اسلاید دوم لباس استلا اسلاید سوم لباس هیزل

‌Part⁸
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
_استلا
هیزل مثل ملکه ها قدم بر می داشت ، پر ابهت و همچنان زیبا.
نگاهم لحظه ای تنگ شد.
استلا:" برای کی داف کردی؟."
هیزل گونه هاش از خجالت گل انداخت، و سرش پاین گرفت و با لبخند خجالت زده ای نزدیکم شد.
هیزل:"مستر پارک بهم پیم داده و رسما دوست داره امشب رو باهاش بگذرونم."
چشمام تو حدقه چرخوندم.
استلا:" و توهم قبول کردی امشب رو بایه مرد کره‌ای بگذرونی؟."
هیزل:" این حرفت نژاد پرستیه!."
مثل همیشه همه چیزو برعکس برداشت می‌کرد.
پوف کلافه‌ای کشیدم و دستشو گرفتم .
استلا: احمقی!، منو نژاد پرستی آخه!، بعدشم،.. تو از کجا کره‌ای‌ بلدی تا باهاش ارتباط برقرار کنی؟"
هیزل:" اوو، اونو بسپرش به من خیالت راحت!."
استلا:" هر موقع اینو ازت میشنوم بدتر نگران میشم."
چشمک شیطنت آمیزی تحویلم داد و در حالی که دستم رو به سمت حیاط عمارت می‌کشید ادامه داد.
هیزل:"شاید هیچ وقت بهت نگفتم..، ولی من لبای اون مرد رو خیلی وقته تشنه نگهر داشتم، نمی خوام این بار منتظر بزارمش."
بدنم از تعجب لحضه ای یخ کرد، چطور تونسته این همه مدت بهم چیزی نگفته باشه؟، اونم در حالی که ایگور متوجش نشده، عجیبه!.
کل خونه رو پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به نزدیک دروازه عمارت، پرش مشکی اون ور تر پارک شده بود و باهامون ده قدم کمتر فاصله داشت.
هیزل با هیجان به سمت ماشین رفت و تو صندلی شاگرد نشست.
ازپنهون کاریش دلخور بودم ولی گذاشتم برای یه وقت دیگه.
سوار ماشین شدم و استارت زدم.
(چند مین بعد)
ماشین رو جلوی انبوهی از پاپاراتزی ها پارک کردم.
با ایستادن پرشم جلوی درب سالن، فلش های دور بین روشن شدن و هم همه‌ی عجیبی همه جارو پرکرده بود، لحضه‌ای بعد در ماشین توسط یه خدمه با کت و شلوار مشکی باز شد، اون خدمه مردی بلوند با چشم های سبز بود،‌با لبخند گشاد رو صورتش دستش رو به سمتم دراز کرد.
خدمه: اجازه دارم، لیدی؟"‌
لبخند شیطنت آمیز هیزل تو کل فضای ماشین به وضوح حس میشد.
این کارش داشت بدجور معذبم می‌کرد.
لحضه ای هوف کلافه‌ای از میون لبم ها بیرون زد.
جلوی این همه آدم، هرنوع رفتاری زیر نگاه تیز پاپاراتزی ها رد بدل میشد، نمی خواستم نقل دهن مردم مسکو به خصوص رقیب های باندم بشم.
نقابی ازلبخند شیرینی رو صورتم شکل گرفت و دستش گرفتم و از ماشین پیاده شدم، هیزل بدو بدو سمتم اومد و پشت سرم وایساد.
سویچ پرش رو گذاشتم تو دست مردونه خدمه و زیر لب با اون لبخند اجباری حرف زدم.
استلا:" لطفا پرشم رو جای بهتری پارک کن."
لبخند پر‌رنگ تری رو لب هاش شکل گرفت و خم شد دستم رو گرفت و روش بوسه‌ی سطحی کاشت، در حالی که دستم رو با فاصله کمی از لب هاش نگهر داشته بود ادامه داد.
خدمه:"می‌تونم‌ به یه شات وودکات دعوته تون کنم؟، یا اینکه .. ‌می‌تونم بعضی موقع ها باهاتون دیداری داشته باشم؟."
دستم رو آهسته از میون دستش بیرون کشیدم و با نیشخندی که گوشه‌ی لبم جون گرفته بود، دستم رو رو قفسه سینش گذاشتم و از جلوی راهم کنار زدمش و زیر لب جوری که بشنوه لب زدم.
استلا:" مانع راهم نشو پسره‌ی خدمه، در مقام و منسبتی نیستی که بتونی حتی باهام هم کلام بشی..، حد خودتو بدون."
تمام کلمات بدون اینکه بهش نگاه کنم از لبام بیرون میومدن.
نیشخندم رو از رو صورتم پاک کردم و چند قدم به سمت در ورودی برداشتم و جلوی هر لنز دور بینی ژست می‌گرفتم.
اسمم رو لب هر پاپاراتزی خیلی ساده بیرون در میومد، سعی کردم تا می‌تونم برای همه شون ژست بگیرم، اما وایسادن رو این پاشنه ها برام کار آسونی نبود.
فورا هم همه‌ی جمعیت جلوی ورودی رو پشت سر گذاشتم و با هیزل وارد مهمونی شدم.
صدای قهقهه زنا کل مهمونی رو در بر گرفته بود، مرد ها هر کدوم فاحشه‌ای زیر دست داشتن، و حتی بعضی ها درگیر بوسه های کثیف بودن.
با وارد شدنم لبخند ها خشک شد و قهقهه ها به سکوت سنگینی تبدیل شدن و بوسه های کثیفشون پایان یافت.
حالا شده بودم مرکز توجه.
مرد ها و زن ها کنار هم ردیف شدن و به نوبت به دستم بوسه می‌زدن و بهم تبریک می‌گفتن.
تمام ادم ها برای دست بوسی پشت سره هم اومده بودن، از پر غرور ترین مرد ها تا فاحشه ترین زنایی که با نازک ترین لباس جلوم ظاهر شده بودن‌، تو همون‌ هنگام‌ معرفی وارث جدید باند ،استرس داشتم با اون مرد روبه روبشم، اما اصلا تو چشم دیده نمی‌شد، شاید تو همین مهمونی بود و کنار مهمون ها قدم بر‌می داشت ولی هرچی بود من نمی‌تونستم میون اون همه جمعیت پیداش کنم.
همه رو به نوشیدن دعوت کردم ، و بعد هرکس مشغول کار خودش شد.
رو یکی از صندلی های گوشه‌ی بار ولو رفتم‌، و یه شات وودکاد سفارش دادم.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو دستم گذاشتم و تکیه گاه سرم قرارش دادم.
صداهای دور برم تو گوشم خنصا شده بودن که یهو
(ادامه دارد)


‌
دیدگاه ها (۲)

پارت ۵۴

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑦خم شد و کتابارو گرفت: «متاسفم خانوم ، پولِ ...

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

My professorChapter: 2Part: 112کمی ازش فاصله گرفتم و مشت‌های...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p36ویو ا.تکنار تخت نشسته...

پارت: 13 (بخش3) **زاویه دید: زین**فردا صبح، هوای پاییز ابری ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط