007-پنهان در مه - پارت ۷۹
....
007-پنهان در مه - پارت ۷۹
....
فروشنده که گیج شده بود، سری تکان داد و به سمت لوید، یور و ناتسو رفت. او با آرامش، چیزی را در گوش ناتسو زمزمه کرد. ناتسو، که انگار از قبل منتظر چنین اتفاقی بود، بلافاصله بدون معطلی به سمت آنیا حرکت کرد.
در همین لحظه، فروشنده دوباره به سمت یور و لوید برگشت و پرسید: «چه کمکی از دستم برمیآد؟»
یور، در حالی که سعی میکرد خجالتش را با آن خندهی همیشگی و مهربانش بپوشاند، گفت: «میخواستم پارگیهای لباسم رو برام بدوزید.»
فروشنده با مهربانی پاسخ داد: «اوه باشه، حتماً. لطفاً فردا بیاید تا تحویل بگیرید.»
یور با لبخندی از سر سپاسگزاری گفت: «باشه، ممنونم.»
در حالی که آنها درگیر صحبت بودند، آنیا در گوشهای، با قلبی که مثل طبل میکوبید، فقط منتظر بود تا ناتسو برسد و این موقعیتِ اضطرابآور را تمام کند...
ناتسو با قدمهای سریع به سمت گوشهی تاریکِ اتاق پرو رفت و وقتی به آنیا رسید، با صدایی که آمیزهای از نگرانی و تعجب بود، پرسید: «چرا اینقدر عصبی هستی؟ انگار روح از بدنت پریده!»
آنیا، در حالی که سعی میکرد فریادِ توأم با خشم و وحشتش را در گلو خفه کند، با چشمانی گرد شده گفت: «به نظر تو نباید عصبی باشم؟! مامان و بابا... اونا روبه روم هستن!»
ناتسو، که انگار اصلاً متوجه عمق فاجعه نشده بود، حالتی بیخیال به خود گرفت و با آرامش گفت: «آخه برای چی اینقدر نگرانی؟ مامانت که تو رو به عنوان "آلما" میشناسه، مگه غیر اینه؟»
آنیا با دستپاچگی و صدایی که از شدت استرس میلرزید، گفت: «مشکل مامان نیست... مشکل باباست!»
ناتسو که از این تغییر ناگهانی بحث، جا خورده بود، با تعجب گفت: «بابات؟ چطور مگه؟»
آنیا با کمی مکث، انگار که داشت خاطراتِ ترسناکی را مرور میکرد، ادامه داد: «آره... یادته گفتم اون روز که فرار کرده بودم ، رفتم دمِ خونمون؟ اونجا بابا اتفاقی متوجه من شد و چنان سوالپیچی ازم کرد که نزدیک بود لو برم! اونموقع یه جوری از دستش فرار کردم ولی الان...»
ناتسو سری تکان داد و دوباره با لحنی که انگار میخواست اوضاع را آرام کند، گفت: «خب مشکلت دقیقا چیه؟ بابات که آلما رو نمیشناسه، مگه نه؟»
آنیا بلافاصله، با لحنی قاطع و نگران، جواب داد: «ما داریم دربارهی بابا حرف میزنیم! مطمئنم اون به محض اینکه صدام رو بشنوه، میفهمه من همون دختری هستم که اون روز بهش شک کرد! تازه اگه بفهمه من به مامان نزدیک شدم، بدتر میشه!»
ناتسو کمی اخم کرد، انگار تازه متوجه شد که با چه بمبِ زمانیای طرف است:«باشه، باشه... پس بیا همینجا بمونیم تا از مغازه برن بیرون. تا اونها نرن، ما هم تکون نمیخوریم.»
آنیا با سر تأیید کرد. دقایقی در سکوتِ سنگین گذشت تا اینکه بالاخره، لوید و یور از مغازه خارج شدند. آنیا نفس راحتی کشید و با بدنی که هنوز کمی میلرزید، از جایش بلند شد.
فروشنده که از دور آنها را میدید، با مهربانی پرسید: «حالتون بهتر شد خانم جوان؟»
آنیا لبخندی ساختگی و کمرنگ زد و گفت: «بله، خیلی ممنونم. متأسفم که نگرانتون کردم.»
فروشنده گفت: «خوشحالم که بهتری. چند روز دیگه میتونین سفارشتون رو تحویل بگیرید.»
آنیا و ناتسو از فروشنده تشکر کردند و به آرامی از مغازه خارج شدند. آنها در حال قدم زدن در خیابان بودند که ناگهان، مثل برخوردِ یک صاعقه، نفسِ آنیا دوباره در سینهاش حبس شد:« آلما چان...تویی؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۷۹
....
فروشنده که گیج شده بود، سری تکان داد و به سمت لوید، یور و ناتسو رفت. او با آرامش، چیزی را در گوش ناتسو زمزمه کرد. ناتسو، که انگار از قبل منتظر چنین اتفاقی بود، بلافاصله بدون معطلی به سمت آنیا حرکت کرد.
در همین لحظه، فروشنده دوباره به سمت یور و لوید برگشت و پرسید: «چه کمکی از دستم برمیآد؟»
یور، در حالی که سعی میکرد خجالتش را با آن خندهی همیشگی و مهربانش بپوشاند، گفت: «میخواستم پارگیهای لباسم رو برام بدوزید.»
فروشنده با مهربانی پاسخ داد: «اوه باشه، حتماً. لطفاً فردا بیاید تا تحویل بگیرید.»
یور با لبخندی از سر سپاسگزاری گفت: «باشه، ممنونم.»
در حالی که آنها درگیر صحبت بودند، آنیا در گوشهای، با قلبی که مثل طبل میکوبید، فقط منتظر بود تا ناتسو برسد و این موقعیتِ اضطرابآور را تمام کند...
ناتسو با قدمهای سریع به سمت گوشهی تاریکِ اتاق پرو رفت و وقتی به آنیا رسید، با صدایی که آمیزهای از نگرانی و تعجب بود، پرسید: «چرا اینقدر عصبی هستی؟ انگار روح از بدنت پریده!»
آنیا، در حالی که سعی میکرد فریادِ توأم با خشم و وحشتش را در گلو خفه کند، با چشمانی گرد شده گفت: «به نظر تو نباید عصبی باشم؟! مامان و بابا... اونا روبه روم هستن!»
ناتسو، که انگار اصلاً متوجه عمق فاجعه نشده بود، حالتی بیخیال به خود گرفت و با آرامش گفت: «آخه برای چی اینقدر نگرانی؟ مامانت که تو رو به عنوان "آلما" میشناسه، مگه غیر اینه؟»
آنیا با دستپاچگی و صدایی که از شدت استرس میلرزید، گفت: «مشکل مامان نیست... مشکل باباست!»
ناتسو که از این تغییر ناگهانی بحث، جا خورده بود، با تعجب گفت: «بابات؟ چطور مگه؟»
آنیا با کمی مکث، انگار که داشت خاطراتِ ترسناکی را مرور میکرد، ادامه داد: «آره... یادته گفتم اون روز که فرار کرده بودم ، رفتم دمِ خونمون؟ اونجا بابا اتفاقی متوجه من شد و چنان سوالپیچی ازم کرد که نزدیک بود لو برم! اونموقع یه جوری از دستش فرار کردم ولی الان...»
ناتسو سری تکان داد و دوباره با لحنی که انگار میخواست اوضاع را آرام کند، گفت: «خب مشکلت دقیقا چیه؟ بابات که آلما رو نمیشناسه، مگه نه؟»
آنیا بلافاصله، با لحنی قاطع و نگران، جواب داد: «ما داریم دربارهی بابا حرف میزنیم! مطمئنم اون به محض اینکه صدام رو بشنوه، میفهمه من همون دختری هستم که اون روز بهش شک کرد! تازه اگه بفهمه من به مامان نزدیک شدم، بدتر میشه!»
ناتسو کمی اخم کرد، انگار تازه متوجه شد که با چه بمبِ زمانیای طرف است:«باشه، باشه... پس بیا همینجا بمونیم تا از مغازه برن بیرون. تا اونها نرن، ما هم تکون نمیخوریم.»
آنیا با سر تأیید کرد. دقایقی در سکوتِ سنگین گذشت تا اینکه بالاخره، لوید و یور از مغازه خارج شدند. آنیا نفس راحتی کشید و با بدنی که هنوز کمی میلرزید، از جایش بلند شد.
فروشنده که از دور آنها را میدید، با مهربانی پرسید: «حالتون بهتر شد خانم جوان؟»
آنیا لبخندی ساختگی و کمرنگ زد و گفت: «بله، خیلی ممنونم. متأسفم که نگرانتون کردم.»
فروشنده گفت: «خوشحالم که بهتری. چند روز دیگه میتونین سفارشتون رو تحویل بگیرید.»
آنیا و ناتسو از فروشنده تشکر کردند و به آرامی از مغازه خارج شدند. آنها در حال قدم زدن در خیابان بودند که ناگهان، مثل برخوردِ یک صاعقه، نفسِ آنیا دوباره در سینهاش حبس شد:« آلما چان...تویی؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۶.۸k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط