{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معلمم گفت: زندگی را تعریف کن

معلمم گفت: زندگی را تعریف کن
گفتم زندگی تعریف کردنی نیست
ناراحت شد و نمره ام را صفر داد
سالها بعد که او را دیدم، پیر شده بود و عصا به دست راه می رفت
جلو رفتم و گفتم: زندگی را تعریف کن، آرام خندید و گفت:
نمره ات بیست
زندگی را باید زیست!
دیدگاه ها (۱)

چشمان عروسکم را میگیرم! نمیخواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد ...

یاددارم درغروبی سراسری،میگذشت ازکوچه ما دوره گرد،داد میزد:که...

گفت با طعنه منبری به چنار: سرفرازی چه میکنی؟ بی بار! نه ...

دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم درباره ی کلبه ی متروک وسط...

𝓹𝓪𝓻𝓽 28ــــــــــفردا ویوـ ات ویوامروز ساعت چهار از تمرین بر...

ویو یونگیاون ویدیو رو دیدم و ناراحت شدم،من چرا اون کارو باها...

فیک افسرده پارت پنج

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

🌷السلام علیک یا امام الرئوف🌷🇮🇷السلام علیک و رحمه الله و برکا...

Part ¹⁷جونگکوک رفت بیرون منم پشت سرش رفتم دنبال بچه ها می‌گش...

«یونگی ویو»داشتم تو گوشی می‌چرخیدم که یکی بهم آدرس جایی که آ...

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

پارت ۱۱داشتیم حرف می‌زدیم که ...داشتیم حرف می‌زدیم که دیدم ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط