تک پارتی✨
تک پارتی✨
استوری دردسر ساز...
صبح...
ات کنار تخت ایستاده بود و پردهها رو کنار میزد.
ات: کوک، عشقم بلند شو سر کارت دیر میشهها.
کوک چشمهاشو باز کرد و با صدای خوابآلود گفت:
کوک: زندگیم... یکم دیگه بخوابم.
ات: بلند شو شوهرم!
کوک خندید.
کوک: همیشه میدونی چجوری دلمو ببری.
ات دست به کمر ایستاد.
ات: پاشوووو!
کوک: باشه باشه!
چند دقیقه بعد، کوک آماده شد و کیفش رو برداشت.
قبل از رفتن، رو به ات گفت:
کوک: ظهر بهت زنگ میزنم.
ات: باشه، مواظب خودت باش.
کوک لبخندی زد و از خانه بیرون رفت.
...
چند ساعت بعد.
ات روی مبل افتاده بود و با گوشیاش ور میرفت.
ات: وای حوصلم سر رفت...
چند لحظه فکر کرد.
بعد با هیجان بلند شد.
ات: اممم... برم بیرون یه کم خوش بگذرونم؟
جلوی کمد رفت و چند دست لباس را نگاه کرد.
در نهایت یک استایل شیک و متفاوت انتخاب کرد.
چند عکس گرفت.
یکی از عکسها را انتخاب کرد و با خودش گفت:
ات: این خوبه...
مکث کرد.
بعد با شیطنت لبخند زد.
ات: بذارم استوری، ببینم کوک چی میگه.
استوری را گذاشت.
...
در محل کار، گوشی کوک روی میز لرزید.
نگاهش به صفحه افتاد.
استوری ات بود.
چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
اخم کوچکی روی صورتش نشست.
اما چیزی نگفت.
تا وقتی که کارش تمام شد.
...
عصر، در خانه باز شد.
ات از اتاق بیرون آمد.
ات: بالاخره اومدی؟
کوک جواب کوتاهی داد.
کوک: آره.
ات متوجه تغییر رفتارش شد.
ات: چی شده؟
کوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
کوک: اون استوریت برای چی بود؟
ات چند لحظه ساکت ماند.
ات: کدوم استوری؟
کوک: خودت میدونی کدومو میگم.
ات آهی کشید.
ات: خب یه عکس بود دیگه.
کوک: میدونم عکس بود. ولی چرا وقتی میدونی ممکنه ناراحت بشم، عمداً گذاشتیش؟
ات ابروهایش را بالا برد.
ات: چون دوست داشتم اون لباس رو بپوشم و عکس بگیرم. قرار نیست برای هر چیزی که میپوشم ازت اجازه بگیرم.
کوک کمی مکث کرد.
کوک: من نگفتم اجازه بگیر.
ات: ولی الان جوری حرف میزنی انگار کار بدی کردم.
کوک نفس عمیقی کشید.
کوک: من فقط حسادت کردم، ات.
ات کمی آرامتر شد.
ات: خب... میتونستی بگی ناراحت شدی، نه اینکه از همون لحظهای که اومدی توی خونه باهام سرد رفتار کنی.
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
حق با ات بود.
کوک: باشه... این قسمت رو قبول دارم.
ات هم آرام گفت:
ات: منم شاید نباید فقط برای حرص دادن تو استوری میذاشتم.
کوک لبخند خیلی کوچکی زد.
کوک: پس اعتراف کردی برای حرص دادن من بود؟
ات خندید.
ات: شاید!
کوک سرش را تکان داد.
کوک: تو واقعاً دردسری.
ات با شیطنت گفت:
ات: ولی خودت این دردسر رو انتخاب کردی.
هر دو خندیدند و فضای سنگین خانه بالاخره کمی آرام شد.
استوری دردسر ساز...
صبح...
ات کنار تخت ایستاده بود و پردهها رو کنار میزد.
ات: کوک، عشقم بلند شو سر کارت دیر میشهها.
کوک چشمهاشو باز کرد و با صدای خوابآلود گفت:
کوک: زندگیم... یکم دیگه بخوابم.
ات: بلند شو شوهرم!
کوک خندید.
کوک: همیشه میدونی چجوری دلمو ببری.
ات دست به کمر ایستاد.
ات: پاشوووو!
کوک: باشه باشه!
چند دقیقه بعد، کوک آماده شد و کیفش رو برداشت.
قبل از رفتن، رو به ات گفت:
کوک: ظهر بهت زنگ میزنم.
ات: باشه، مواظب خودت باش.
کوک لبخندی زد و از خانه بیرون رفت.
...
چند ساعت بعد.
ات روی مبل افتاده بود و با گوشیاش ور میرفت.
ات: وای حوصلم سر رفت...
چند لحظه فکر کرد.
بعد با هیجان بلند شد.
ات: اممم... برم بیرون یه کم خوش بگذرونم؟
جلوی کمد رفت و چند دست لباس را نگاه کرد.
در نهایت یک استایل شیک و متفاوت انتخاب کرد.
چند عکس گرفت.
یکی از عکسها را انتخاب کرد و با خودش گفت:
ات: این خوبه...
مکث کرد.
بعد با شیطنت لبخند زد.
ات: بذارم استوری، ببینم کوک چی میگه.
استوری را گذاشت.
...
در محل کار، گوشی کوک روی میز لرزید.
نگاهش به صفحه افتاد.
استوری ات بود.
چند ثانیه به عکس نگاه کرد.
اخم کوچکی روی صورتش نشست.
اما چیزی نگفت.
تا وقتی که کارش تمام شد.
...
عصر، در خانه باز شد.
ات از اتاق بیرون آمد.
ات: بالاخره اومدی؟
کوک جواب کوتاهی داد.
کوک: آره.
ات متوجه تغییر رفتارش شد.
ات: چی شده؟
کوک گوشیاش را روی میز گذاشت.
کوک: اون استوریت برای چی بود؟
ات چند لحظه ساکت ماند.
ات: کدوم استوری؟
کوک: خودت میدونی کدومو میگم.
ات آهی کشید.
ات: خب یه عکس بود دیگه.
کوک: میدونم عکس بود. ولی چرا وقتی میدونی ممکنه ناراحت بشم، عمداً گذاشتیش؟
ات ابروهایش را بالا برد.
ات: چون دوست داشتم اون لباس رو بپوشم و عکس بگیرم. قرار نیست برای هر چیزی که میپوشم ازت اجازه بگیرم.
کوک کمی مکث کرد.
کوک: من نگفتم اجازه بگیر.
ات: ولی الان جوری حرف میزنی انگار کار بدی کردم.
کوک نفس عمیقی کشید.
کوک: من فقط حسادت کردم، ات.
ات کمی آرامتر شد.
ات: خب... میتونستی بگی ناراحت شدی، نه اینکه از همون لحظهای که اومدی توی خونه باهام سرد رفتار کنی.
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
حق با ات بود.
کوک: باشه... این قسمت رو قبول دارم.
ات هم آرام گفت:
ات: منم شاید نباید فقط برای حرص دادن تو استوری میذاشتم.
کوک لبخند خیلی کوچکی زد.
کوک: پس اعتراف کردی برای حرص دادن من بود؟
ات خندید.
ات: شاید!
کوک سرش را تکان داد.
کوک: تو واقعاً دردسری.
ات با شیطنت گفت:
ات: ولی خودت این دردسر رو انتخاب کردی.
هر دو خندیدند و فضای سنگین خانه بالاخره کمی آرام شد.
- ۴۶۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط