.

روی در، همان علامت قرمز دیده می‌شد.

تهیونگ کلیدی کوچک از جیبش بیرون آورد.

قفل را باز کرد.

در با صدای آرامی باز شد.

ات با احتیاط وارد شد.

داخل اتاق، هیچ نیمکت یا کمدی نبود.

فقط دیوارهایی پر از عکس...

بیشتر عکس‌ها قدیمی بودند.

دانش‌آموزانی که سال‌ها پیش در همین مدرسه درس می‌خواندند.

اما چیزی عجیب به چشم می‌آمد.

روی بعضی از عکس‌ها، یک نقطه‌ی قرمز کوچک کشیده شده بود.

ات آرام پرسید:

ات: این نقطه‌ها یعنی چی؟

تهیونگ نگاهش را از عکس‌ها نگرفت.

تهیونگ: هر کسی که این علامت رو داشت...

یه روز تصمیم گرفت دنبال حقیقت این مدرسه بره.

ات قلبش تندتر زد.

ات: بعدش چی شد؟

سکوت...

چند ثانیه طول کشید تا تهیونگ جواب بدهد.

تهیونگ: هیچ‌کدومشون...

دیگه به مدرسه برنگشتن.

ات خشکش زد.

ات: یعنی... ناپدید شدن؟

تهیونگ به‌آرامی سرش را پایین انداخت.

تهیونگ: بعضیا ناپدید شدن...

بعضیا هم...

هیچ‌وقت زنده پیدا نشدن.

ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.

تمام حرف‌های سرایدار، رفتار جین و سکوت تهیونگ، حالا کم‌کم کنار هم قرار می‌گرفتند.

با صدایی لرزان پرسید:

ات: پس اون برگ‌های قرمز...

اون علامت...

همه‌شون به همین مربوط می‌شن؟

تهیونگ این بار مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.

تهیونگ: آره.

رنگ قرمز، نشونه‌ی کساییه که حقیقت رو لمس کردن...

و از اون لحظه، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه.

ات نفسش را حبس کرد.

بالاخره...

ات:برا همین رنگ قرمز ممنوع بود؟.....

)
دیدگاه ها (۲)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁸﴿ویو راوی﴾ات هنوز به عکس‌های روی دیوار...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁶﴿ویو راوی﴾دو روز گذشت.دو روزی که ات و ...

❤️❤️❤️#دنس

𝒫𝒶𝓇𝓉 17عقد با رئیس مافیا ات بین تهیونگ و هانا ایستاده بود.«ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط