𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒
ماشین رو روشن کردم.
صدای وزوزش توی حموم پیچید.
آروم به سمت موهای کوک بردمش.
با هر بار نزدیکتر کردن ماشین اصلاح، قلبم بیشتر مچاله میشد.
توی دلم فقط یک جمله رو تکرار میکردم.
لیانا، فقط به خاطر کوک... آروم باش و گریه نکن.
دستم رو روی سرش گذاشتم.
چند لحظه مکث کردم.
بعد اولین تکه از موهاش رو زیر دستگاه دادم.
صدای ماشین اصلاح بیشتر شد.
تکهای از موهاش جدا شد و آروم روی پیشبند افتاد.
چند تار مو هم از روی شونههاش پایین رفت و روی کف حموم افتاد.
چند ثانیه به اون تکه مو خیره موندم.
واقعاً باورم نمیشد.
یعنی اینا خواب نیست...
دوباره ماشین رو روشن کردم.
این بار بدون مکث ادامه دادم.
یکییکی از موهای کوک کم میشد.
هر بار که دستگاه رو روی موهاش میکشیدم، تکهی دیگهای پایین میافتاد.
چشمام پر از اشک شده بود.
هرچقدر سعی میکردم خودمو کنترل کنم، باز اشک از گوشهی چشمم پایین میاومد.
با پشت دست سریع پاکش میکردم و دوباره مشغول کوتاه کردن میشدم.
کوک از توی آینه نگاهم کرد.
چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
من هم سعی کردم لبخند بزنم.
ولی لبخندم بیشتر شبیه یه تلاش بیفایده برای پنهون کردن ناراحتیم بود.
ماشین اصلاح رو دوباره روی موهاش کشیدم.
یک تکهی دیگه از موهاش روی زمین افتاد.
اشکم دوباره پایین اومد.
آروم زیر لب گفتم:
+ فقط... فقط الان گریه نمیکنم...
ولی حتی خودم هم میدونستم که نمیتونم به این قول عمل کنم.
ویو نیم ساعت بعد:
بالاخره کل موهای کوک کوتاه شده بود.
ماشین اصلاح رو خاموش کردم و چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
موهای کوتاه شده روی کف حموم ریخته بود و بعضی تکهها هنوز روی پیشبندش مونده بود.
جونگ کوک دستی به سرش کشید و بعد از توی آینه با لبخند نگاهم کرد.
- چطور شدم عزیزم؟ با این موها هنوز دوستم داری؟
همین که حرفش تموم شد، بغضم دوباره ترکید.
گریههام صدا دار شد و بدون اینکه چیزی بگم، از پشت بغلش کردم.
صورتم رو کنار صورتش بردم و گونهش رو بوسیدم.
+ من همهجوره .. هق..عاشقتم...
جونگ کوک برگشت و بوسهای روی لبم گذاشت.
- ولی من همهجوره برای داشتنت تلاش کردم و میکنم...
چند لحظه مکث کرد.
- اینو بهت ثابت کردم...
با شنیدن حرفش، ذهنم رفت سمت دو سال قبل...
فلشبک به دو سال پیش:
روی تخت نشسته بودم و گوشی توی دستم بود.
صفحهی گوشی پر بود از عکسهایی که از کوک توی اینترنت پیدا کرده بودم.
هر عکسی رو که میدیدم، لبخند روی صورتم مینشست.
خیلی دوستش داشتم.
اونم منو دوست داشت.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت.
پدر و مادرم با ازدواج ما موافقت نمیکردن.
دلیلشون فقط یک چیز بود.
محبوبیت جونگ کوک.
همیشه میگفتن
ممکنه به خاطر محبوبیتش، طرفدارهاش اذیتت کنن.
هر بار این حرف رو میشنیدم، اولش فکر میکردم دارن زیادی سخت میگیرن.
ولی وقتی بیشتر بهش فکر میکردم، میدیدم حرفشون کاملاً هم بیدلیل نیست.
جونگ کوک طرفدارهای زیادی داشت.
خیلیها دوستش داشتن و بعضیها هم اصلاً دوست نداشتن اون با کسی وارد رابطه بشه.
گاهی حتی با یک عکس یا یک شایعهی ساده، کلی حرف و حدیث درست میشد.
من هم از این بابت میترسیدم.
نه برای خودم...
بیشتر برای اینکه مبادا رابطهمون باعث دردسر برای کوک بشه.
گوشی رو پایین آوردم و آهی کشیدم.
همون موقع صدای زنگ خونه بلند شد.
از جام بلند شدم.
+ احتمالاً بستهایه که تازه سفارش دادم...
از اتاقم بیرون اومدم.
نگاهم به پدر و مادرم افتاد که روی مبل نشسته بودن و به فیلمی که از تلویزیون پخش میشد، چشم دوخته بودن.
آهی از کسل بودن کشیدم و به سمت در رفتم.
دستگیره رو پایین آوردم و در رو باز کردم.
سرم پایین بود.
اما اولین چیزی که دیدم، دو کفش مردونهی شیک بود.
چند لحظه مکث کردم.
آرومآروم سرمو بالا آوردم.
چشمام که به صورت خندون جونگ کوک افتاد، همونجا خشکم زد.
دستهگلی توی دستش بود.
پشت سرش هم یک زن و یک مرد ایستاده بودن.
نگاهم بین اون سه نفر میچرخید.
+ کوک...
جونگ کوک لبخندش رو بیشتر کرد.
- اومدیم خواستگاری عزیزم...
چشمام از تعجب گرد شده بود.
هنوز نمیتونستم باور کنم واقعاً جلوی در خونه ایستاده اونم برای خواستگاری
همون موقع صدای پدرم از پشت سرم بلند شد.
پدر لیانا: کیه؟
...⛓️💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟒
ماشین رو روشن کردم.
صدای وزوزش توی حموم پیچید.
آروم به سمت موهای کوک بردمش.
با هر بار نزدیکتر کردن ماشین اصلاح، قلبم بیشتر مچاله میشد.
توی دلم فقط یک جمله رو تکرار میکردم.
لیانا، فقط به خاطر کوک... آروم باش و گریه نکن.
دستم رو روی سرش گذاشتم.
چند لحظه مکث کردم.
بعد اولین تکه از موهاش رو زیر دستگاه دادم.
صدای ماشین اصلاح بیشتر شد.
تکهای از موهاش جدا شد و آروم روی پیشبند افتاد.
چند تار مو هم از روی شونههاش پایین رفت و روی کف حموم افتاد.
چند ثانیه به اون تکه مو خیره موندم.
واقعاً باورم نمیشد.
یعنی اینا خواب نیست...
دوباره ماشین رو روشن کردم.
این بار بدون مکث ادامه دادم.
یکییکی از موهای کوک کم میشد.
هر بار که دستگاه رو روی موهاش میکشیدم، تکهی دیگهای پایین میافتاد.
چشمام پر از اشک شده بود.
هرچقدر سعی میکردم خودمو کنترل کنم، باز اشک از گوشهی چشمم پایین میاومد.
با پشت دست سریع پاکش میکردم و دوباره مشغول کوتاه کردن میشدم.
کوک از توی آینه نگاهم کرد.
چند لحظه چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
من هم سعی کردم لبخند بزنم.
ولی لبخندم بیشتر شبیه یه تلاش بیفایده برای پنهون کردن ناراحتیم بود.
ماشین اصلاح رو دوباره روی موهاش کشیدم.
یک تکهی دیگه از موهاش روی زمین افتاد.
اشکم دوباره پایین اومد.
آروم زیر لب گفتم:
+ فقط... فقط الان گریه نمیکنم...
ولی حتی خودم هم میدونستم که نمیتونم به این قول عمل کنم.
ویو نیم ساعت بعد:
بالاخره کل موهای کوک کوتاه شده بود.
ماشین اصلاح رو خاموش کردم و چند لحظه فقط بهش نگاه کردم.
موهای کوتاه شده روی کف حموم ریخته بود و بعضی تکهها هنوز روی پیشبندش مونده بود.
جونگ کوک دستی به سرش کشید و بعد از توی آینه با لبخند نگاهم کرد.
- چطور شدم عزیزم؟ با این موها هنوز دوستم داری؟
همین که حرفش تموم شد، بغضم دوباره ترکید.
گریههام صدا دار شد و بدون اینکه چیزی بگم، از پشت بغلش کردم.
صورتم رو کنار صورتش بردم و گونهش رو بوسیدم.
+ من همهجوره .. هق..عاشقتم...
جونگ کوک برگشت و بوسهای روی لبم گذاشت.
- ولی من همهجوره برای داشتنت تلاش کردم و میکنم...
چند لحظه مکث کرد.
- اینو بهت ثابت کردم...
با شنیدن حرفش، ذهنم رفت سمت دو سال قبل...
فلشبک به دو سال پیش:
روی تخت نشسته بودم و گوشی توی دستم بود.
صفحهی گوشی پر بود از عکسهایی که از کوک توی اینترنت پیدا کرده بودم.
هر عکسی رو که میدیدم، لبخند روی صورتم مینشست.
خیلی دوستش داشتم.
اونم منو دوست داشت.
اما یک مشکل بزرگ وجود داشت.
پدر و مادرم با ازدواج ما موافقت نمیکردن.
دلیلشون فقط یک چیز بود.
محبوبیت جونگ کوک.
همیشه میگفتن
ممکنه به خاطر محبوبیتش، طرفدارهاش اذیتت کنن.
هر بار این حرف رو میشنیدم، اولش فکر میکردم دارن زیادی سخت میگیرن.
ولی وقتی بیشتر بهش فکر میکردم، میدیدم حرفشون کاملاً هم بیدلیل نیست.
جونگ کوک طرفدارهای زیادی داشت.
خیلیها دوستش داشتن و بعضیها هم اصلاً دوست نداشتن اون با کسی وارد رابطه بشه.
گاهی حتی با یک عکس یا یک شایعهی ساده، کلی حرف و حدیث درست میشد.
من هم از این بابت میترسیدم.
نه برای خودم...
بیشتر برای اینکه مبادا رابطهمون باعث دردسر برای کوک بشه.
گوشی رو پایین آوردم و آهی کشیدم.
همون موقع صدای زنگ خونه بلند شد.
از جام بلند شدم.
+ احتمالاً بستهایه که تازه سفارش دادم...
از اتاقم بیرون اومدم.
نگاهم به پدر و مادرم افتاد که روی مبل نشسته بودن و به فیلمی که از تلویزیون پخش میشد، چشم دوخته بودن.
آهی از کسل بودن کشیدم و به سمت در رفتم.
دستگیره رو پایین آوردم و در رو باز کردم.
سرم پایین بود.
اما اولین چیزی که دیدم، دو کفش مردونهی شیک بود.
چند لحظه مکث کردم.
آرومآروم سرمو بالا آوردم.
چشمام که به صورت خندون جونگ کوک افتاد، همونجا خشکم زد.
دستهگلی توی دستش بود.
پشت سرش هم یک زن و یک مرد ایستاده بودن.
نگاهم بین اون سه نفر میچرخید.
+ کوک...
جونگ کوک لبخندش رو بیشتر کرد.
- اومدیم خواستگاری عزیزم...
چشمام از تعجب گرد شده بود.
هنوز نمیتونستم باور کنم واقعاً جلوی در خونه ایستاده اونم برای خواستگاری
همون موقع صدای پدرم از پشت سرم بلند شد.
پدر لیانا: کیه؟
- ۸۲۵
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط