تقدیر
#پارت۱۰
صحنه ای دیدم که نشون میداد اتفاق خاصی افتاده شیشه های لیوان شکسته روی زمین
پدر یا حالت خسته روی کاناپه بود اما کمی عجیب تر از همیشه
پدر الیزابت:«° الیزا ..تو.. تویی
د..دخترم باید حرف بزنیم »
الیزابت & :چیکار کردی باز باز رفتی قمار اره؟
صدای پدرش لرزید با صدای گرفته گفت
° من ... مجبور شدم ..بدهی بالا آوردم ...
(فلش بک)
صاحب بار :٫ خب پیر مرد میخوای چه کنم برات
° بدهی دارم زیاد میخوام جبرانش کنم
٫ خب اونجا رو ببین اون مردی که اونجا نشسته قمار باز حرفه ایه میتونی بری باهاش شرط ببندی
پیر مرد داشت نزدیک مایکل میشد که بادیگارد ها جلوشو گرفتن
° برید کنار میخوام بازی کنم
مایکل اشاره کرد که برن کنار
مایکل با یه پوزخند گفت :« خب پیر مرد بگو ببینم چیزی داری بزاری وسط ؟
° چیزی ندارم خونمو میخوای توی خیابون ....
مایکل با خنده گفت: آخه خونه فرسوده تو به چه درد من میخوره
° دیه چیزی ندارم جز... جز دخترم
مایکل تو ذهنش( : چند روزی میشه دنبال خدمتکارم فکر بدی نی )
خب باشه قبوله اسم دخترت چیه
° الیزابت توی همین بار کار میکنه
لبخند کم رنگی روی لب های مایکل نشست
دخترتو دیدم بشین بازی کنیم اگه ببری همه بدهی هایی که بالا اوردیو پرداخت میکنم اما اگه ببازی دخترت مال من میشه
° قبوله چاره ای ندارم وگرنه سر بدهی هام کشته میشم
بازی ادامه پیدا کرد مایکل حرفه ای تر از اون چیزی بود که پدر الیزا فک میکرد مایکل برد
خب فردا صبح بادیگاردم میاد دخترتو ببره
وای به حالت اگه اونجا نباشه
پدر الیزا که هنوز توی شک بود به خونه رفت
دنیا روی سرش خراب شده بود
الیزابت& : چی پدر ...منو ؟ ... باهام شرط بستی ؟ منو دادی ؟
پدر نمیتونست تو چشای دختر نگا کنه
انگار زمان ایستاده بود
قرار بود چه بلایی سر الیزابت بیاد آیا این تقدیرش بود ؟ اون فرد کی بود هزاران سوال توی ذهن دختر میپیچید تا اینکه ....
دوست دارید رمان ادامه پیدا کنه یا نه توی کامنت بهم بگید 😉🌙🖤
#رمان #مافیایی
صحنه ای دیدم که نشون میداد اتفاق خاصی افتاده شیشه های لیوان شکسته روی زمین
پدر یا حالت خسته روی کاناپه بود اما کمی عجیب تر از همیشه
پدر الیزابت:«° الیزا ..تو.. تویی
د..دخترم باید حرف بزنیم »
الیزابت & :چیکار کردی باز باز رفتی قمار اره؟
صدای پدرش لرزید با صدای گرفته گفت
° من ... مجبور شدم ..بدهی بالا آوردم ...
(فلش بک)
صاحب بار :٫ خب پیر مرد میخوای چه کنم برات
° بدهی دارم زیاد میخوام جبرانش کنم
٫ خب اونجا رو ببین اون مردی که اونجا نشسته قمار باز حرفه ایه میتونی بری باهاش شرط ببندی
پیر مرد داشت نزدیک مایکل میشد که بادیگارد ها جلوشو گرفتن
° برید کنار میخوام بازی کنم
مایکل اشاره کرد که برن کنار
مایکل با یه پوزخند گفت :« خب پیر مرد بگو ببینم چیزی داری بزاری وسط ؟
° چیزی ندارم خونمو میخوای توی خیابون ....
مایکل با خنده گفت: آخه خونه فرسوده تو به چه درد من میخوره
° دیه چیزی ندارم جز... جز دخترم
مایکل تو ذهنش( : چند روزی میشه دنبال خدمتکارم فکر بدی نی )
خب باشه قبوله اسم دخترت چیه
° الیزابت توی همین بار کار میکنه
لبخند کم رنگی روی لب های مایکل نشست
دخترتو دیدم بشین بازی کنیم اگه ببری همه بدهی هایی که بالا اوردیو پرداخت میکنم اما اگه ببازی دخترت مال من میشه
° قبوله چاره ای ندارم وگرنه سر بدهی هام کشته میشم
بازی ادامه پیدا کرد مایکل حرفه ای تر از اون چیزی بود که پدر الیزا فک میکرد مایکل برد
خب فردا صبح بادیگاردم میاد دخترتو ببره
وای به حالت اگه اونجا نباشه
پدر الیزا که هنوز توی شک بود به خونه رفت
دنیا روی سرش خراب شده بود
الیزابت& : چی پدر ...منو ؟ ... باهام شرط بستی ؟ منو دادی ؟
پدر نمیتونست تو چشای دختر نگا کنه
انگار زمان ایستاده بود
قرار بود چه بلایی سر الیزابت بیاد آیا این تقدیرش بود ؟ اون فرد کی بود هزاران سوال توی ذهن دختر میپیچید تا اینکه ....
دوست دارید رمان ادامه پیدا کنه یا نه توی کامنت بهم بگید 😉🌙🖤
#رمان #مافیایی
- ۵.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط