بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²⁷
با اخم نمایشی دستشو پس زد.
+به تو چه که خوندم یا نخوندم..
÷آها پس دوباره داری زبون درازی میکنی.. اینطوریاس؟
خندید و با مشت اروم به بازوش زد.
+نخیرم.. نخوندم تازشم امتحان دارم و الان فقط تو از این موضوع خبر داری پس آلو رو بزار یه خیس بخوره بعد..
به صندلی لم داد و اروم دستشو کنار شونهٔ جسیکا گذاشت و موهاشو داد پشت گوشش و لبشو زبون زد.
÷مثلا اگه خیس نخوره و دهنم باز بشه؟ اصلا به کی میخوام بگم آخه مغز نخود..
+خب مثلا به بابات.. اگه به اون بگی اونم به بابای من میگه و بیچاره میشم.
نیشخندی زد، صورتشو نزدیک صورت او برد و مستقیما به چشماش خیره موند و صداشو اورد پایین.
÷منظورم مخاطبش نبود.. کلا چرا من باید چنین چیز مسخره ای رو به کسی بگم؟ هوم؟
+مسخره؟ منظورت چیه؟!
÷یعنی امتحان چیز مهمی نیست که بخواد خبرش بین اطرافیانت و هرکس دیگه ای پخش بشه..
+خیلیا به این چیزا اهمیت میدن .. این از نظر توعه که مسخرس
÷خب پس اگه مهمه چرا نمیخونی؟
+کی گفته نمیخونم؟ میخونم اما تو اولویتام نیست.
او با پوزخند ملایمی عقب کشید و جرعه ای قهوه اش نوشید.
÷که اینطور..
+بله.. اومدم جنابعالی رو اول ببینم تا بعدا به اونا رسیدگی کنم.. ولی مثل اینکه اشتباه کردم.
چشم غره ای رفت و به اطراف نگاهی انداخت، موهایی که اون داده بود پشت گوششو انداخت پشت. جیمین در حین نوشیدن مکث کرد و به او نگاهی انداخت، نگاهی متعجب و هیجان زده. نیشخندی گوشهٔ لبش ظاهر شد و آروم استکان قهوه اشو گذاشت رو میزنم؛ دستشو انداخت دور صندلیه جسیکا و بهش نزدیکتر شد، چون اون روش سمت راست بود، جیمین هم خم شد و بینی و نفس داغش به گردنش خورد. جسیکا متوجه شد اما تکون نخورد.
÷نمیدونستم جز اولویت های اولتم بانو..
بدون اینکه روشو طرفش برگردونه لب باز کرد.
+من بر رفیقام ارزش قائلم..
با شنیدن کلمهٔ ’’رفیق“ کل حس و حالی که تو وجودش جوش اومده بود محو شدن.
÷رفیق؟
بالاخره سمتش برگشت و با جدیت تو چشماش گفت:
+آره رفیق! نه چیزی کمتر و بیشتر از اون.
دندوناشو از حرص بهم فشرد اما با لبخند مصنوعی عقب کشید و موهاشو داد بالا.
÷خب حالا رفیق بامعرفت و پرو... چه امتحانی داری؟
+ریاضیه عن... هعی
÷چرا عن؟اتفاقا خیلی ساده اس...
+واسه تو اره ولی واسه من نه..
÷امشب میام دنبالت بریم خونهٔ من تا باهات تمرین کنم.
اروم خندید.
+نه نیازی نیست.. بعدشم بابام بهم اجازه نمیده شب خونهٔ کسی برم مگر اینکه خودشم همرام باشه.
÷خب به اونم بگو باهات بیاد سرش با بابای من گرم بشه ما ام تمرین کنیم.
+اون از رابطهٔ ما خبر نداره هنوز جیمین.. بابای توام خبر نداره چی داری میگی؟
÷بالاخره که باید بهشون بگیم جسیکا.. الان دو ماهه گذشته
+اگه اون بفهمه من با تو رفیقم منو میکشه..
ابرویی بالا انداخت.
÷اون وقت چرا؟
شونه ای بالا انداخت و جرعه ای از نسکافه اش نوشید.
+معلومه.. ازت خوشش نمیاد.. نه فقط تو.. کلا دوست نداره با پسرا رفاقتی داشته باشم
خنده تمسخر آمیزی کرد و سرشو تکون داد.
÷مگه دوست پسرته که اینجوری روت تعصب داره؟!
+ربطی نداره.. بابامه خب
÷یه جوری میگی باباته انگار یه مرد ۴۰ ساله ایناس و از نوزادی پیشش بودی..
+جیمین.. اون سرپرست منه
÷میدونم اما تو اختیارت دست خودته نه کس دیگه.. به اون ربطی نداره که تو با کی رفاقت کنی یا رابطه داشته باشی.
+تا زمانی که ۱۸ سالم بشه و تو عمارت اون کنارش زندگی کنم درصد بیشتری از اختیار منو برعهده داره.. من ۱۶ سال اختیارم دست خودم بود ولی تهش چیشد؟ فقط کتک و حمالی کردن تو کلابای کثافت.. اون حالا حامی و بابای منه.. پس بهش مربوطه چون اون زندگیه منو ساخت و من کاملا راضیم.
جیمین چند ثانیه سکوت کرد، با کمی حرص که در لحنش پیدا بود ادامه داد.
÷جسیکا.. چطور یه پسر ۲۳ ساله میتونه جای بابای تو باشه؟ اینجور شخصا فقط دنبال رفع نیاز شخصیشونن نه کمک کردن.. اونم مثل بابام عوضیه مطمئنم..
اخم غلیظی کرد و محکم استکانشو کوبید رو میز.
+به احترام رفاقتمون هیچی بهت نمیگما!! درست راجبش صحبت کن.. اولین و آخرین هشدارم بود.. من راجب بابای تو چیزی نمیدونم اما هیچ وقت کسیو با تهیونگ مقایسه نکن فهمیدی؟! تو هیچی راجبش نمیدونی چون اگه میدونستی و شعور داشتی همچین حرفی رو نمیزدی.
کیفشو برداشت و از رو صندلی بلند شد اما قبل از رفتن دستش توسط جیمین کشیده شد.
÷جسیکا صبر کن! باشه حق با توعه من معذرت میخوام لطفا!
او ایستاد.
+از هرکی توقع داشتم جز تو!
÷باشه .. باشه من معذرت میخوام لطفا بشین.
ناگهان مچ دست جیمین توسط کسی پس زده شد، با لحن بمی زمزمه کرد:
بهش دست نزن!!
______
شرایط:
۱۳۵ لایک
۲۰۰ کامنت (نفری ۷ تا)
۳۲ بازنشر
ᴘ²⁷
با اخم نمایشی دستشو پس زد.
+به تو چه که خوندم یا نخوندم..
÷آها پس دوباره داری زبون درازی میکنی.. اینطوریاس؟
خندید و با مشت اروم به بازوش زد.
+نخیرم.. نخوندم تازشم امتحان دارم و الان فقط تو از این موضوع خبر داری پس آلو رو بزار یه خیس بخوره بعد..
به صندلی لم داد و اروم دستشو کنار شونهٔ جسیکا گذاشت و موهاشو داد پشت گوشش و لبشو زبون زد.
÷مثلا اگه خیس نخوره و دهنم باز بشه؟ اصلا به کی میخوام بگم آخه مغز نخود..
+خب مثلا به بابات.. اگه به اون بگی اونم به بابای من میگه و بیچاره میشم.
نیشخندی زد، صورتشو نزدیک صورت او برد و مستقیما به چشماش خیره موند و صداشو اورد پایین.
÷منظورم مخاطبش نبود.. کلا چرا من باید چنین چیز مسخره ای رو به کسی بگم؟ هوم؟
+مسخره؟ منظورت چیه؟!
÷یعنی امتحان چیز مهمی نیست که بخواد خبرش بین اطرافیانت و هرکس دیگه ای پخش بشه..
+خیلیا به این چیزا اهمیت میدن .. این از نظر توعه که مسخرس
÷خب پس اگه مهمه چرا نمیخونی؟
+کی گفته نمیخونم؟ میخونم اما تو اولویتام نیست.
او با پوزخند ملایمی عقب کشید و جرعه ای قهوه اش نوشید.
÷که اینطور..
+بله.. اومدم جنابعالی رو اول ببینم تا بعدا به اونا رسیدگی کنم.. ولی مثل اینکه اشتباه کردم.
چشم غره ای رفت و به اطراف نگاهی انداخت، موهایی که اون داده بود پشت گوششو انداخت پشت. جیمین در حین نوشیدن مکث کرد و به او نگاهی انداخت، نگاهی متعجب و هیجان زده. نیشخندی گوشهٔ لبش ظاهر شد و آروم استکان قهوه اشو گذاشت رو میزنم؛ دستشو انداخت دور صندلیه جسیکا و بهش نزدیکتر شد، چون اون روش سمت راست بود، جیمین هم خم شد و بینی و نفس داغش به گردنش خورد. جسیکا متوجه شد اما تکون نخورد.
÷نمیدونستم جز اولویت های اولتم بانو..
بدون اینکه روشو طرفش برگردونه لب باز کرد.
+من بر رفیقام ارزش قائلم..
با شنیدن کلمهٔ ’’رفیق“ کل حس و حالی که تو وجودش جوش اومده بود محو شدن.
÷رفیق؟
بالاخره سمتش برگشت و با جدیت تو چشماش گفت:
+آره رفیق! نه چیزی کمتر و بیشتر از اون.
دندوناشو از حرص بهم فشرد اما با لبخند مصنوعی عقب کشید و موهاشو داد بالا.
÷خب حالا رفیق بامعرفت و پرو... چه امتحانی داری؟
+ریاضیه عن... هعی
÷چرا عن؟اتفاقا خیلی ساده اس...
+واسه تو اره ولی واسه من نه..
÷امشب میام دنبالت بریم خونهٔ من تا باهات تمرین کنم.
اروم خندید.
+نه نیازی نیست.. بعدشم بابام بهم اجازه نمیده شب خونهٔ کسی برم مگر اینکه خودشم همرام باشه.
÷خب به اونم بگو باهات بیاد سرش با بابای من گرم بشه ما ام تمرین کنیم.
+اون از رابطهٔ ما خبر نداره هنوز جیمین.. بابای توام خبر نداره چی داری میگی؟
÷بالاخره که باید بهشون بگیم جسیکا.. الان دو ماهه گذشته
+اگه اون بفهمه من با تو رفیقم منو میکشه..
ابرویی بالا انداخت.
÷اون وقت چرا؟
شونه ای بالا انداخت و جرعه ای از نسکافه اش نوشید.
+معلومه.. ازت خوشش نمیاد.. نه فقط تو.. کلا دوست نداره با پسرا رفاقتی داشته باشم
خنده تمسخر آمیزی کرد و سرشو تکون داد.
÷مگه دوست پسرته که اینجوری روت تعصب داره؟!
+ربطی نداره.. بابامه خب
÷یه جوری میگی باباته انگار یه مرد ۴۰ ساله ایناس و از نوزادی پیشش بودی..
+جیمین.. اون سرپرست منه
÷میدونم اما تو اختیارت دست خودته نه کس دیگه.. به اون ربطی نداره که تو با کی رفاقت کنی یا رابطه داشته باشی.
+تا زمانی که ۱۸ سالم بشه و تو عمارت اون کنارش زندگی کنم درصد بیشتری از اختیار منو برعهده داره.. من ۱۶ سال اختیارم دست خودم بود ولی تهش چیشد؟ فقط کتک و حمالی کردن تو کلابای کثافت.. اون حالا حامی و بابای منه.. پس بهش مربوطه چون اون زندگیه منو ساخت و من کاملا راضیم.
جیمین چند ثانیه سکوت کرد، با کمی حرص که در لحنش پیدا بود ادامه داد.
÷جسیکا.. چطور یه پسر ۲۳ ساله میتونه جای بابای تو باشه؟ اینجور شخصا فقط دنبال رفع نیاز شخصیشونن نه کمک کردن.. اونم مثل بابام عوضیه مطمئنم..
اخم غلیظی کرد و محکم استکانشو کوبید رو میز.
+به احترام رفاقتمون هیچی بهت نمیگما!! درست راجبش صحبت کن.. اولین و آخرین هشدارم بود.. من راجب بابای تو چیزی نمیدونم اما هیچ وقت کسیو با تهیونگ مقایسه نکن فهمیدی؟! تو هیچی راجبش نمیدونی چون اگه میدونستی و شعور داشتی همچین حرفی رو نمیزدی.
کیفشو برداشت و از رو صندلی بلند شد اما قبل از رفتن دستش توسط جیمین کشیده شد.
÷جسیکا صبر کن! باشه حق با توعه من معذرت میخوام لطفا!
او ایستاد.
+از هرکی توقع داشتم جز تو!
÷باشه .. باشه من معذرت میخوام لطفا بشین.
ناگهان مچ دست جیمین توسط کسی پس زده شد، با لحن بمی زمزمه کرد:
بهش دست نزن!!
______
شرایط:
۱۳۵ لایک
۲۰۰ کامنت (نفری ۷ تا)
۳۲ بازنشر
- ۱۹.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط