جنگل نفرین شده پارت ۱۰

شب شده بود.

بازار کم‌کم خلوت شده بود.

چراغ‌های زرد
کنار خیابان روشن بودند.

تهیونگ بعد از کمی گشتن
یک مهمان‌سرا پیدا کرد.

ساختمانش قدیمی بود.

سه طبقه.

دیوارهای سنگی.

پنجره‌های چوبی.

بالای در
یک فانوس آویزان بود.

داخلش گرم و آرام بود.

چند میز چوبی
در سالن قرار داشت.

بوی نان تازه
و چای می‌آمد.

صاحب مهمان‌سرا
کلید اتاقی را به تهیونگ داد.

اتاقشان طبقه‌ی دوم بود.

یک اتاق ساده.

دو تخت یک‌نفره
کنار دو دیوار قرار داشت.

بینشان یک میز کوچک بود.

یک چراغ روغنی
روی میز می‌سوخت.

کنار پنجره
یک صندلی چوبی بود.

شارلوت وارد شد.

همه‌چیز را نگاه کرد.

«اینجا می‌مونیم؟»

تهیونگ گفت:

«فقط امشب.»

شارلوت نزدیک یکی از تخت‌ها رفت.

با دست روی تشک زد.

«نرمه.»

تهیونگ لبخند زد.

«تخت دیگه.»

شارلوت رویش نشست.

بعد آرام گفت:

«جنگل ساکت‌تر بود.»

تهیونگ به او نگاه کرد.

«دلت براش تنگ شده؟»

شارلوت سرش را پایین انداخت.

«یکم.»

تهیونگ چیزی نگفت.

شارلوت بعد از چند لحظه
پتو را کنار زد.

«من اینجا می‌خوابم.»

«باشه.»

«تو اون یکی.»

«می‌دونم.»

شارلوت لبخند زد.

«شب بخیر، تهیونگ.»

تهیونگ چراغ را کم کرد.

«شب بخیر، فسقلی.»

«گفتم فسقلی نیستم.»

صدای خنده‌ی تهیونگ
در اتاق پیچید.

صبح زود
از مهمان‌سرا بیرون آمدند.

هوا خنک بود.

خیابان هنوز شلوغ نشده بود.

تهیونگ کنار شارلوت راه می‌رفت.

شارلوت دستش را گرفته بود.

ناگهان مردی از کنارشان رد شد.

حرف نامناسبی زد
و رفتار آزاردهنده‌ای داشت.

شارلوت همان لحظه
خشکش زد.

تهیونگ برگشت.

چهره‌اش جدی شد.

«شارلوت.»

صدایش آرام بود.

«به من نگاه کن.»

شارلوت نگاهش کرد.

تهیونگ گفت:

«به اون نگاه نکن.»

بعد او را کمی عقب برد.

«همین‌جا بمون.»

تهیونگ سمت مرد رفت.

مرد هنوز چیزی می‌گفت.

تهیونگ جلویش ایستاد.

«دیگه تکرارش نکن.»

مرد خواست جواب بدهد.

تهیونگ دستش را گرفت
و او را از مسیر کنار کشید.

«گفتم تمومش کن.»

بعد از چند لحظه
تهیونگ برگشت.

شارلوت هنوز همان‌جا بود.

صورتش ناراحت بود.

تهیونگ نزدیکش شد.

«بریم؟»

شارلوت آهسته سر تکان داد.

دوباره دستش را گرفت.

این بار محکم‌تر.

چند ساعت بعد،

در مسیر قصر بودند.

اما تهیونگ متوجه شد
شارلوت دیگر حرف نمی‌زند.

نگاهش پایین بود.

قدم‌هایش آرام شده بود.

تهیونگ ایستاد.

«شارلوت.»

«هوم؟»

«هنوز ناراحتی؟»

شارلوت چیزی نگفت.

تهیونگ چند لحظه فکر کرد.

بعد گفت:

«بیا.»

«کجا؟»

«یه جای بهتر.»

کمی بعد
به باغی بزرگ رسیدند.

دروازه‌ی آهنی داشت.

داخلش پر بود
از گل‌های سفید و صورتی.

درخت‌های بلند
دو طرف مسیر بودند.

یک حوض سنگی
وسط باغ قرار داشت.

صدای آب
همه‌جا می‌پیچید.

شارلوت آرام وارد شد.

چشم‌هایش کمی روشن شد.

«قشنگه...»

تهیونگ لبخند زد.

«گفتم حالت بهتر می‌شه.»

شارلوت کنار حوض نشست.

گل‌ها را نگاه کرد.

اما لبخندش خیلی زود محو شد.

آرام گفت:

«ولی جنگل قشنگ‌تره.»

تهیونگ کنار او نشست.

«دلت براش تنگ شده.»

«خیلی.»

«برای چی؟»

شارلوت کمی فکر کرد.

«برای خونه‌م.»

سکوت کردند.

باد آرامی وزید.

چند برگ روی آب افتاد.

شارلوت ناگهان سرش را بلند کرد.

نگاهش رفت سمت ورودی باغ.

چند ثانیه خیره ماند.

تهیونگ متوجه شد.

«چی شده؟»

شارلوت آرام از جا بلند شد.

برگشت.

به پشت سرشان نگاه کرد.

رنگ صورتش کمی پرید.

بعد خیلی آهسته گفت:

«تهیونگ...»

«چی؟»

دستش را گرفت.

«اون پیدامون کرده.»
دیدگاه ها (۲)

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

👑 پارت سوم | حرف‌های پشتِ لبخندموسیقی تمام شد.صدای تشویق مهم...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

ادامه سناریو

پارت 2

پارت هشت راز خون

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت چهارمصبح روز بعد، کوک زودتر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط