{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۶۶| بعد از اون همه هیاهو... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🌷✨ ویو آت

چند دقیقه گذشته بود...

هنوز سرم روی شونه‌ی جیا بود و چشم‌هام رو بسته بودم. 🥺🫂

نفس‌هام کم‌کم آروم‌تر شده بود، اما بدنم هنوز خسته و بی‌حال بود.

جیا خیلی آروم گفت:

جیا:
بهتری؟ 🥺

آروم سرم رو تکون دادم.

آت:
یکم...

صدام هنوز ضعیف بود.

جیا:
خوبه... عجله نکن. 💜

دایی چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و با دقت حواسش به من بود.

دایی:
آت، می‌خوای بریم یه جای آروم‌تر؟

این بار تونستم جواب بدم.

آت:
آره...

دایی رو به بقیه کرد.

دایی:
خب، همه کنار برن.

جین:
باشه.

کوک:
حتماً.

همه کمی فاصله گرفتن.

ته هنوز سر جاش ایستاده بود.

صورتش جدی بود و معلوم بود اتفاقی که افتاده، حسابی بهش فشار آورده.

لیام هم ساکت شده بود.

دیگه خبری از شوخی‌های همیشگیش نبود.

🌙 ویو ته

چند بار خواستم برم سمت آت...

ولی حرف دایی یادم افتاد.

«فعلاً نه.»

حق داشت.

آت هنوز حالش خوب نبود.

با این حال نمی‌تونستم چشم ازش بردارم.

لیام کنارم ایستاد.

لیام:
ته...

جوابش رو ندادم.

لیام:
من واقعاً قصد نداشتم این اتفاق بیفته.

ته:
می‌دونم.

لیام:
ولی حرفم...

ته:
الان وقتش نیست.

لیام ساکت شد.

چند ثانیه بعد گفت:

لیام:
باید از آت عذرخواهی کنم.

ته بالاخره نگاهش کرد.

ته:
وقتی حالش کاملاً خوب شد.

لیام:
باشه.

🌷 ویو آت

دایی کنارم نشست.

دایی:
آت، یه چیزی می‌خوام ازت بدونم.

آت:
چی؟

دایی:
الان می‌خوای برگردی خونه یا می‌خوای یه کم اینجا بمونی؟

چند لحظه فکر کردم.

آت:
می‌خوام... یکم بمونم.

دایی:
باشه. هرچی خودت می‌خوای.

جیا لبخند کوچیکی زد.

جیا:
منم کنارت می‌مونم. 🌷

آت:
ممنون...

همون لحظه صدای قدم‌هایی از پشت سرم اومد.

برگشتم.

ته بود.

ولی این بار فاصله‌ش رو حفظ کرده بود.

ته:
آت...

نگاهش کردم.

ته:
می‌تونم یه چیزی بگم؟

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد خیلی آروم گفتم:

آت:
بگو.

ته نفس عمیقی کشید.

ته:
من بابت امروز...

مکث کرد.

ته:
واقعاً متأسفم.

نگاهش رو پایین انداخت.

ته:
نباید اجازه می‌دادم بحث این‌طوری پیش بره.

من چیزی نگفتم.

ته:
و نباید می‌ذاشتم جلوی تو درگیری پیش بیاد.

صدای جیا آرام شد.

جیا:
آت، لازم نیست الان جواب بدی.

من سرم رو پایین انداختم.

هنوز نمی‌دونستم چه حسی دارم.

از طرفی ناراحت بودم...

از طرفی هنوز حرف لیام توی ذهنم بود...

و از طرفی نمی‌تونستم تصویر نگرانی ته رو از ذهنم بیرون کنم. 🥀

آروم گفتم:

آت:
ته...

ته:
هوم؟

آت:
من هنوز ناراحتم.

ته:
می‌دونم.

آت:
ولی... ممنون که عذرخواهی کردی.

ته فقط سرش رو تکون داد.

ته:
هر وقت آماده بودی، حرف می‌زنیم.

بعد یک قدم عقب رفت.

من برای چند لحظه نگاهش کردم.

جیا آرام دستم رو گرفت. 🦋

جیا:
بهتره فعلاً استراحت کنی.

سرم رو تکون دادم.

اما درست وقتی می‌خواستیم راه بیفتیم...

صدای مدیر از انتهای سالن بلند شد:

مدیر:
همه‌ی دانش‌آموزها لطفاً همین‌جا بمونن!

همه برگشتن. 😐

مدیر ادامه داد:

مدیر:
چیزی پیش اومده که باید درباره‌ش با همه صحبت کنم.

نگاه دایی جدی شد.

ته هم سرش رو بالا آورد.

و من...

با شنیدن حرف مدیر، دوباره یه حس بدی توی دلم نشست.

چون می‌دونستم...
دیدگاه ها (۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط