ابلیس
part 38
به دیدنش رفت و گل ها رو توی گلدون گذاشت و کنار تخت گذاشتش
+ حالت بهتره؟
حرفی نزد و پشتش رو به چویا کرد
+ ظاهرا بهتری
پرستار وارد اتاق شد و سرم رو از دستش بیرون کشید و سرش رو بلند کرد تا بالشت دیگه ای بزاره که دازای فورا فاصله گرفت و سمتش اسلحه کشید و تو یه چشم بهم زدن کارشو تموم کرد و چویا با لرز به جسد غرق در خون نگاه کرد
_ گفتم...بهم دست نزن زنیکه ی حرو&می
دازای بلند شد و پا برهنه از کنار جسد رد شد و از اتاق بیرون رفت و چویا به سرعت فرار کرد.
" دازای ساما... "
_ خفه شو...منو ببر آکادمی
" ولی باید استراحت کنید شما اصلا نخوابیدید "
_ من به اندازه کافی خوابیدم...دو ساعت بیهوش بودم کافی نیست؟ بسه دیگه منو ببر آکادمی تا نکشتمت
اکوتاگاوا نفس عمیقی کشید و گفت
" برگردید اتاقتون تا لباساتونو بیارم عوض کنید "
_ نمیخواد لباسام کجان؟
" تو... "
_ منو ببر همونجا
...................
لباس هاشو عوض کرد و سوار ماشین شد و حتی اهمیت نداد چویا موند بیمارستان یا که هر اتفاق دیگه ای...هیچی مهم نبود حتی خودش
به دم در آکادمی رسید و خودش درو باز کرد و پیاده شد و وارد آکادمی شد. سمت خوابگاه رفت و سعی کرد بخوابه.
چویا وسایل هاشو جمع کرد و تا خواست بره نیکولای جلوش ایستاد
" نمیتونی بری "
+ دازای نباید منو ببینه
" ولی تو میخوای تو این وضعیت تنهاش بزاری "
+ این براش بهتره...برو کنار
" نمیزارم بری "
اتسوشی ضربه آرومی به سرش زد و گفت
" تو واقعا یه تختت کمه مگه نه چویا سان؟ "
چویا رو زمین نشست و گفت
+ ولی من به این روز انداختمش...اگه اون شب ردش نمیکردم اگه سعی نمیکردم بکشمش اینجوری نمیشد...من واقعا احمقم چرا ردش کردم چرا بچه بازی در آوردم کاری کردم عشقش به من تبدیل به نفرت بشه
با عجز نالید و سرشو به دیوار کوبید
" هر کاری که کردی دیگه کردی درموردش اگه فکر کنی برنمیگرده بجای گریه و زاری سعی کن حلش کنی...ازش فرار نکن احمق با ترست رو به رو شو "
چویا با چشمایی بی چاره به اتسوشی نگاه کرد و سرشو پایین انداخت
+ این مشکل حل نمیشه فرار نکردم که الان ازم متنفره
" فرار کردی....همون شبی که ردش کردی الانم داری فرار میکنی...بجای فرار کمکش کن "
چویا بلند شد و روی تخت خودشو انداخت
+ هیچی نمیدونم...نمیدونم فقط میخوام بخوابم همین
نیکولای لبخندی زد و گفت
" فکر رفتن به سرت نزنه...خوب بخوابی "
از خوابگاه خارج شدن و چویا بعد از کلی کلنجار با خودش خوابش برد و از دنیای بیرون غافل شد.
............................
" تو یه قاتلی......بابایی تنهام نزار...تو یه حرو&مزاده ای......چه پسر خوبی همینطوری رام بمون......ماشین کشتار تو فقط یه عروسکی یه بدبخت.....تو یه قاتلی یه روانی "
جیغ بلندی به گوش رسید و با ترس از خواب پرید و تو خودش جمع شد
_ من نکشتمش....کار من نبود....کار بابا بود...رئیس اونو کشت....مامان کار من نبود
صدای فریاد ها و التماس ها به گوشش میرسید و کابوس های شبانه اجازه خواب راحت رو بهش نمیداد.
.........[فلش بک به سه روز پیش]..........
درو باز کرد و وارد شد با ظاهری مغرور گفت
_ چخبر پیرمرد...دلت برام تنگ شده بود؟
رئیس خندید و گفت
" واسه یه کاری گفتم بیای نمیخوام زیاد وقتتو بگیرم "
دازای اخم کرد و رئیس نیشخند پهنی زد
_ چی ازم میخوای؟
_____________________________________________________
ادامه دارد...
به دیدنش رفت و گل ها رو توی گلدون گذاشت و کنار تخت گذاشتش
+ حالت بهتره؟
حرفی نزد و پشتش رو به چویا کرد
+ ظاهرا بهتری
پرستار وارد اتاق شد و سرم رو از دستش بیرون کشید و سرش رو بلند کرد تا بالشت دیگه ای بزاره که دازای فورا فاصله گرفت و سمتش اسلحه کشید و تو یه چشم بهم زدن کارشو تموم کرد و چویا با لرز به جسد غرق در خون نگاه کرد
_ گفتم...بهم دست نزن زنیکه ی حرو&می
دازای بلند شد و پا برهنه از کنار جسد رد شد و از اتاق بیرون رفت و چویا به سرعت فرار کرد.
" دازای ساما... "
_ خفه شو...منو ببر آکادمی
" ولی باید استراحت کنید شما اصلا نخوابیدید "
_ من به اندازه کافی خوابیدم...دو ساعت بیهوش بودم کافی نیست؟ بسه دیگه منو ببر آکادمی تا نکشتمت
اکوتاگاوا نفس عمیقی کشید و گفت
" برگردید اتاقتون تا لباساتونو بیارم عوض کنید "
_ نمیخواد لباسام کجان؟
" تو... "
_ منو ببر همونجا
...................
لباس هاشو عوض کرد و سوار ماشین شد و حتی اهمیت نداد چویا موند بیمارستان یا که هر اتفاق دیگه ای...هیچی مهم نبود حتی خودش
به دم در آکادمی رسید و خودش درو باز کرد و پیاده شد و وارد آکادمی شد. سمت خوابگاه رفت و سعی کرد بخوابه.
چویا وسایل هاشو جمع کرد و تا خواست بره نیکولای جلوش ایستاد
" نمیتونی بری "
+ دازای نباید منو ببینه
" ولی تو میخوای تو این وضعیت تنهاش بزاری "
+ این براش بهتره...برو کنار
" نمیزارم بری "
اتسوشی ضربه آرومی به سرش زد و گفت
" تو واقعا یه تختت کمه مگه نه چویا سان؟ "
چویا رو زمین نشست و گفت
+ ولی من به این روز انداختمش...اگه اون شب ردش نمیکردم اگه سعی نمیکردم بکشمش اینجوری نمیشد...من واقعا احمقم چرا ردش کردم چرا بچه بازی در آوردم کاری کردم عشقش به من تبدیل به نفرت بشه
با عجز نالید و سرشو به دیوار کوبید
" هر کاری که کردی دیگه کردی درموردش اگه فکر کنی برنمیگرده بجای گریه و زاری سعی کن حلش کنی...ازش فرار نکن احمق با ترست رو به رو شو "
چویا با چشمایی بی چاره به اتسوشی نگاه کرد و سرشو پایین انداخت
+ این مشکل حل نمیشه فرار نکردم که الان ازم متنفره
" فرار کردی....همون شبی که ردش کردی الانم داری فرار میکنی...بجای فرار کمکش کن "
چویا بلند شد و روی تخت خودشو انداخت
+ هیچی نمیدونم...نمیدونم فقط میخوام بخوابم همین
نیکولای لبخندی زد و گفت
" فکر رفتن به سرت نزنه...خوب بخوابی "
از خوابگاه خارج شدن و چویا بعد از کلی کلنجار با خودش خوابش برد و از دنیای بیرون غافل شد.
............................
" تو یه قاتلی......بابایی تنهام نزار...تو یه حرو&مزاده ای......چه پسر خوبی همینطوری رام بمون......ماشین کشتار تو فقط یه عروسکی یه بدبخت.....تو یه قاتلی یه روانی "
جیغ بلندی به گوش رسید و با ترس از خواب پرید و تو خودش جمع شد
_ من نکشتمش....کار من نبود....کار بابا بود...رئیس اونو کشت....مامان کار من نبود
صدای فریاد ها و التماس ها به گوشش میرسید و کابوس های شبانه اجازه خواب راحت رو بهش نمیداد.
.........[فلش بک به سه روز پیش]..........
درو باز کرد و وارد شد با ظاهری مغرور گفت
_ چخبر پیرمرد...دلت برام تنگ شده بود؟
رئیس خندید و گفت
" واسه یه کاری گفتم بیای نمیخوام زیاد وقتتو بگیرم "
دازای اخم کرد و رئیس نیشخند پهنی زد
_ چی ازم میخوای؟
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط