رمان رویای او
رمان رویای او
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت:10
وپریسا دیدم نازنین با دلسوزی پرسید
نازنین:(چیشده عزیزم خانوم ناهیدی چیزی گفته؟ )
بالکنت وهق هق حرف زدم
رزا:(آ..آره میخ..میخواد..شنبه م..منوبزو..بزور بده به آرسام )
ثریا :(چطور ممکنه آخه اونکه با ما خوب رفتار میکنه چطورممکنه باتو تاسرحد مرگ بدباشه آخه؟ )
ستاره:(راست میگه ما هم خواستگار پولدار و خوب داشتیم ولی تا خودمون راضی نبودیم که شوهرمون نداد ببین چرا با تو این کارو میکنه )نمیتونستم زبون باز کنم وبگم اون عوضی به خاطر من که اینجاست یا بگم چه نسبتی با من داره فقط میتونستم نگاه کنم که بچه ها چطور قضاوتم میکنن... به هر بدبختی که شد شنبه از راه رسید فکر میکرد قراره لباس آرسام را بپوشم هرگز.. لباس مشکی رو برداشتم و شروع به پوشیدن کردم بهتر از ماکسی خیلی باز آرسام بود آروم موهامو شونه زدم ساده رهاشون مکردم بیخیال از سر و وضعم روسری مشکی بیرون آوردم و پوشیدم به سمت اتاق اون جادوگر پاتو میکردم نمیدونم چرا ولی از اون غریبه خیلی انتظار داشتم حتی الان فکر میکردم هر لحظه میرسه و فرشته نجات من میشه ولی هرگز نمیشه به مردا اعتماد کرد عوضی اونم یکیه مثل همه
وارد شدنم همانا و در کمال تعجب یک مرد و زن نسبتاً میانسال و یک زن میانسال و دو مرد جوان را دیدم کمی که دقت کردم فهمیدم اون مرد جوانی که کت وشلوار مشکی داره همون مرد اونروزیه با تعجب نگاه کلی بهشون انداختم که ساره با خوشرویی که تا بحال ازش ندیده بودم گفت
ساره:(دخترمم اومدی بیا بشین این خانواده بسیار عزیزرو معرفی کنم )
دوباره نگاهی بهشون انداختم ونشستم زن ومردی که کنار هم نشسته بودن بسیار شیرین بودن البته اینطور به نظر میرسید ظاهرشون بسیار شیرین بود زنی میانسال تپل مپل باچشمانی خاکستری متمایل به سبزه زمردی که انگار مهربانی را درون چشمانش صدقه میداد ومرد خوش قد وبلا چشم ابرو مشکی ولی بالبخند دلنشین وزنی که کنار آن دومرد جوان نشسته بود خوش تیپ وبا چشمان آبی آسمانی بود انگار که آدم درون چشمانش آسمان خدا را میدید مردی که کنارش نشسته بود تقریبا شبیه آن زن بود ولی من آن روزی کلا فرق میکرد
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت:10
وپریسا دیدم نازنین با دلسوزی پرسید
نازنین:(چیشده عزیزم خانوم ناهیدی چیزی گفته؟ )
بالکنت وهق هق حرف زدم
رزا:(آ..آره میخ..میخواد..شنبه م..منوبزو..بزور بده به آرسام )
ثریا :(چطور ممکنه آخه اونکه با ما خوب رفتار میکنه چطورممکنه باتو تاسرحد مرگ بدباشه آخه؟ )
ستاره:(راست میگه ما هم خواستگار پولدار و خوب داشتیم ولی تا خودمون راضی نبودیم که شوهرمون نداد ببین چرا با تو این کارو میکنه )نمیتونستم زبون باز کنم وبگم اون عوضی به خاطر من که اینجاست یا بگم چه نسبتی با من داره فقط میتونستم نگاه کنم که بچه ها چطور قضاوتم میکنن... به هر بدبختی که شد شنبه از راه رسید فکر میکرد قراره لباس آرسام را بپوشم هرگز.. لباس مشکی رو برداشتم و شروع به پوشیدن کردم بهتر از ماکسی خیلی باز آرسام بود آروم موهامو شونه زدم ساده رهاشون مکردم بیخیال از سر و وضعم روسری مشکی بیرون آوردم و پوشیدم به سمت اتاق اون جادوگر پاتو میکردم نمیدونم چرا ولی از اون غریبه خیلی انتظار داشتم حتی الان فکر میکردم هر لحظه میرسه و فرشته نجات من میشه ولی هرگز نمیشه به مردا اعتماد کرد عوضی اونم یکیه مثل همه
وارد شدنم همانا و در کمال تعجب یک مرد و زن نسبتاً میانسال و یک زن میانسال و دو مرد جوان را دیدم کمی که دقت کردم فهمیدم اون مرد جوانی که کت وشلوار مشکی داره همون مرد اونروزیه با تعجب نگاه کلی بهشون انداختم که ساره با خوشرویی که تا بحال ازش ندیده بودم گفت
ساره:(دخترمم اومدی بیا بشین این خانواده بسیار عزیزرو معرفی کنم )
دوباره نگاهی بهشون انداختم ونشستم زن ومردی که کنار هم نشسته بودن بسیار شیرین بودن البته اینطور به نظر میرسید ظاهرشون بسیار شیرین بود زنی میانسال تپل مپل باچشمانی خاکستری متمایل به سبزه زمردی که انگار مهربانی را درون چشمانش صدقه میداد ومرد خوش قد وبلا چشم ابرو مشکی ولی بالبخند دلنشین وزنی که کنار آن دومرد جوان نشسته بود خوش تیپ وبا چشمان آبی آسمانی بود انگار که آدم درون چشمانش آسمان خدا را میدید مردی که کنارش نشسته بود تقریبا شبیه آن زن بود ولی من آن روزی کلا فرق میکرد
- ۸۷
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط