میگن

میگن
شعبان بی‌مخ از پشت پارک شهر رد می شد که دید ماموران کلانتری،جوانک کم سن و سالی را کتک می زنند!

با عصبانیت از مامورها پرسید چرا جوان بی گناه را می زنند!؟
سرگروهبان گفت:شعبون خان! این بچه به اعلیحضرت توهین میکنه!
جوان گفت :دروغ میگه قربان!
شعبان بی مخ پرسید :چی میگی مگه!؟

جوان خودش را مرتب کرد و گفت:من میگم ظلم بده،نباید مردم شکنجه بشن،نباید پول مردم را خورد ،هرکی این کارها رو میکنه خائنه، هرکی به خارجی ها باج می ده خائنه...

شعبان جعفری حرفش را قطع کرد و فریاد زد: بزنید نامرد بی شرف را!
اعلیحضرت خودمون رو میگه...

حالا با همین فرمون این خبر رو تحلیل کنید...
شعار مرگ بر مفسدین اقتصادی میدن به مسئولین برمیخوره:))
دیدگاه ها (۱)

تکاپو پارت 103:با الیزابت میرم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍بعد از اتفاق دفت...

🖤 پارت ۴۲ | «حریف»در انتهای سالن باز شد.پدر لانا وارد شد.این...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_22فصل یازدهم | ...

منابع لبنانی: همه کسانی که در تونل‌ها بودند، کشته شدند.و هر ...

پارت 4۱:روشناییِ سرخ و آبیِ چراغ‌های پلیس، از پنجره‌های بزرگ...

⚖وکیل من ⚖پارت ۱ — اتهام هوا رو به تاریکی می‌رفت.جنی پشت فرم...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

پارت ۳۸ — «حکمی که نزدیک‌تر می‌شد»یونگی چند ثانیه به خدمتکار...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p52در همین حال نینا و لیا توی باغ قدم می‌...

شب شده بود و پری بعد از یک روز طولانی، تنها توی خونه استراحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط