...هعییی خستم شد
خون و عشق 🩸❤️
پارت نهم
هان هنوز داشت با دوربین کلنجار میرفت که صدای فلیکس از پشت سرش اومد.
فلیکس: هان...
هان: هوم؟
فلیکس: ولش کن.
هان برگشت سمتش.
هان: چرا؟
فلیکس این بار جدی بود.
فلیکس: چون این دوربین اصلاً مال اون وسایل قدیمی نیست.
هان ابروهاش رو بالا برد.
هان: پس مال کیه؟
فلیکس چند لحظه مکث کرد.
فلیکس: نمیدونم... ولی امروز یکی آوردش اینجا.
هان: کی؟
فلیکس جواب نداد.
فقط گوشیاش رو برداشت و یه عکس نشون هان داد.
هان با دیدن عکس خشکش زد.
عکس تار بود، ولی چهرهی آدم داخلش کاملاً قابل تشخیص بود.
لینو.
هان: این...
فلیکس: میشناسیش؟
هان چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، گوشی رو از دست فلیکس گرفت و عکس رو دوباره نگاه کرد.
این بار قلبش محکمتر زد.
چون لینو تنها نبود.
کنارش یه پسر دیگه ایستاده بود...
و روی دست اون پسر، یه لکهی تیره دیده میشد.
فلیکس: هان؟
هان: این عکس کی گرفته شده؟
فلیکس: دیشب.
هان سرش رو بلند کرد.
هان: دیشب؟؟
فلیکس: آره.
هان دوباره به عکس نگاه کرد.
پس لینو فقط یه آدم غریبه نبود که اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود.
یه چیزی دربارهش وجود داشت که هان هنوز ازش خبر نداشت.
پارت نهم
هان هنوز داشت با دوربین کلنجار میرفت که صدای فلیکس از پشت سرش اومد.
فلیکس: هان...
هان: هوم؟
فلیکس: ولش کن.
هان برگشت سمتش.
هان: چرا؟
فلیکس این بار جدی بود.
فلیکس: چون این دوربین اصلاً مال اون وسایل قدیمی نیست.
هان ابروهاش رو بالا برد.
هان: پس مال کیه؟
فلیکس چند لحظه مکث کرد.
فلیکس: نمیدونم... ولی امروز یکی آوردش اینجا.
هان: کی؟
فلیکس جواب نداد.
فقط گوشیاش رو برداشت و یه عکس نشون هان داد.
هان با دیدن عکس خشکش زد.
عکس تار بود، ولی چهرهی آدم داخلش کاملاً قابل تشخیص بود.
لینو.
هان: این...
فلیکس: میشناسیش؟
هان چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، گوشی رو از دست فلیکس گرفت و عکس رو دوباره نگاه کرد.
این بار قلبش محکمتر زد.
چون لینو تنها نبود.
کنارش یه پسر دیگه ایستاده بود...
و روی دست اون پسر، یه لکهی تیره دیده میشد.
فلیکس: هان؟
هان: این عکس کی گرفته شده؟
فلیکس: دیشب.
هان سرش رو بلند کرد.
هان: دیشب؟؟
فلیکس: آره.
هان دوباره به عکس نگاه کرد.
پس لینو فقط یه آدم غریبه نبود که اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود.
یه چیزی دربارهش وجود داشت که هان هنوز ازش خبر نداشت.
- ۱۱.۳k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط