╭────────╮

╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت¹³
هانی با یه لبخند شاد سر میز صبحونه نشست و گفت:آراا،امروز بعد از شرکت یه برنامه داریم
نگاهش معصوم و صداش پر از هیجان بود.
پرسیدم:چه برنامه‌ای؟
جرعه ای از آبمیوه نوشید و گفت:یه جمع دخترونه،فقط من و چند تا از دوستام،دلم می‌خواد تو هم بیای،حال و هوات عوض میشه
یه لحظه مکث کردم و بعد لبخنی زدم و گفتم:باشه،میام
چشم‌های هانی برق زد و گفت:عالیه،قول بده امشب فقط خوش بگذرونیم و حرف کاری نزنیم
سرمو تکون دادم و با لبخند فیکی گفتم:قول
بعد از شرکت همون طور که به هانی قول داده بودم آماده شدم تا برم مهمونیش.
بعد از اینکه آماده شدم همراه جونگ‌ کوک به سمت لوکیشنی که فرستاده بود رفتیم.
(استایل اسلاید دوم)
جونگ کوک درو برام باز کرد و پیاده شدم.
از ساختمون نورانی صدای موسیقی میومد.
روبه جونگ کوک گفتم:همینجا منتظر بمون،مطمئمم یه نقشه‌ای داره
سرشو تکون داد و گفت:فقط کافیه پیام بدی و یا زنگ بزنی تا بیام
سرمو تکون دادم و با قدم های محکمم به سمت ساختمون رفتم.
هانی با دوستاش داشتن میرقصیدن.
همه لباسهای براق و صورتی پوشیده بودن..
مثل اینکه خیلی نوشیدن..
هانی تا منو دید دستشو باز کرد و گفت:اووو،ببینید کی این جاست..
به سمتم دوید و بغلم کرد.
تنش بوی عطر شیرین و الکل میداد.
ازم جدا شد و گفت:بیا برقصیم
لبخند فیکی زدم و گفتم:امم،من ترجیح میدم بشینم و شما رو تماشا کنم
سرشو تکون داد و گفت:هر جور راحتی
خنده هاشون چقدر مصنوعی و مسخره بود.
یه لیوان جلوم گذاشتن.
هانی با خنده گفت:امشب باید بنوشی،به افتخار برگشتنت به شرکت
نگاه کوتاهی به لیوان انداختم،لبخند زدم و یه جرعه کوچیک نوشیدم.
هانی با دقت نگاهم می‌کرد.
وقتی لیوان خالی می‌شد دوباره پرش می‌کرد.
و منم انگار اختیارم دست خودم نبود...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۲۸)

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

اجبار به بدبختی پارت ۱۴

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

معامله p35جونگ‌کوک با شیطنت دست تهیونگ را گرفت.«بریم؟»تهیونگ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط