**قسمت ۱۸: بذرِ تردید در دلِ خاکِ تازه**
**قسمت ۱۸: بذرِ تردید در دلِ خاکِ تازه**
زمینِ تازه متولد شده هنوز گرم بود. آسمان، ترکیبی از رنگینکمانِ خاکستری و بنفشِ تیره داشت که دور تا دورِ حبابِ آنها کشیده شده بود. اما این آرامش، چندان دوام نیاورد. لرزشی که در اعماق زمین پیچید، شبیه به زلزله نبود؛ شبیه به یک نفسِ سنگین و مرده بود که از زیرِ لایههای خاکِ تازه بلند میشد.
جونگکوک دستش را روی دستهی شمشیرِ سایهاش گذاشت و جلوی ات ایستاد. «این دیگه چیست؟ ما همهچیز رو ساختیم. چطور ممکنه باز هم چیزی از اون خلاء باقی مونده باشه؟»
زمینِ زیرِ پایشان شکاف خورد. از دلِ شکاف، نه موجوداتِ خاکستریِ قبلی، بلکه دودِ سیاهی بیرون زد که آرامآرام شکلِ یک انسان به خودش گرفت؛ شکلی که بسیار آشنا بود. شبیه به یکی از فرماندهانِ شورای سفید که سالها پیش نابود شده بود، اما این بار چشمانی از جنسِ "هیچ" داشت.
شبح با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ عمیق میآمد، زمزمه کرد: «شما فکر کردید میتونید روی خونِ نیستی، امپراتوری بسازید؟ هر چیزی که از نو خلق بشه، یک "نقص" داره... و نقصِ دنیای شما، همون خاطراتیست که با خودتون آوردید. همهی رنجها، ترسها و گناهانتون رو دوباره زنده میکنید.»
ات نفستنگی گرفت. ناگهان صحنههایی از جنگهای گذشته، از دردها، از تنهاییها و از تمامِ زخمهایی که خورده بودند، مثل یک سیلابِ سمی به ذهنش هجوم آورد. خاطرهی مرگِ دوستانشان، خیانتها و تمامِ تاریکیهایی که از سر گذرانده بودند، در دلش زنده شد. نیستی قصد نداشت آنها را با زور از بین ببرد؛ نیستی میخواست آنها را از درون، با "خاطراتِ دردناکشان" خفه کند.
جونگکوک هم تحت تأثیرِ این موجِ روانی قرار گرفت. سایههای دورِ بازویش شروع به لرزیدن و سیاه شدن کردند. او به زانو درآمد، دستش را روی سرش گذاشت و دندانهایش را روی هم فشار داد. «ات... داره گذشته رو سرم آوار میشه... تمامِ اون چیزایی که فکر میکردیم تموم شده...»
***
**قسمت ۱۹: سنگرِ مشترک**
ات با تمامِ وجود با این موجِ روانی مبارزه کرد. او میدانست اگر در این لحظه تسلیم شود، نه تنها خودشان، بلکه تمامِ دنیایی که ساختند به خاکستر تبدیل میشود. او به سمتِ جونگکوک دوید، روی زانوانش نشست و صورتِ او را بین دو دستش گرفت.
«جونگکوک! به من نگاه کن!» ات فریاد زد، صدایش در طوفانِ خاطراتِ تلخ پیچید. «اونها فقط خاطرهان! ما ازشون گذشتیم تا به اینجا برسیم! دردِ گذشته ما رو ضعیف نمیکنه، ما رو ساخته! اجازه نده این توهم، تو رو از من بگیره!»
جونگکوک سرش را بالا آورد. چشمانِ سیاهش از شدتِ خشم و درد میدرخشید. او دستِ سردِ ات را محکم گرفت و به قلبش فشرد. «من بدونِ تو هیچوام... حتی در این دنیای تازه.»
با این اعتراف، قدرتی عجیب در وجودِ هر دوی آنها منفجر شد. تاریکیِ درونِ جونگکوک و نورِ واقعیتِ ات با هم ترکیب شدند و یک موجِ عظیمِ پالسمانند ایجاد کردند که تمامِ فضای اطراف را در نوردید. شبحِ فرماندهی نیستی، زیرِ این موجِ پاککننده، فریادی کشید و مثلِ دود در هوا محو شد.
طوفانِ خاطرات فرو نشست. زمینِ تازه آرام گرفت و آسمان کمی روشنتر شد.
آنها در میانِ دشتِ ساکت و بینظیری که خودشان ساخته بودند، نفسنفس میزدند. جونگکوک دستِ ات را کشید و او را محکم در آغوش کشید، چنان محکم که انگار میخواست مطمئن شود او هنوز واقعی است.
«ما از این هم گذشتیم،» جونگکوک در حالی که پیشانیاش را به موهای ات میچسباند، زمزمه کرد. «حالا دیگه هیچکس نمیتونه ما رو متوقف کنه.»
ات لبخند زد و سرش را روی سینهی او گذاشت. «حالا وقتشه این دنیا رو نامگذاری کنیم، جونگکوک...»
زمینِ تازه متولد شده هنوز گرم بود. آسمان، ترکیبی از رنگینکمانِ خاکستری و بنفشِ تیره داشت که دور تا دورِ حبابِ آنها کشیده شده بود. اما این آرامش، چندان دوام نیاورد. لرزشی که در اعماق زمین پیچید، شبیه به زلزله نبود؛ شبیه به یک نفسِ سنگین و مرده بود که از زیرِ لایههای خاکِ تازه بلند میشد.
جونگکوک دستش را روی دستهی شمشیرِ سایهاش گذاشت و جلوی ات ایستاد. «این دیگه چیست؟ ما همهچیز رو ساختیم. چطور ممکنه باز هم چیزی از اون خلاء باقی مونده باشه؟»
زمینِ زیرِ پایشان شکاف خورد. از دلِ شکاف، نه موجوداتِ خاکستریِ قبلی، بلکه دودِ سیاهی بیرون زد که آرامآرام شکلِ یک انسان به خودش گرفت؛ شکلی که بسیار آشنا بود. شبیه به یکی از فرماندهانِ شورای سفید که سالها پیش نابود شده بود، اما این بار چشمانی از جنسِ "هیچ" داشت.
شبح با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ عمیق میآمد، زمزمه کرد: «شما فکر کردید میتونید روی خونِ نیستی، امپراتوری بسازید؟ هر چیزی که از نو خلق بشه، یک "نقص" داره... و نقصِ دنیای شما، همون خاطراتیست که با خودتون آوردید. همهی رنجها، ترسها و گناهانتون رو دوباره زنده میکنید.»
ات نفستنگی گرفت. ناگهان صحنههایی از جنگهای گذشته، از دردها، از تنهاییها و از تمامِ زخمهایی که خورده بودند، مثل یک سیلابِ سمی به ذهنش هجوم آورد. خاطرهی مرگِ دوستانشان، خیانتها و تمامِ تاریکیهایی که از سر گذرانده بودند، در دلش زنده شد. نیستی قصد نداشت آنها را با زور از بین ببرد؛ نیستی میخواست آنها را از درون، با "خاطراتِ دردناکشان" خفه کند.
جونگکوک هم تحت تأثیرِ این موجِ روانی قرار گرفت. سایههای دورِ بازویش شروع به لرزیدن و سیاه شدن کردند. او به زانو درآمد، دستش را روی سرش گذاشت و دندانهایش را روی هم فشار داد. «ات... داره گذشته رو سرم آوار میشه... تمامِ اون چیزایی که فکر میکردیم تموم شده...»
***
**قسمت ۱۹: سنگرِ مشترک**
ات با تمامِ وجود با این موجِ روانی مبارزه کرد. او میدانست اگر در این لحظه تسلیم شود، نه تنها خودشان، بلکه تمامِ دنیایی که ساختند به خاکستر تبدیل میشود. او به سمتِ جونگکوک دوید، روی زانوانش نشست و صورتِ او را بین دو دستش گرفت.
«جونگکوک! به من نگاه کن!» ات فریاد زد، صدایش در طوفانِ خاطراتِ تلخ پیچید. «اونها فقط خاطرهان! ما ازشون گذشتیم تا به اینجا برسیم! دردِ گذشته ما رو ضعیف نمیکنه، ما رو ساخته! اجازه نده این توهم، تو رو از من بگیره!»
جونگکوک سرش را بالا آورد. چشمانِ سیاهش از شدتِ خشم و درد میدرخشید. او دستِ سردِ ات را محکم گرفت و به قلبش فشرد. «من بدونِ تو هیچوام... حتی در این دنیای تازه.»
با این اعتراف، قدرتی عجیب در وجودِ هر دوی آنها منفجر شد. تاریکیِ درونِ جونگکوک و نورِ واقعیتِ ات با هم ترکیب شدند و یک موجِ عظیمِ پالسمانند ایجاد کردند که تمامِ فضای اطراف را در نوردید. شبحِ فرماندهی نیستی، زیرِ این موجِ پاککننده، فریادی کشید و مثلِ دود در هوا محو شد.
طوفانِ خاطرات فرو نشست. زمینِ تازه آرام گرفت و آسمان کمی روشنتر شد.
آنها در میانِ دشتِ ساکت و بینظیری که خودشان ساخته بودند، نفسنفس میزدند. جونگکوک دستِ ات را کشید و او را محکم در آغوش کشید، چنان محکم که انگار میخواست مطمئن شود او هنوز واقعی است.
«ما از این هم گذشتیم،» جونگکوک در حالی که پیشانیاش را به موهای ات میچسباند، زمزمه کرد. «حالا دیگه هیچکس نمیتونه ما رو متوقف کنه.»
ات لبخند زد و سرش را روی سینهی او گذاشت. «حالا وقتشه این دنیا رو نامگذاری کنیم، جونگکوک...»
- ۱۶۵
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط