فن فیک فئولای پارت ۳
تنها شانه ای بالا انداخت و به نیکولای خیره شد
"_سرگرم کننده به نظر میان"نیکولای کمی به نگاهش رنگ تعجب افزود اما خیلی زود به حالت بی تفاوت و چره ی تهی از احساسات خود بازگشت..."+افکار یک دلقک،کاملا مبهمه...اینکه چرا سعی در خندوندن دیگران داره،....می دونی....تنها دلقک ها هستند که افسردگی رو درک می کنن،هیچ دلقک خوشحالی وجود نداره و این دلیلیه که اونا برای خودشون لبخند می سازن،لبخند هایی که هرگز واقعی نیستند"
همانطور که فکر می کرد نیکولای،امروز توانسته بود تمام وقایعی که در ذهن آشفته و خسته اش میپیچید را بر زبان آورد و این خودش،یک پیشرفت بزرگ به حساب میامد
"_تو اینطور فکر میکنی؟.."
پسر پس از مکسی یری به نشانه ی تایید تکان داد...صدای آزاردهنده و تکراری ساعت روی میز بلند شد و گواه از اتمام جلسه ی روانکاوی داد...فئودر به چرخه ی زمان،لعنتی،زیر لب فرستاد،در این یک سال نتوانسته بود اینقدر به درک افکار نیکولای نزدیک شود اما...ظاهرا وقتش به پایان رسیده...نفس کلافه اش را بیرون داد و زمانی که درحال برخاستن از روی صندلی بود چیزی زمزمه کرد"_فردا میبینمت... نیکولای" و پشت بندش به سمت در قدم برداشت و خارج شد.___
با صدای آشنایی به سرعت چشمانش را باز کرد و نیم خیز شد...منبع صدا از تلفنش منشا میگرفت....
"_الان خودمو می رسونم"پشت بندش تماس را قطع کرد و از جایش برخاست..کتش را در دستش وادار به حمل کرد و از خانه خارج شد"_پسر احمق"...
"_سرگرم کننده به نظر میان"نیکولای کمی به نگاهش رنگ تعجب افزود اما خیلی زود به حالت بی تفاوت و چره ی تهی از احساسات خود بازگشت..."+افکار یک دلقک،کاملا مبهمه...اینکه چرا سعی در خندوندن دیگران داره،....می دونی....تنها دلقک ها هستند که افسردگی رو درک می کنن،هیچ دلقک خوشحالی وجود نداره و این دلیلیه که اونا برای خودشون لبخند می سازن،لبخند هایی که هرگز واقعی نیستند"
همانطور که فکر می کرد نیکولای،امروز توانسته بود تمام وقایعی که در ذهن آشفته و خسته اش میپیچید را بر زبان آورد و این خودش،یک پیشرفت بزرگ به حساب میامد
"_تو اینطور فکر میکنی؟.."
پسر پس از مکسی یری به نشانه ی تایید تکان داد...صدای آزاردهنده و تکراری ساعت روی میز بلند شد و گواه از اتمام جلسه ی روانکاوی داد...فئودر به چرخه ی زمان،لعنتی،زیر لب فرستاد،در این یک سال نتوانسته بود اینقدر به درک افکار نیکولای نزدیک شود اما...ظاهرا وقتش به پایان رسیده...نفس کلافه اش را بیرون داد و زمانی که درحال برخاستن از روی صندلی بود چیزی زمزمه کرد"_فردا میبینمت... نیکولای" و پشت بندش به سمت در قدم برداشت و خارج شد.___
با صدای آشنایی به سرعت چشمانش را باز کرد و نیم خیز شد...منبع صدا از تلفنش منشا میگرفت....
"_الان خودمو می رسونم"پشت بندش تماس را قطع کرد و از جایش برخاست..کتش را در دستش وادار به حمل کرد و از خانه خارج شد"_پسر احمق"...
- ۲.۷k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط