خون آشامی که عاشقش شدم پارت سیزدهم
(ویو ا/ت)
*صبح*
امروز تولد تهیونگ بود خواستم سوپرایز اش کنم برای همین یه نقشه دارم الکی خودم به مریضی می زنم به تهیونگ زنگ می زنم که نمی تونم بیام شرکت
خودم آماده کردم که مثلا انگار مریض ام
شروع کردم به زنگ زدن
#: سلام ا/ت خوبی؟
&: (سرفه)...سلام تهیونگ خوبی؟( با صدای گرفته)
#:ا/ت چیزی شده؟
&: نه فقط یکم سرما خوردم برای همین امروز نیومدم شرکت...(سرفه)
#: آهان که اینطور خوب استراحت کن
من بعد شرکت می یام پیشت
& : باشه خدافظ
(قطع کرد)
جواب داد اینم از این، بعدش همه چی برای تولدش آماده می کنم تا وقتی که بعد شرکت باید بعد از آماده کردن تدارکات نزدیک
اومدن اش پشت مبل قایم می شم و وقتی چراغ روشن کرد از پشت مبل میام بیرون تولدش تبریک می گم
باید برم بیرون وسایل مورد نیاز بگیرم
زنگ زدم به یوون
&:سلام یوون خوبی؟
^:سلام ا/ت کاری داشتی؟
&می یای بریم بیرون
^:معلومه که می یام
&:چند دقیقه دیگه می یام
^: اوکی خدافظ
ا/ت قطع می کنه
سریع رفتم آماده شدم تاکسی گرفتم یون کنار یه پاساژ دیدم رفتم پیش یوون
&: سلام یوون
^:سلام ا/ت، میگم جریان چیه خبریه؟
&:بیا تا بهت بگم( ا/ت جریان سوپرایز کردن تهیونگ می گه)
^:پس که اینطور، تعجب کردم تهیونگ چه زود باور کرد تو مریضی
&:آره، فکرش هم نمی کردم
^:همین که می خوای سوپرایزش کنی حسابی خوشحال می شه
&:دقیقا ، یوون به نظرت برای کادو به تهیونگ چی بدم ؟
^:موندم اونم تصورش بکن برای کسایی مثل شما که زوج هستین مثلا: لباس ست ای ،عطری ، یا یه اکسسوری کاپلی مثل یه دستبند
&:اکسسوری ایده خیلی عالی پس براش یه اکسسوری کاپلی می گیرم
(۳ ساعت بعد)
بعد از خرید رسیدم خونه چیز های مورد نیاز گرفتم باید برم که همه چی آماده کنم لباس هام عوض کردم رفتم سمت آشپز خانه شروع کردم به درست کردن غذا و کیک بعد از تموم کردن تزئینات ،حموم ۲۰ دقیقه ای رفتم اومدم مو هام خشک کردم لباس ام پوشیدم آرایش ملایم کردم چند دقیقه دیگه تهیونگ می یاد از پنجره یواشکی ماشین اش از بیرون دیدم پارک کرده بود. وقتشه کیک برداشتم شمع گذاشتم چراغ خاموش کردم به همراه کیک تو دستم رفتم پشت مبل قایم شدم منتظر تهیونگ بود
(ویو تهیونگ)
بعد از شرکت رفتم خونه حموم یه ربع رفتم لباس پوشیدم آماده شدم برم خونه ا/ت سوار ماشین ام شدم حرکت کردم ماشین پارک کردم رسیدم دم خونه اش زنگ زدم جواب نداد یعنی اتفاقی افتاده کیلید خونه اش داشتم با کیلید در خونه باز کردم رفتم داخل دیدم چراغ خاموش خونه نیست؟ چراغ روشن کردم که یهو ا/ت از پشت مبل با هیجان اومد بیرون یه کیک تو دست اش بود
&:تولدت مبارک ( صدای بلند)
(ویو ا/ت)
با روشن شدن چراغ ها از پشت مبل اومدم بیرون تهیونگ تو حالت اینکه تعجب کرده بود دیدم
#:ا/ت... تو مریضی نبودی همه اینا
&: همه اش سوپرایز بود دیگه من مریض نبودم امروز تولدته
#: آه ... راست گفتی اصلا حواسم نبود امروز تولدمه
&:خب دیگه بیا بشین
راوی: نشستن رو مبل ا/ت شمع روشن کرد
&:یه آرزو بکن
تهیونگ چشماش بس آرزو کرد بعد شروع به فوت کردن شمع کرد کیک خوردن بعدش شروع به غذا خوردن کردن
#:هومممم ....عالیه خیلی خوشمزه اس
&:نوش جونت
#:میگم بیشتر خودت درست کردی؟
&:آره کیک هم خودم درست کردم
#:معلومه که تو آشپزی استعداد داری
&:اوه داشت یادم می رفت جعبه کادو پیچ شده آوردم بیرون دادم به تهیونگ
&:اینم هدیه من به تو
تهیونگ شروع کرد به باز کردنش تو جعبه دو تا دستبند کاپلی شکل قلب بود
#:دستبند کاپلی؟
&:آره
#:خیلی قشنگه ممنون ،اما قشنگ ترین هدیه روز تولدم تو هستی. وجود تو پیش من خودش زیباترین هدیه اس .(💖🤧)
&:امممم تهیونگ نمی دونم چی بگم (نویسنده:هم اکنون ا/ت سرخ می شود)
(ویو تهیونگ )
بعد از گفتن حرفم ا/ت گونه هاش سرخ شد موند چی بگه تشکر کوچیک کرد درخشش خاصی تو چشماش دیدم
#:لازم نیست سرخ بشی( با خنده)
&:(خنده)
(ویو ا/ت)
جمله که تهیونگ بهم گفت قلبم مثل یک طبل سر و صدا می کرد درون گل شکوفه می زد خود به خود گونه هام سرخ شد مغزم همون لحظه هنگ کرده بود نمی دونستم چی بگم
تهیونگ با خنده گفت که لازم سرخ بشم منم خنده ام گرفت
( ویو تهیونگ )
&:می خوای دستبند دستمون کنیم
#:آره
یکی اش بر داشتم دستم کردم
یکی دیگه رو ا/ت دستش کرد
یهو زنگ در خورد
#:می رم ببینم کیه
در باز کرد ناگهان با کسی که انتظار اومدنش نداشتم مواجه شد
#:جین!!!!؟؟؟؟؟؟؟
(نویسنده : دین دین دییییین)
*صبح*
امروز تولد تهیونگ بود خواستم سوپرایز اش کنم برای همین یه نقشه دارم الکی خودم به مریضی می زنم به تهیونگ زنگ می زنم که نمی تونم بیام شرکت
خودم آماده کردم که مثلا انگار مریض ام
شروع کردم به زنگ زدن
#: سلام ا/ت خوبی؟
&: (سرفه)...سلام تهیونگ خوبی؟( با صدای گرفته)
#:ا/ت چیزی شده؟
&: نه فقط یکم سرما خوردم برای همین امروز نیومدم شرکت...(سرفه)
#: آهان که اینطور خوب استراحت کن
من بعد شرکت می یام پیشت
& : باشه خدافظ
(قطع کرد)
جواب داد اینم از این، بعدش همه چی برای تولدش آماده می کنم تا وقتی که بعد شرکت باید بعد از آماده کردن تدارکات نزدیک
اومدن اش پشت مبل قایم می شم و وقتی چراغ روشن کرد از پشت مبل میام بیرون تولدش تبریک می گم
باید برم بیرون وسایل مورد نیاز بگیرم
زنگ زدم به یوون
&:سلام یوون خوبی؟
^:سلام ا/ت کاری داشتی؟
&می یای بریم بیرون
^:معلومه که می یام
&:چند دقیقه دیگه می یام
^: اوکی خدافظ
ا/ت قطع می کنه
سریع رفتم آماده شدم تاکسی گرفتم یون کنار یه پاساژ دیدم رفتم پیش یوون
&: سلام یوون
^:سلام ا/ت، میگم جریان چیه خبریه؟
&:بیا تا بهت بگم( ا/ت جریان سوپرایز کردن تهیونگ می گه)
^:پس که اینطور، تعجب کردم تهیونگ چه زود باور کرد تو مریضی
&:آره، فکرش هم نمی کردم
^:همین که می خوای سوپرایزش کنی حسابی خوشحال می شه
&:دقیقا ، یوون به نظرت برای کادو به تهیونگ چی بدم ؟
^:موندم اونم تصورش بکن برای کسایی مثل شما که زوج هستین مثلا: لباس ست ای ،عطری ، یا یه اکسسوری کاپلی مثل یه دستبند
&:اکسسوری ایده خیلی عالی پس براش یه اکسسوری کاپلی می گیرم
(۳ ساعت بعد)
بعد از خرید رسیدم خونه چیز های مورد نیاز گرفتم باید برم که همه چی آماده کنم لباس هام عوض کردم رفتم سمت آشپز خانه شروع کردم به درست کردن غذا و کیک بعد از تموم کردن تزئینات ،حموم ۲۰ دقیقه ای رفتم اومدم مو هام خشک کردم لباس ام پوشیدم آرایش ملایم کردم چند دقیقه دیگه تهیونگ می یاد از پنجره یواشکی ماشین اش از بیرون دیدم پارک کرده بود. وقتشه کیک برداشتم شمع گذاشتم چراغ خاموش کردم به همراه کیک تو دستم رفتم پشت مبل قایم شدم منتظر تهیونگ بود
(ویو تهیونگ)
بعد از شرکت رفتم خونه حموم یه ربع رفتم لباس پوشیدم آماده شدم برم خونه ا/ت سوار ماشین ام شدم حرکت کردم ماشین پارک کردم رسیدم دم خونه اش زنگ زدم جواب نداد یعنی اتفاقی افتاده کیلید خونه اش داشتم با کیلید در خونه باز کردم رفتم داخل دیدم چراغ خاموش خونه نیست؟ چراغ روشن کردم که یهو ا/ت از پشت مبل با هیجان اومد بیرون یه کیک تو دست اش بود
&:تولدت مبارک ( صدای بلند)
(ویو ا/ت)
با روشن شدن چراغ ها از پشت مبل اومدم بیرون تهیونگ تو حالت اینکه تعجب کرده بود دیدم
#:ا/ت... تو مریضی نبودی همه اینا
&: همه اش سوپرایز بود دیگه من مریض نبودم امروز تولدته
#: آه ... راست گفتی اصلا حواسم نبود امروز تولدمه
&:خب دیگه بیا بشین
راوی: نشستن رو مبل ا/ت شمع روشن کرد
&:یه آرزو بکن
تهیونگ چشماش بس آرزو کرد بعد شروع به فوت کردن شمع کرد کیک خوردن بعدش شروع به غذا خوردن کردن
#:هومممم ....عالیه خیلی خوشمزه اس
&:نوش جونت
#:میگم بیشتر خودت درست کردی؟
&:آره کیک هم خودم درست کردم
#:معلومه که تو آشپزی استعداد داری
&:اوه داشت یادم می رفت جعبه کادو پیچ شده آوردم بیرون دادم به تهیونگ
&:اینم هدیه من به تو
تهیونگ شروع کرد به باز کردنش تو جعبه دو تا دستبند کاپلی شکل قلب بود
#:دستبند کاپلی؟
&:آره
#:خیلی قشنگه ممنون ،اما قشنگ ترین هدیه روز تولدم تو هستی. وجود تو پیش من خودش زیباترین هدیه اس .(💖🤧)
&:امممم تهیونگ نمی دونم چی بگم (نویسنده:هم اکنون ا/ت سرخ می شود)
(ویو تهیونگ )
بعد از گفتن حرفم ا/ت گونه هاش سرخ شد موند چی بگه تشکر کوچیک کرد درخشش خاصی تو چشماش دیدم
#:لازم نیست سرخ بشی( با خنده)
&:(خنده)
(ویو ا/ت)
جمله که تهیونگ بهم گفت قلبم مثل یک طبل سر و صدا می کرد درون گل شکوفه می زد خود به خود گونه هام سرخ شد مغزم همون لحظه هنگ کرده بود نمی دونستم چی بگم
تهیونگ با خنده گفت که لازم سرخ بشم منم خنده ام گرفت
( ویو تهیونگ )
&:می خوای دستبند دستمون کنیم
#:آره
یکی اش بر داشتم دستم کردم
یکی دیگه رو ا/ت دستش کرد
یهو زنگ در خورد
#:می رم ببینم کیه
در باز کرد ناگهان با کسی که انتظار اومدنش نداشتم مواجه شد
#:جین!!!!؟؟؟؟؟؟؟
(نویسنده : دین دین دییییین)
- ۳۱.۰k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط