پارت ۹۰
با سردرد ، بدن درد ناجوری به هوش و سرگیجه داشت و دنیا دور سرش میچرخید
اما با تمام تلاشش باز هم چشماش همه جا رو سیاه میدید.
فهمید چشماش با پارچه سیاهی محکم بسته شده بودن و اجازه دیدن جایی که توش بود رو نمیداد.
خواست با دستاش اون پارچه رو کنار بزنه اما با درد بدی که حس کرد متوجه شد دستاش هم با طناب محکمی بسته شده
بیخیال نشد سرش رو مدام به چپ و راست تکون داد یا به شونهاش میرسوند تا کمی اون پارچهای که جلوی چشمش گرفته رو کنار بزنه
که آخر سر پارچه شل شد و افتاد و دیگه سیاهی مانع دیدنش نبود
چشماش تو لحظه اول بخاطر برخورد نور غروب از پنجره جمع شد اما یه کم بعد که عادت کرد تونست واضح دور و برش رو نگاه بندازه
جایی که توش بود سالم تر از یه خرابه بود اما مثل یه خونه تمیز و نو نبود
اتاقی هم که داخلش بود رنگ و رو رفته ، پارکت هاش کهنه و به احتمال زیاد جیر جیر کنان ، پر از گرد و خاک و کثیفی و در آخر تعدای تار عنکبوت تو گوشه کنار اتاق بود که نشون از وجود عنکبوت ها بود.
دهنش برای گفتن حرفی باز شد اما بخاطر خشک بودن گلوش به سرفه افتاد که صدای باز شدن در به گوشش رسید براش هم اصلا سخت نبود که بگه اون لعنت شده کیه
با صدای ضعیفش زمزمه کرد:
لعنت بهت، آشغال پست فطرت
اما سیگما توجهی بهش نکرد و با لبخند موذیانهای گفت:
میبینم که به هوش اومدی عزیزم لیوان آبی که دستش بود رو نشون داد و در ادامه گفت:
لبات خشک شده...حتما خیلی تشنهای بهتره یه کم آب بخوری
نزدیکش رفت و لیوان رو به منظور کمک برای نوشیدن آب سمت لب هاش برد
اما موحنایی لجباز تر از این حرفت بود که از دست این مرد آب بخوره
سرش رو سمت مخالف کج کرد و با بی اعتنایی جواب فرد روبهروش رو داد
چویا:حتی اگر بمیرم هم از دست تو یکی هرگز آب نمیخورم عوضی
سیگما با عصبانیت دست هاش رو سمت فکش برد و با خشونت صورتش رو طرف خودش برگردوند و با عصبانیت لب زد: دارم بهت لطف میکنم و بعد تو اینطور جوابم رو میدی؟
حقته که بزارم همینجا از تشنگی بمیری
چویا:لطف؟ داری به من لطف میکنی؟ هاها جالبه نمیدونستم میشه با بی اجازه وارد خونه یکی شدن و با گلدون اون طرف رو بیهوش کردن بهش لطف کرد ممنون که بهم گفتی آقای سیگما
مرد با کنایه پسر بیشتر عصبانی شد یقهاش رو گرفت و اون رو سمت خودش کشید:خفه شو ناکاهارا همه اینا تقصیر خودته اگر تو و اون دوست پسر عوضیت دازای به نارو نمیزدید الان وضعیتت این نبود
و در آخر با شنیدن این حرف موحنایی هم به اوج تحمل خودش رسید و با گلوی خشک شده داد زد:حق نداری اسمش رو زو زبون کثیفت بیاری تو تو خودت اولین نفری بودی که این بازی رو شروع کردی نه من و نه دازای خودت این بازی رو همون روز اول که به اصطلاح عاشق من بودی و خواستی توی اون تصادف منو بکشی شروع کردی.
سیگما:من چیزی که حقم بود رو میخواستم تو هیچی نمیدونی نمیدونی که همیشه باهات مثل زیر دستا رفتار بشه یعنی چی نمیدونی به ایدههات توجه نکن یعنی چی حالا بعد از سالها من فرصتی رو گیر آوردم که میتونم بالاخره به چیزی که میخوام برسم
پس منم این فرصت رو از دست نمیدم
چویا:مریض روانی تو واقعا یه__
که حرفش دوباره بخاطر گلوی خشک شدش قطع شد و شروع به سرفه های فجیع کرد
سیگما با دیدن صحنه روبهروش لیوان رو برداشت و دوباره سمت لب های خشک شده موحنایی برد و موحنایی رو ناچار به خوردن اون آب کرد.
بعد از خوردن کمی آب بالاخره سرفههاش بند اومدن و تونست نفسی تازه کنه اما همچنان قیافه شاکی و عصبانیش رو چهرهاش بود و دوباره با همون لحن طلب کارانه بهش گفت:همین الان بزار برم ازت هم شکایت نمیکنم اما باید بزاری برم
سیگما:میری اما به وقتش ، تو اول باید بهم بگی اون اثرت رو کجا گذاشتی
با شنیدن این سوال دیوانه وار خنیدید و میون خندههاش گفت:تو دیوونهای چیزی هستی؟
همش بخاطر این؟
باهوش این همه راه که اومدی و منم آوردی یه نگاه به خونه ننداختی؟
سیگما وقتی خنده های مرد موحنایی رو دید با خشم کنترل شدهای گفت:انقدر دور ورت نداره ناکاهارا فقط که تو عقل نداری معلومه که خونهات رو هم گشتم خیلی هم خوب گشتم
اما چیزی نبود پس به نفعته بگی کجاست تا به روش های دیگهای این کار رو انجام ندادم
با حرف آخر سیگما خنده هاش تموم شد و با لحنی که به کمی خنده توش بود لب زد:من...منظورت چیه که اونجا نبود؟
سیگما:ببینم کری؟یا بخاطر اون ضربه به سرت اتفاقی واسه مغزت افتاده؟
میگم هرچه قدر گشتم نبود و اگرنه بیکار نبودم که تورو تا اینجا بیارم
چویا:............
۲۰ تا لایک شرطه
اما با تمام تلاشش باز هم چشماش همه جا رو سیاه میدید.
فهمید چشماش با پارچه سیاهی محکم بسته شده بودن و اجازه دیدن جایی که توش بود رو نمیداد.
خواست با دستاش اون پارچه رو کنار بزنه اما با درد بدی که حس کرد متوجه شد دستاش هم با طناب محکمی بسته شده
بیخیال نشد سرش رو مدام به چپ و راست تکون داد یا به شونهاش میرسوند تا کمی اون پارچهای که جلوی چشمش گرفته رو کنار بزنه
که آخر سر پارچه شل شد و افتاد و دیگه سیاهی مانع دیدنش نبود
چشماش تو لحظه اول بخاطر برخورد نور غروب از پنجره جمع شد اما یه کم بعد که عادت کرد تونست واضح دور و برش رو نگاه بندازه
جایی که توش بود سالم تر از یه خرابه بود اما مثل یه خونه تمیز و نو نبود
اتاقی هم که داخلش بود رنگ و رو رفته ، پارکت هاش کهنه و به احتمال زیاد جیر جیر کنان ، پر از گرد و خاک و کثیفی و در آخر تعدای تار عنکبوت تو گوشه کنار اتاق بود که نشون از وجود عنکبوت ها بود.
دهنش برای گفتن حرفی باز شد اما بخاطر خشک بودن گلوش به سرفه افتاد که صدای باز شدن در به گوشش رسید براش هم اصلا سخت نبود که بگه اون لعنت شده کیه
با صدای ضعیفش زمزمه کرد:
لعنت بهت، آشغال پست فطرت
اما سیگما توجهی بهش نکرد و با لبخند موذیانهای گفت:
میبینم که به هوش اومدی عزیزم لیوان آبی که دستش بود رو نشون داد و در ادامه گفت:
لبات خشک شده...حتما خیلی تشنهای بهتره یه کم آب بخوری
نزدیکش رفت و لیوان رو به منظور کمک برای نوشیدن آب سمت لب هاش برد
اما موحنایی لجباز تر از این حرفت بود که از دست این مرد آب بخوره
سرش رو سمت مخالف کج کرد و با بی اعتنایی جواب فرد روبهروش رو داد
چویا:حتی اگر بمیرم هم از دست تو یکی هرگز آب نمیخورم عوضی
سیگما با عصبانیت دست هاش رو سمت فکش برد و با خشونت صورتش رو طرف خودش برگردوند و با عصبانیت لب زد: دارم بهت لطف میکنم و بعد تو اینطور جوابم رو میدی؟
حقته که بزارم همینجا از تشنگی بمیری
چویا:لطف؟ داری به من لطف میکنی؟ هاها جالبه نمیدونستم میشه با بی اجازه وارد خونه یکی شدن و با گلدون اون طرف رو بیهوش کردن بهش لطف کرد ممنون که بهم گفتی آقای سیگما
مرد با کنایه پسر بیشتر عصبانی شد یقهاش رو گرفت و اون رو سمت خودش کشید:خفه شو ناکاهارا همه اینا تقصیر خودته اگر تو و اون دوست پسر عوضیت دازای به نارو نمیزدید الان وضعیتت این نبود
و در آخر با شنیدن این حرف موحنایی هم به اوج تحمل خودش رسید و با گلوی خشک شده داد زد:حق نداری اسمش رو زو زبون کثیفت بیاری تو تو خودت اولین نفری بودی که این بازی رو شروع کردی نه من و نه دازای خودت این بازی رو همون روز اول که به اصطلاح عاشق من بودی و خواستی توی اون تصادف منو بکشی شروع کردی.
سیگما:من چیزی که حقم بود رو میخواستم تو هیچی نمیدونی نمیدونی که همیشه باهات مثل زیر دستا رفتار بشه یعنی چی نمیدونی به ایدههات توجه نکن یعنی چی حالا بعد از سالها من فرصتی رو گیر آوردم که میتونم بالاخره به چیزی که میخوام برسم
پس منم این فرصت رو از دست نمیدم
چویا:مریض روانی تو واقعا یه__
که حرفش دوباره بخاطر گلوی خشک شدش قطع شد و شروع به سرفه های فجیع کرد
سیگما با دیدن صحنه روبهروش لیوان رو برداشت و دوباره سمت لب های خشک شده موحنایی برد و موحنایی رو ناچار به خوردن اون آب کرد.
بعد از خوردن کمی آب بالاخره سرفههاش بند اومدن و تونست نفسی تازه کنه اما همچنان قیافه شاکی و عصبانیش رو چهرهاش بود و دوباره با همون لحن طلب کارانه بهش گفت:همین الان بزار برم ازت هم شکایت نمیکنم اما باید بزاری برم
سیگما:میری اما به وقتش ، تو اول باید بهم بگی اون اثرت رو کجا گذاشتی
با شنیدن این سوال دیوانه وار خنیدید و میون خندههاش گفت:تو دیوونهای چیزی هستی؟
همش بخاطر این؟
باهوش این همه راه که اومدی و منم آوردی یه نگاه به خونه ننداختی؟
سیگما وقتی خنده های مرد موحنایی رو دید با خشم کنترل شدهای گفت:انقدر دور ورت نداره ناکاهارا فقط که تو عقل نداری معلومه که خونهات رو هم گشتم خیلی هم خوب گشتم
اما چیزی نبود پس به نفعته بگی کجاست تا به روش های دیگهای این کار رو انجام ندادم
با حرف آخر سیگما خنده هاش تموم شد و با لحنی که به کمی خنده توش بود لب زد:من...منظورت چیه که اونجا نبود؟
سیگما:ببینم کری؟یا بخاطر اون ضربه به سرت اتفاقی واسه مغزت افتاده؟
میگم هرچه قدر گشتم نبود و اگرنه بیکار نبودم که تورو تا اینجا بیارم
چویا:............
۲۰ تا لایک شرطه
- ۱۶.۶k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط