.......//برده ی زیبا//.......

part///........۲۶.....///part

نام: برده‌ی زیبا

ویو تهیونگ

ات تازه از حموم بیرون اومده بود و من هنوز روی مبل نشسته بودم.

از وقتی اون زخم‌ها رو دیده بودم، ذهنم درگیرشون شده بود.

نگاهم رو ازش گرفتم و چند لحظه سکوت کردم.

ته: ات...

ات ایستاد و نگام کرد.

ات: بله؟

کمی مکث کردم.

ته: من توی حموم هیچی ندیدم... فقط زخم‌هات نظرم رو جلب کرد.

ات سریع سرش رو پایین انداخت.

گونه‌هاش کمی سرخ شده بود.

انگار از اینکه من اون زخم‌ها رو دیده بودم، خجالت می‌کشید.

همین واکنشش باعث شد احساس عذاب وجدان کنم.

آروم‌تر گفتم:

ته: اگه دوست داری درباره‌شون حرف بزن. اگه هم دوست نداری، مجبور نیستی چیزی بگی.

ات چند لحظه ساکت موند.

بعد نفس عمیقی کشید.

ات: باشه... میگم.

سرم رو به سمتش برگردوندم.

ته: گوش میدم.

ات روی مبل نشست و دست‌هاش رو روی هم گذاشت.

ات: اون زخم‌ها برای وقتی‌ان که بچه بودم...

صدای ات کمی لرزید.

ات: دوست‌پسر مادرم... اون موقع با من خیلی بدرفتاری می‌کرد.

اخم‌هام درهم رفت.

ته: چی کار می‌کرد؟

ات چند ثانیه سکوت کرد.

ات: یه بار با چوب‌های داخل بخاری منو سوزوند...

خشکم زد.

ته: چی؟!

ات سرش رو پایین انداخت.

ات: خیلی وقت گذشته... ولی بعضی از زخم‌هاش هنوز مونده.

دست‌هام رو مشت کردم.

تصویر زخم‌هایی که دیده بودم دوباره توی ذهنم اومد.

ته: چرا تا الان چیزی نگفتی؟

ات: نمی‌دونم... عادت کردم خودم مشکلاتمو حل کنم.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد با صدای آروم‌تری پرسیدم:

ته: این زخم‌ها خوب میشن؟

ات سرش رو تکون داد.

ات: آره... با یه پماد.

ته: چه پمادی؟

ات: یه پیرزن توی محله‌ی قبلیمون بود. دکتر بازنشسته بود. یه بار که زخم‌هامو دید، گفت باید یه پماد مخصوص استفاده کنم.

ته: پس چرا ازش استفاده نکردی؟

ات لبخند خیلی کمرنگی زد.

ات: چون گرونه... تازه خیلی هم کمیابه.

کمی مکث کرد و ادامه داد:

ات: ولی وقتی اولین حقوقم رو از مادرتون بگیرم، حتماً می‌خرمش.

چند لحظه فقط نگاهش کردم.

این دختر...

با وجود تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته بود، هنوز این‌قدر ساده و مهربون حرف می‌زد.

توی ذهنم گفتم:

ته: این دختر چقدر معصومه... چطور می‌تونه این‌همه چیز رو اینقدر راحت برای بقیه تعریف کنه؟

هنوز توی فکر بودم که ناگهان صدای زنگ گوشی ات بلند شد.

ات سریع گوشی رو برداشت.

ات: الو؟

---

ویو ات

گوشی رو برداشتم.

صدای رن از اون طرف خط اومد.

رن: وایییی اجی جونم! از صبح کجایی تو؟!

لبخند کوچیکی زدم.

ات: باشه باشه... الان میام.

رن: کجایی اصلاً؟

ات: بعداً بهت میگم. فعلاً باید برگردم.

تماس رو قطع کردم.

گوشی رو پایین آوردم و به تهیونگ نگاه کردم.

هنوز توی فکر بود.

ات: ااا... ته...

مکث کردم.

ات: یعنی... آقا تهیونگ، من دیگه برم.

تهیونگ سرش رو بلند کرد.

ته: کجا؟

ات: خونمون.

بعد با نگرانی ادامه دادم:

ات: امروز صبحانه رو من درست نکردم. مطمئنم مادرتون از دستم ناراحت شده. حداقل برم به ناهار برسم.

تهیونگ بلند شد.

ته: خب، بذارید برسونمتون.

چشم‌هام گرد شد.

ات: اااا نه!

تهیونگ با تعجب نگام کرد.

ات: من همین‌جوری جلب توجه کردم دیگه... اگه شما هم بخواین منو برسونین که واویلاست!

تهیونگ خندید.

ته: باشه، پس بذارید براتون تاکسی بگیرم.

ات: نیازی نیست. خودم می‌تونم برم.

تهیونگ چند لحظه نگام کرد، بعد چیزی نگفت.

ات: من برم لباس‌هامو عوض کنم.

سرم رو پایین انداختم و سریع به سمت اتاق رفتم.

لباس‌ها و وسایلم رو برداشتم و بعد از چند دقیقه برگشتم پایین.

قبل از اینکه از در خارج بشم، صدای تهیونگ رو شنیدم.

ته: ات... فقط یه چیز.

برگشتم.

ات: بفرمایید؟

تهیونگ جدی نگام کرد.

ته: هیچ‌وقت به هیچ‌کس اعتماد نکن.

چند لحظه ساکت موندم.

ات: چشم.

لبخند کوچیکی زدم.

ات: خداحافظ آقا تهیونگ.

ته: خداحافظ.

از خونه بیرون اومدم و به سمت سوئیت خودمون راه افتادم.

---

ویو ات

سوئیت من و رن در قسمت انتهایی باغ عمارت کیم‌ها بود.

عمارت اون‌قدر بزرگ بود که چندین خانواده از فامیل کیم‌ها، هم خانواده‌ی پدری و هم خانواده‌ی مادری تهیونگ، در بخش‌های مختلفش زندگی می‌کردن.

سوئیت‌های کوچیکی هم در قسمت انتهایی باغ ساخته شده بود تا خدمتکارهای عمارت بتونن همون‌جا زندگی کنن.

و من و رن یکی از همون سوئیت‌ها رو داشتیم.

وارد خونه شدم.

لباس‌هام رو عوض کردم و سریع آماده شدم.

بعد به سمت عمارت اصلی رفتم.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که خانم ایلبانی، سرپرست همه‌ی خدمتکارهای عمارت، با عجله به سمتم اومد.

خانم ایلبانی: ات! کجا بودی تو دختر؟!

خشکم زد.

..ادامه در کامنت..

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۸)

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۶| بعد از اون همه...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

چندپارتی تهیونگ

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

Destiny part 21

پارت ۶۲

شاهکاری به نام دروغ

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p19جونگکوک گوشی ر...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط