پارت ۳
در اتاق که بسته شد، فضا یهدفعه سنگینتر از قبل شد.
ات همون لحظه حس کرد یهچیزی درست نیست. نه از اون حسای مبهم... از اون حسایی که توی پوستت فرو میره و میگه: «حواستو جمع کن.»
چشمش افتاد به دو نفر دیگه که تو اتاق بودن.
یکیشون مردی با موهای جوگندمی، تیپ شیک، ولی اون نگاه... انگار آدمارو نه بهچشم انسان، بلکه بهچشم ابزار نگاه میکرد.
و اونیکی، پیرمردی خشک و بیروح که عصاشو بین دو دستش گرفته بود، اما چشمهاش؟ تیز و پرغرور. از همونایی که فقط کافیه نگاهت کنن تا بفهمی هیچوقت قراره صدات شنیده نشه.
جونگکوک یهلحظه مکث کرد. حتی یه اخم ظریف افتاد وسط ابروهاش.
ات هنوز مات و مبهوت مونده بود. نه بهخاطر آدمای توی اتاق، بلکه بهخاطر اون حس بدی که از همهشون میگرفت.
عمو کیم لبخند کوچیکی زد، ولی نه از اون لبخندای دوستانه. از اون لبخندایی که پشتش تصمیمهای از قبل گرفتهشده خوابیده.
با دست اشاره کرد: – «بشینید.»
هیچکدوم حرفی نزدن. نشستن. ساکت.
منتظر.
عمو نگاهی به پوشهای روی میز انداخت، بعد درشو بست و مستقیم تو چشمهای هر دوشون نگاه کرد:
– «خیلی ساده بگم. شما دوتا از هفتهٔ آینده نامزد میشید. این ازدواج، از قبل هماهنگ شده.»
ات پلک نزد. نفهمید درست شنیده یا نه.
جونگکوک یهلحظه نفسشو توی سینه حبس کرد. ولی همونطور بیصدا نشست.
ات آهسته گفت:
– «چی؟ یعنی چی؟»
پدربزرگ جونگکوک با لحن خسته و بیرحمانهای جواب داد: – «یعنی از این به بعد دخترِ خانواده کیم، میره زیر پرچم خانواده ما. سادهتر از این میتونستم بگم؟»
پدر جونگکوک لب زد: – «دلیل نمیخواد. نیازی به توضیح نیست. ما تصمیم گرفتیم، شما فقط انجامش میدید.»
ات ناباورانه به عمو نگاه کرد:
– «تو واقعاً با این موافقی؟ بدون اینکه از من بپرسی؟»
عمو کیم شونه بالا انداخت. لحنش انگار داشت با یه کارمند پایینرتبه حرف میزد: – «من یه تصمیم مهم گرفتم. این نه درباره توئه، نه درباره جونگکوک. درباره آیندهست.»
پدربزرگ با اخم گفت:
– «و اگه مخالفتی باشه، میتونه دردسر درست کنه. برای همهمون.»
سکوت سنگینی اتاق رو بلعید.
جونگکوک هنوز چیزی نگفته بود. فقط دستهاش رو روی زانوهاش فشار میداد. انگار داشت خودشو کنترل میکرد که چیزی نگه.
و ات؟ دلش میخواست از جا بلند شه و داد بزنه... ولی اینجا، توی این اتاق، هیچکس صدای داد رو نمیشنوه.
ات همون لحظه حس کرد یهچیزی درست نیست. نه از اون حسای مبهم... از اون حسایی که توی پوستت فرو میره و میگه: «حواستو جمع کن.»
چشمش افتاد به دو نفر دیگه که تو اتاق بودن.
یکیشون مردی با موهای جوگندمی، تیپ شیک، ولی اون نگاه... انگار آدمارو نه بهچشم انسان، بلکه بهچشم ابزار نگاه میکرد.
و اونیکی، پیرمردی خشک و بیروح که عصاشو بین دو دستش گرفته بود، اما چشمهاش؟ تیز و پرغرور. از همونایی که فقط کافیه نگاهت کنن تا بفهمی هیچوقت قراره صدات شنیده نشه.
جونگکوک یهلحظه مکث کرد. حتی یه اخم ظریف افتاد وسط ابروهاش.
ات هنوز مات و مبهوت مونده بود. نه بهخاطر آدمای توی اتاق، بلکه بهخاطر اون حس بدی که از همهشون میگرفت.
عمو کیم لبخند کوچیکی زد، ولی نه از اون لبخندای دوستانه. از اون لبخندایی که پشتش تصمیمهای از قبل گرفتهشده خوابیده.
با دست اشاره کرد: – «بشینید.»
هیچکدوم حرفی نزدن. نشستن. ساکت.
منتظر.
عمو نگاهی به پوشهای روی میز انداخت، بعد درشو بست و مستقیم تو چشمهای هر دوشون نگاه کرد:
– «خیلی ساده بگم. شما دوتا از هفتهٔ آینده نامزد میشید. این ازدواج، از قبل هماهنگ شده.»
ات پلک نزد. نفهمید درست شنیده یا نه.
جونگکوک یهلحظه نفسشو توی سینه حبس کرد. ولی همونطور بیصدا نشست.
ات آهسته گفت:
– «چی؟ یعنی چی؟»
پدربزرگ جونگکوک با لحن خسته و بیرحمانهای جواب داد: – «یعنی از این به بعد دخترِ خانواده کیم، میره زیر پرچم خانواده ما. سادهتر از این میتونستم بگم؟»
پدر جونگکوک لب زد: – «دلیل نمیخواد. نیازی به توضیح نیست. ما تصمیم گرفتیم، شما فقط انجامش میدید.»
ات ناباورانه به عمو نگاه کرد:
– «تو واقعاً با این موافقی؟ بدون اینکه از من بپرسی؟»
عمو کیم شونه بالا انداخت. لحنش انگار داشت با یه کارمند پایینرتبه حرف میزد: – «من یه تصمیم مهم گرفتم. این نه درباره توئه، نه درباره جونگکوک. درباره آیندهست.»
پدربزرگ با اخم گفت:
– «و اگه مخالفتی باشه، میتونه دردسر درست کنه. برای همهمون.»
سکوت سنگینی اتاق رو بلعید.
جونگکوک هنوز چیزی نگفته بود. فقط دستهاش رو روی زانوهاش فشار میداد. انگار داشت خودشو کنترل میکرد که چیزی نگه.
و ات؟ دلش میخواست از جا بلند شه و داد بزنه... ولی اینجا، توی این اتاق، هیچکس صدای داد رو نمیشنوه.
- ۱۱.۸k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط