اتش عمارت پارت اخر
آتش داشت همهچیز را میبلعید. دود سیاه از پنجرهها بیرون میزد و شعلهها بوی تاریخ و خاطرات عمارت را میسوزاندند. نگهبانان و خدمتکاران هاج و واج میدویدند تا شعلهها را مهار کنند، اما پادشاه هنوز شمشیر در دست، پیش رو ایستاده بود؛ چهرهاش سخت و بیرحم، انگار میخواست هر چیزی را که به پسرش و نَدیمهاش وصل بود نابود کند.
هیونجین جلو پرید—مثل همیشه، بیپروا، شمشیرش را بالا آورد و با فریادی که از ته دل آمد، جلوی شاه ایستاد. دو مردی که زمانی در یک قصر واحد نفس میکشیدند، حالا در وسط آتش و دود، رو در رو شده بودند. صدای برخورد فلز به فلز در تالار طنین انداخت؛ گاردها جلوی در صف بستند و میانجیانی که به زور مانع خونریزی شدند.
در همان لحظه، من بالای سر جونگ کوک زانو زده بودم؛ دستم را فشار میدادم روی سینهاش و دعا میکردم که قلبش ایستاده نمانَد. خون روی لبش میدرخشید و نفسهایش هر لحظه ضعیفتر میشد. پرنس با آخرین تلاشش دستم را گرفت و نگاهم کرد—چشمانش تیره و شکننده بود، اما انگار در آن لحظه فقط یک حقیقت وجود داشت: بودن و ماندن.
وقتی هیونجین با ضربهای، شمشیر پادشاه را از دستش درآورد، نگهبانان به سرعت وارد عمل شدند و پادشاه را محاصره کردند. او، که قدرت و سلطنتاش را در لبهٔ شمشیر و شعلهها میدید، بلاخره عقب کشید—نه از رحم، بلکه از ترس اینکه اوضاع از کنترلش خارج شود. او عملاً از تالار رانده نشد؛ اما آن شب، اقتدارش ترک برداشت. پادشاه دستور داد تا اجازه دهند آتش مهار شود و خودش با چهرهای پُر از خشم و خیالِ انتقام، تالار را ترک کرد—اما دیگر هرگز آن مردِ بیچونوچرای دیروز نبود.
همزمان تیمی از پزشکان و پرستاران و خدمهٔ وفادار با تمام سرعت به جونگ کوک رسیدند. او را به اتاقی امن منتقل کردند؛ هیونجین با یک دست نگهبانان را کنترل میکرد و با دست دیگر مرا هل داد تا کنار تخت بایستم. پزشکان تشخیص دادند که باید فوراً عمل جراحی شود: خونریزی داخلی، ضربه به ناحیهٔ قفسهٔ سینه و خطر ایست قلبی. آنها با امکانات محدودِ عمارت کار تثبیت را شروع کردند—سرمها وصل شد، زخمها بسته شد، و یک دستگاه پشتیبان موقت تنفسی روشن شد.
من بیوقفه دوستم را نگه داشتم؛ هر بار که چشمهایش نیمهباز میشد، با صدایی شکسته غر میزدم و به او قول میدادم که نرود. هیونجین کنار من ایستاد، دستش را روی شانهام گذاشت و تنها گفت: «او رو واگذار نکن.» چیزی نگفتم جز یک «نمیکنم».
عملی که در آن شب انجام شد پیچیده و خطرناک بود، اما پزشکان عمارت—به همراه چند جراح از شهر که به سرعت فراخوانده شده بودند—کار کردند تا جان او را نجات دهند. ساعتها گذشت. شعلهها آرامتر شدند، دود بیرون رفت، و صبحِ بعد، وقتی اولین نور لای پردهها خزید، جونگ کوک روی تخت در بخش مراقبت نیمهمُرده بیدار شد—با ضربان ضعیف اما زنده.
وقتی چشمهایش رو به من گشود، لبانش به سختی تکان خورد و صدایی خشدار گفت: «لیا… موندی؟»
اشک از گونهام سرازیر شد؛ دستش را گرفتم و فشار دادم. «همیشه»، فقط همین را توانستم بگویم.
روزها و هفتهها گذشت. پرنس زنده ماند، اما همانطور که خواسته بودی—ضعیف و نیازمند مراقبت مداوم. قلبش دیگر آن قدرت روزهای جوانی را نداشت؛ ضربانش ناپایدار بود و پزشکان هشدار دادند که هرلحظه ممکن است با حادثهای روبهرو شود. با این وجود، او نفس میکشید. او زنده بود و این کافی بود.
ادامه دارد...
هیونجین جلو پرید—مثل همیشه، بیپروا، شمشیرش را بالا آورد و با فریادی که از ته دل آمد، جلوی شاه ایستاد. دو مردی که زمانی در یک قصر واحد نفس میکشیدند، حالا در وسط آتش و دود، رو در رو شده بودند. صدای برخورد فلز به فلز در تالار طنین انداخت؛ گاردها جلوی در صف بستند و میانجیانی که به زور مانع خونریزی شدند.
در همان لحظه، من بالای سر جونگ کوک زانو زده بودم؛ دستم را فشار میدادم روی سینهاش و دعا میکردم که قلبش ایستاده نمانَد. خون روی لبش میدرخشید و نفسهایش هر لحظه ضعیفتر میشد. پرنس با آخرین تلاشش دستم را گرفت و نگاهم کرد—چشمانش تیره و شکننده بود، اما انگار در آن لحظه فقط یک حقیقت وجود داشت: بودن و ماندن.
وقتی هیونجین با ضربهای، شمشیر پادشاه را از دستش درآورد، نگهبانان به سرعت وارد عمل شدند و پادشاه را محاصره کردند. او، که قدرت و سلطنتاش را در لبهٔ شمشیر و شعلهها میدید، بلاخره عقب کشید—نه از رحم، بلکه از ترس اینکه اوضاع از کنترلش خارج شود. او عملاً از تالار رانده نشد؛ اما آن شب، اقتدارش ترک برداشت. پادشاه دستور داد تا اجازه دهند آتش مهار شود و خودش با چهرهای پُر از خشم و خیالِ انتقام، تالار را ترک کرد—اما دیگر هرگز آن مردِ بیچونوچرای دیروز نبود.
همزمان تیمی از پزشکان و پرستاران و خدمهٔ وفادار با تمام سرعت به جونگ کوک رسیدند. او را به اتاقی امن منتقل کردند؛ هیونجین با یک دست نگهبانان را کنترل میکرد و با دست دیگر مرا هل داد تا کنار تخت بایستم. پزشکان تشخیص دادند که باید فوراً عمل جراحی شود: خونریزی داخلی، ضربه به ناحیهٔ قفسهٔ سینه و خطر ایست قلبی. آنها با امکانات محدودِ عمارت کار تثبیت را شروع کردند—سرمها وصل شد، زخمها بسته شد، و یک دستگاه پشتیبان موقت تنفسی روشن شد.
من بیوقفه دوستم را نگه داشتم؛ هر بار که چشمهایش نیمهباز میشد، با صدایی شکسته غر میزدم و به او قول میدادم که نرود. هیونجین کنار من ایستاد، دستش را روی شانهام گذاشت و تنها گفت: «او رو واگذار نکن.» چیزی نگفتم جز یک «نمیکنم».
عملی که در آن شب انجام شد پیچیده و خطرناک بود، اما پزشکان عمارت—به همراه چند جراح از شهر که به سرعت فراخوانده شده بودند—کار کردند تا جان او را نجات دهند. ساعتها گذشت. شعلهها آرامتر شدند، دود بیرون رفت، و صبحِ بعد، وقتی اولین نور لای پردهها خزید، جونگ کوک روی تخت در بخش مراقبت نیمهمُرده بیدار شد—با ضربان ضعیف اما زنده.
وقتی چشمهایش رو به من گشود، لبانش به سختی تکان خورد و صدایی خشدار گفت: «لیا… موندی؟»
اشک از گونهام سرازیر شد؛ دستش را گرفتم و فشار دادم. «همیشه»، فقط همین را توانستم بگویم.
روزها و هفتهها گذشت. پرنس زنده ماند، اما همانطور که خواسته بودی—ضعیف و نیازمند مراقبت مداوم. قلبش دیگر آن قدرت روزهای جوانی را نداشت؛ ضربانش ناپایدار بود و پزشکان هشدار دادند که هرلحظه ممکن است با حادثهای روبهرو شود. با این وجود، او نفس میکشید. او زنده بود و این کافی بود.
ادامه دارد...
- ۳.۵k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط