در نیمه های شب پارت ششم (ادامه)

ـ چی؟

ـ ندارم! اصلا تو چطور می‌تونی تو یه هفته عاشق یکی بشی خودتو جمع کن آقای ....؟

ـ اسمم زاندره، زاندر اندرسون

ـ هرچی که هست ! نمیتونی انقدر سریع علاقمند بشی در ضمن من دوست ندارم زاندر

ـ من هر کاری بگی میکنم تا نظرت عوض بشه

ـ دوستت ندارم

ـ یکاری میکنم داشته باشی

هلن به سمت سالن می‌ره و آروم میگه « مرتیکه کصخل»


جشن خیریه تقریبا تمام شده بود
تلفن زاندر زنگ میخوره
ـ بله ادوارد؟

ـ قربان پسر بچه رو دم در گذاشتم طبق قرار !

با پوزخندی میگه : به به.... عالی شد.

هلن از سالن بیرون میاد و به سمت ماشین می‌ره اما با صدای گریه ی یک بچه بر میگرده
ادوارد دقیقا اون رو وسط خیابون رها کرده بود و پشت درختی ایستاده بود.

هلن با سرعت به سمت بچه می‌ره و میبینه که پای پسر بچه رو با طنابی که درون دو لایه سیمان قرار گرفته سفت و محکم بستن
با تمام زورش تلاش میکند که گره را باز کند اما از طرفی صدای دار و جیغ پسر بچه گویای درد پاهاش بود
ناگهان نوری از دور به چشم هلن خورد نوری که با سرعت بسیار به سمت هلن میومد هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد
ـ لعنتی کدوم حرومزاده ای پای این بچه رو به طناب بسته ...
هرچه زور میزد نشد و هر بار نور ماشین به او نزدیک‌تر میشد

ادوارد آن طرف با خودش درگیر بود نمی‌توانست یک جا بماند تا آن دو انسان بی گناه زیر ماشین بمیرند
چاقو را برداشت و به سرعت سمت هلن و بچه رفت و با چاقو سریعا تنها پای بچه را از آسفالت جدا کرد وبا یک دستش بچه و آن یکی دستش هلن را گرفت و به پیاده رو برد.

ـ شما خوبین خانوم؟

هلن سرش را بالا میارد و به چشم های ادوارد نگاه می‌کند
ـ ممنونم
هلن نگاهی به بچه انداخت بی هوش شده بود و پا هایش تقریبا خون میومد

(با لحنی التماس دار ) : ترو خدا کمکم کن بیا این سوییچ ماشینم ، سوار شیم ببریمش بیمارستان خواهش میکنم.

ادوارد همینطور مانده بود و نمیدونست چطور باید عواقب کارش را به زاندر پس بدهد اما فعلا یک چیز را خوب می‌دانست خیلی خوب هم می‌دانست که باید بچه رو نجات بده

پس با سرعت در را برای هلن باز کرد هلن با دستی. لرزان که بچه رو گرفته بود داخل ماشین نشست ، ادوارد فورا ماشین رو روشن کرد و به سمت بیمارستان رفتند

ـ چقدر دیگه مونده برسیم؟ نفسش کم شده !

ـ یه ربع دیگه میرسیم خانومه .....

ـ هلن هستم!

ـ ادوارد

-چی؟

ـ منم ادواردم

ـ او ، اوکی.

به بیمارستان رسیدند و دوان دوان به سمت پزشک رفتن.

ـ آقای دکتر دستم به دامنت ، بچه رو بسته بودن به طناب اونم وسط خیابون با کمک این آقا از تصادف جون سالم به در بردیم. بچه بیهوشه خواهش میکنم.... کمک کنید

پرستار ها بچه رو میگیرن و با سرعت به اتاق عمل میبرند

هلن با وضعیتی داغون روی صندلی انتظار میشیند خیلی بهم ریخته است..‌...

ادوارد با دوتا لیوان قهوه به سمت هلن میاید و دقیقا کنارش میشیند .

ـ خانوم هلن... حال خودتون خوبه؟

هلن با حالتی آشفته بر میگردد: چی؟ آها بله مرسی .

ـ برای شما هم گرفتم قهوه میل دارید دیگه؟

ـ هوم مرسی.

هر دو سکوت کردند و در آن سکوت هردو به دو چیز متفاوت اما در عین حال مشابه فکر میکردند

ادوارد با خود گمان می‌کرد که نکنه قضیه ی ۱۴ سال پیش باز هم اتفاق بیفتد و از طرفی نگران آن بچه بود و هلن درگیر گفته ی زاندر و اون‌‌‌.... پسر بچه بود.

ـ میگم خانوم هلن
ـ هوم؟
ـ شما با ترس هاتون چطور کنار میاید
ـ راستش من آدم ترسوییم اما گاهی اوقات کمک خواستن بهترین راه برای مقابله باهاشون بوده
شما چی؟

ـ راستش باید سکوت کنم چون منم خیلی ترسوام 😂

ـ او واقعا؟

ـ باور کنید 😁

ـ بنظرت اون بچه چند سالشه ؟

ـ سه

ـ چی؟

ـ سه سالشه

ـ تو از کجا میدونی؟

ـ خب از قد و قوارش مشخصه

ـ اوه راست میگی

گوشی ادوارد ناگهان زنگ می‌خورد زاندر بود
با مِنُ مِن گفت : می ..ر...رم جوا..ب بدم

زاندر : عوضی جنازه ی بچه کو؟ ها؟

ـ قربان...

ـ ادبت میکنم وقتی نیرو فرستادم و ۱۴. سال پیش رو خودم برات تداعی کردم میفهمی!

ـ قربان اجازه بدید یه عالمه گزارش دارم براتون
اصلا هلن خانوم بیرون نیوومدن (✨ نمیدونه این هلن همون هلنه ✨ )
ـ نیومد؟ منظورت چیه ؟ ببین من این چیزا حالیم نمیشه اون بچه رو اگر زندس بر میداری میاری پدر بزرگم خیلی وقته تنها بوده باید یه حالی بگیره ....
فهمیدی یا نه ؟


✨🤍بچه ها می‌دونم الان قیافتون اینجوریه که‌‌‌‌...... هزار تا لعنت به زاندر می‌فرستید اماااااا
باید بگم وضعیت قراره بد تر بشه... و ذات واقعی همه ی کارکتر ها رو بشناسید بوس به همتوننن🤍😁✨
دیدگاه ها (۱۹)

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

LESSON

🫧~"عشق عجیب ما "~🫧p:: ۱ ــ+ اهه چرا این اپلیکیشن اینجوریه!( ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_39فصل هفدهم | ک...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p93یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد...

"my dou fernb is so jentlmun "p:_1قطره های باران روی شیشه ها...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۳ | صبح بعد از او...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط