{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشت راز خون

بعد از عبور از راهروی طولانی، تهیونگ و دایانا وارد سالن نشیمن شدند.

شومینه خاموش بود و نور کم‌رنگ چراغ‌های دیواری، فضای اتاق را آرام‌تر از بقیه‌ی عمارت کرده بود.

تهیونگ روی مبل نشست و لیوان خالی‌ای را از روی میز برداشت. بطری تیره‌رنگی را از کنار شومینه برداشت و مقدار کمی از آن را داخل لیوان ریخت.

دایانا روی مبل روبه‌رو نشست، اما نگاهش ناخواسته روی لیوان ماند.

تهیونگ که متوجه نگاهش شده بود، سرش را بلند کرد.

چند ثانیه به هم نگاه کردند.

بعد تهیونگ با لبخند کوتاهی گفت:

«درسته... تو رو یادم رفت.»

دایانا ابرو بالا انداخت.

«منظورت چیه؟»

تهیونگ بدون توضیح از جا بلند شد.

«یه لحظه صبر کن.»

به سمت آشپزخانه رفت و چند دقیقه بعد با یک لیوان آبمیوه برگشت.

لیوان را جلوی دایانا گذاشت.

«این برای تو.»

دایانا با کمی تعجب لیوان را برداشت.

«ممنون.»

جرعه‌ی کوچکی نوشید و بعد لیوان را روی میز گذاشت.

چند لحظه سکوت بینشان افتاد.

بالاخره دایانا پرسید:

«چرا منو بردی اون راهروها؟»

تهیونگ کمی به پشتی مبل تکیه داد.

«می‌خواستم بیشتر با خودت و خودم آشنات کنم.»

دایانا با تعجب نگاهش کرد.

«با خودم؟»

تهیونگ آرام گفت:

«آره. تو درباره‌ی خودت خیلی چیزها نمی‌دونی، دایانا.»

«و تو می‌دونی؟»

تهیونگ نگاهش را از او نگرفت.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

دایانا کمی مکث کرد.

«پس چرا همه‌ش رو بهم نمی‌گی؟»

تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.

«چون بعضی جواب‌ها وقتی زود گفته بشن، فقط سؤال‌های بیشتری می‌سازن.»(حال میکنی حرف ها رو 🤙🏻)

دایانا لیوان آبمیوه‌اش را دوباره برداشت.

«تو همیشه این‌قدر مرموز جواب می‌دی؟»

تهیونگ جرعه‌ای از لیوان خودش نوشید و گفت:

«فقط وقتی کسی زیادی سؤال می‌پرسه.»

دایانا با اخم ساختگی گفت:

«پس تقصیر منه؟»

این بار لبخند تهیونگ واضح‌تر شد.

«کمی.»

دایانا زیر لب گفت:

«چه آدم اعصاب‌خوردکنی...»

تهیونگ شنید.

اما چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

بعد گفت آدم؟

لیلیللییییی من اومدممممم دوبارههههههه . هاهاهاااا . به خدا سرم شلوغ بود . مدرسه و اینا کلا یادم رفته بود . ولی براتون دو پارت آوردم دیگههههه . حالا فعلا به بزرگی خودتون ببخشید تا من این درس و مشق ام کمتر شه بعد براتون جبران میکنم دیگههه. لایک و کامنت فراموش نشه .😐🌷
دیدگاه ها (۲)

همان روز، بعد از اتفاقات عجیب صبح، تهیونگ هنوز درگیر فکرهایش...

درخواستی

پارت ۲۰ — «انتقام با یک لیوان آب»جونگکوک سریع یک قدم عقب رفت...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

چندپارتی تهیونگ

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط