زندگی تباه من_پارت سی و چهارم

*فردا صبح*
ویو ات
صبح بیدار شدم و امروز میخواستم برم خونه تهیونگ و همه چیزو بگم و همینطور واقعا بفهمم که اون بچه واسه ی تهیونگ هست یا نه
پس اول رفتم WC و کارای لازم رو انجام دادم و بعدش هم لباس پوشیدم و رفتم پایین برای صبحونه که دیدم میا داره سفره رو میچینه
ات:سلاممم
میا:سلام ات..بیا صبحونه بخور
ات:اومدممم

*فلش بک به وسط غذا*

میا:راستی ات کجا داری میری؟
ات:قراره برم پیش تهیونگ
میا:چی؟چرا
ات:خب ببین من نقشم اینه که اول ببینم اون بچه واسه تهیونگ هست یا نه بعدشم باید ببینم که واقعا پدر تهیونگ خاله و شوهر خاله رو کشته یا نه و بعد از اون هم دلم میخواد شوگا رو پیدا کنم
میا:باشه هر طور خودت میدونی فقط اگه کمکی از دستم بر میاد بگو
ات:آره ازت کمک میخوام
میا:چیکار کنم؟
ات:باید بهم تو پیدا کردن شوگا کمک کنی چون هر چی نباشه تو یه مدت باهاش بودی
میا:آره
ات:راستی چند سالشه
میا:کی؟
ات:خره شرک شوگا رو میگم دیگهه
میا:آها من اونموقع که باهاش بودم یعنی ۲ سال پیش ۱۸ سالش بود و من هم ۱۷ سالم
و الان هم باید بیست سالش باشه دیگه
ات:آره
میا:خوب دیگه برو تا دیر نشده
ات:باشه خدافظ
میا:خدافظ
اون روز من رفتم خونه تهیونگ و چون رمز خونه رو بلد بودم در رو باز کردم که با چیزی که دیدم رفتم تو شک اون.........


ادامه دارد.....

حمایت یادت نره ارمی🥺💜
دیدگاه ها (۹)

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

#برادر ناتنی من

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

من عاشق یک مافیا شدم Part 2#جونگکوکجونگکوک :هر چی ام که شده...

پنهان عشق

پارت۵

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٣ میخواستم جواب اون هفتا پسره رو بدم ...

پارت 1

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط