{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ینو بلافاصله دستش را روی پلاک گذاشت.

ینو بلافاصله دستش را روی پلاک گذاشت.

حرکتش آن‌قدر سریع بود که هان متوجه شد دیدنش برای لینو مهم است.

«چیه؟»

«از کجا آوردیش؟»

لینو ابرویش را کمی بالا داد.

«سؤال عجیبیه.»

«جوابش هم سخته؟»

«نه. فقط به تو ربطی نداره.»

هان خندید، اما خنده‌اش بیشتر از روی عصبانیت بود.

«درسته. به من ربطی نداره. من فقط یه غریبه‌ام که تصادفی بهت خورده و تصادفی هم دنبال گردنبندت راه افتاده.»

«خوبه که خودت می‌فهمی.»

هان چند ثانیه ساکت ماند. چیزی در صدای لینو بود که بیشتر از سردی، آزارش می‌داد. انگار لینو واقعاً او را نمی‌شناخت. انگار هان برایش هیچ فرقی با آدم‌های دیگری که هر روز از کنارش رد می‌شدن نداشت.

اما چرا این گردنبند را داشت؟

ناگهان تصویر کوتاهی از گذشته در ذهنش روشن شد.

حیاط کوچکی با دیوارهای رنگ‌ورورفته. صدای خنده‌ی دو بچه. هان ، چیزی را توی دستش گرفته بود و با هیجان جلوی پسری تکان می‌داد.
این چیه؟
گردنبنده! برای توئه.
پسر به گردنبند نگاه کرد، بعد به هان

برای منه؟!
هان با ذوق سر تکان داد.
«آره. خودم انتخابش کردم. قشنگه، نه؟»

. بعد لبخند کوچکی زد و گردنبند را از دست هان گرفت.
«مرسی.»

تصویر همان‌قدر سریع که آمده بود، ناپدید شد.

هان دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت. سردرد ناگهانی تمام سرش را گرفت. چند قدم عقب رفت و به دیوار مغازه تکیه داد.

لینو با اخم نگاهش کرد.

«پس چرا رنگت پریده؟»

هان جواب نداد. نفسش نامنظم شده بود و سعی می‌کرد دوباره تصویر را به یاد بیاورد، اما هرچی بیشتر تلاش می‌کرد، بیشتر از ذهنش دور می‌شد.

لینو یک قدم به سمتش برداشت، ولی خیلی زود ایستاد.

«هی حال خوبه.»

هان به زور نگاهش کرد.

«اسمت چیه؟»

لینو چند ثانیه ساکت ماند. بعد خیلی ساده گفت:

لینو.

همین یک کلمه کافی بود تا سر هان دوباره تیر بکشد.

لینو…

صدای صدا زدنش را یادش می‌آمد. صدای خودش که با خنده فریاد می‌زد:

«لینو! صبر کن!»

هان زیر لب تکرار کرد:

لینو…

لینو نگاهش کرد.

«چیه؟»

هان مستقیم به صورتش خیره شد.

«ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟»
برای اولین بار، لینو جواب نداد.

انگشت‌هایش دور پلاک گردنبند محکم شد و نگاهش برای لحظه‌ای از هان فاصله گرفت.

اما فقط برای یک لحظه.

بعد دوباره همان حالت بی‌تفاوت به صورتش برگشت.

«نه.

هان ابروهایش را در هم کشید.

مطمئنی؟

لینو نگاهش کرد و خیلی خشک جواب داد:

اگه دیده بودمت، یادم می‌موند.

بعد بدون اینکه منتظر جواب هان بماند، از کنارش رد شد و به راهش ادامه داد.

هان این بار دنبالش نرفت.

فقط همان‌جا ماند و به پشت سرش نگاه کرد.

ولی من یادمه...
البته نه کامل
دیدگاه ها (۴)

خون و عشق 🩸❤️ پارت چهارم لینو بعد از چند دقیقه از اون خیاب...

خون و عشق 🩸❤️پارت ششمسه روز گذشته بود.هان دیگه لینو رو ندیده...

برای اوناایی که منتظر بودن❤️🥹(هان هنوز مسته ...)سه تا رازپار...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 14بعد ازظهر، فلیکس برای قدم زدن ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«سه حقیقت؟»ریگیلوس جواب داد:«نه.»نگاهش روی...

جنگل نفرین شده پارت ۱۵

...هعییی خستم شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط