𝐏𝐚𝐫𝐭𝟗
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟗
+ت تو چیکارکردی
-قشنگم اینقدربدم میادشوهرتومیخوای گول بزنی
™اگه آماده این عقدوبخونم
+ی قطره اشک ازگوشه چشمم ریخت دوباره نگاه کردم ادماش دوره تهیونگ بودن ی اسلحه روی سرش نفسم بالانمیومدکه دستشوروی پاک حس کردم بدنم شروع کردبه لرزیدن
-عزیزم آماده
+.........
+به ادماش نشونه داد بامشت زدن توی شکم تهیونگ که از درد افتادروی زانوهاش
+لطفاً بگو بس کنن باشه قبول باهات ازدواج میکنم معذرت میخوام
-افرین قشنگم
-جناب عاقدما آماده ایم
™خانم جئون لیا ایاشمابدون هیچ اجباری حاظرین با آقای جئون جونگ کوک ازدواج کنین
+بهش نگاه کردم داشت ی جوری نگام میکرد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده
+بله
همه شروع کردن به دست زدن
™آقای جئون جونگ کوک ایاشما بدون هیچ اجباری حاضرین که با خانم جئون لیا ازدواج کنین
-بله
همه شروع کردن به دست زدن همون لحظه بود که فهمیدم بدبخت شدن دیگه زندگیم تموم شد
™به اختیاراتی که به من داده شده شمارو زنو شوهرعلام میکنم
هردوموبلند شدیم زمانش بود که هموببوسیم اون طورو زد کنار لبشوگذاشت روی لبم ی مک زد بعدش
ول کرد نشستیم
+زود باش ولش کن لطفاً
-هوف عزیزم دیدی چقدرراحت بود
دوباره علامت داد که بردنش
+کحابردنش
-مگه نمیگی ولش کنم بردن ولش کنن
+ازت متنفرم چرا اینکارومیکنی
-اخ خوشگلم اگه اون برنامه چرتوراه نمینداختین
الا بدونه خونوخون ریزی بود
+چند ساعت گذشت اصلا نمیفهمیدم چجوری اره میگذره فقط یهو به خودم اومدم دیدم توی ماشینم
+کجاداریم میریم
-خونمون
+خونمون؟
اره خونه خودمون
+.......
چندمین شد رسیدیم ی عمارت خیلی بزرگ با تمه مشکی که دور تا دورش بادیگاردبود همشونم باکت و شلوار مشکی درو بازکردن رفتیم توی حیات حیاتشم خیلی بزرگ بود دراز باغچه استخر گل مجسمه رفتیم رسیدیم به دره عمارت اومدن درو باز کردن رفتیم تو همین که رفتیم داخل خونه پراز شمع بود با گل چیده بودن از پله ها رفتیم بالا که رسیدیم به اتاق دره اتاقو که باز کرد اتاق نبود خونه بود آشپز خونه کوچکیک داشت ی استخر داشت ویو جلوی تخت دور تا دورش شیشه بود که پرده هاش ریموتی بودن میره کارش مبل همه کلکسیون مشروب رفتم تو که کراواتشو باز کرد کتشوانداخت روی تخت رفت سمت مشروباش یکیو درواورد ریخت توی لیوان خورد بهم نگاه کردو گفت
-نمیخوری
+من مشروب نمیخورم
-هوم خوبه
سه تا لیوان خورد اومد سمتم شروع کرد به باز کردن دکمه هاش
+دداری چیکارمیکنی
-اوم میخوایم زنوشوهربازی کنیم
+چ چی
-هوم
اینقدر اومدجلوکه افتادم روی تخت اومد روم طوره روی سرمو کند پرتاب کرداونو ورفت سمته زیپ لباسم
پایان
+ت تو چیکارکردی
-قشنگم اینقدربدم میادشوهرتومیخوای گول بزنی
™اگه آماده این عقدوبخونم
+ی قطره اشک ازگوشه چشمم ریخت دوباره نگاه کردم ادماش دوره تهیونگ بودن ی اسلحه روی سرش نفسم بالانمیومدکه دستشوروی پاک حس کردم بدنم شروع کردبه لرزیدن
-عزیزم آماده
+.........
+به ادماش نشونه داد بامشت زدن توی شکم تهیونگ که از درد افتادروی زانوهاش
+لطفاً بگو بس کنن باشه قبول باهات ازدواج میکنم معذرت میخوام
-افرین قشنگم
-جناب عاقدما آماده ایم
™خانم جئون لیا ایاشمابدون هیچ اجباری حاظرین با آقای جئون جونگ کوک ازدواج کنین
+بهش نگاه کردم داشت ی جوری نگام میکرد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده
+بله
همه شروع کردن به دست زدن
™آقای جئون جونگ کوک ایاشما بدون هیچ اجباری حاضرین که با خانم جئون لیا ازدواج کنین
-بله
همه شروع کردن به دست زدن همون لحظه بود که فهمیدم بدبخت شدن دیگه زندگیم تموم شد
™به اختیاراتی که به من داده شده شمارو زنو شوهرعلام میکنم
هردوموبلند شدیم زمانش بود که هموببوسیم اون طورو زد کنار لبشوگذاشت روی لبم ی مک زد بعدش
ول کرد نشستیم
+زود باش ولش کن لطفاً
-هوف عزیزم دیدی چقدرراحت بود
دوباره علامت داد که بردنش
+کحابردنش
-مگه نمیگی ولش کنم بردن ولش کنن
+ازت متنفرم چرا اینکارومیکنی
-اخ خوشگلم اگه اون برنامه چرتوراه نمینداختین
الا بدونه خونوخون ریزی بود
+چند ساعت گذشت اصلا نمیفهمیدم چجوری اره میگذره فقط یهو به خودم اومدم دیدم توی ماشینم
+کجاداریم میریم
-خونمون
+خونمون؟
اره خونه خودمون
+.......
چندمین شد رسیدیم ی عمارت خیلی بزرگ با تمه مشکی که دور تا دورش بادیگاردبود همشونم باکت و شلوار مشکی درو بازکردن رفتیم توی حیات حیاتشم خیلی بزرگ بود دراز باغچه استخر گل مجسمه رفتیم رسیدیم به دره عمارت اومدن درو باز کردن رفتیم تو همین که رفتیم داخل خونه پراز شمع بود با گل چیده بودن از پله ها رفتیم بالا که رسیدیم به اتاق دره اتاقو که باز کرد اتاق نبود خونه بود آشپز خونه کوچکیک داشت ی استخر داشت ویو جلوی تخت دور تا دورش شیشه بود که پرده هاش ریموتی بودن میره کارش مبل همه کلکسیون مشروب رفتم تو که کراواتشو باز کرد کتشوانداخت روی تخت رفت سمت مشروباش یکیو درواورد ریخت توی لیوان خورد بهم نگاه کردو گفت
-نمیخوری
+من مشروب نمیخورم
-هوم خوبه
سه تا لیوان خورد اومد سمتم شروع کرد به باز کردن دکمه هاش
+دداری چیکارمیکنی
-اوم میخوایم زنوشوهربازی کنیم
+چ چی
-هوم
اینقدر اومدجلوکه افتادم روی تخت اومد روم طوره روی سرمو کند پرتاب کرداونو ورفت سمته زیپ لباسم
پایان
- ۴۹۲
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط