صبح زود، هوا هنوز خنک بود و نور کمرنگ خورشید تازه خودش ر
صبح زود، هوا هنوز خنک بود و نور کمرنگ خورشید تازه خودش را به داخل اتاق میکشاند. تو با چشمان نیمهخسته از تخت پایین آمدی. اتاق در همان سکوت همیشگیاش غرق بود. هیچ چیزی تغییر نکرده بود جز سنگینی نفسهایت.
نگاهت روی پردهها ثابت ماند. با حرکتی آرام جلو رفتی، انگشتان لرزانت پارچهی سنگین را کنار زدند. برای اولین بار بعد از روزها نور واقعی و زنده روی صورتت افتاد.
پنجره را باز کردی. بوی خنک صبح، بوی سبزهها و باغ پشتی، ناگهان وارد اتاق شد. برای لحظهای حس کردی زندهای، مثل پرندهای که پرهایش خیس از باران است اما هنوز امید به پرواز دارد.
در همان لحظه، صدای خشک و سرد از بیسیم روی دیوار بلند شد:
«ببند.»
قلبت تندتر زد. دستت روی لبهی پنجره بود. لحظهای تردید کردی. اما بهجای اطاعت کامل، فقط کمی از پنجره را بستی، طوری که هنوز شکافی باریک باز بماند. نسیم ضعیفی از آن عبور میکرد.
سکوتی کوتاه آمد. بعد صدای تهیونگ دوباره از بیسیم پیچید، این بار تیزتر:
«گفتم ببند.»
تو به پنجره نگاه کردی و به عمد کاری نکردی. برای اولین بار، نافرمانی کوچک. دلت لرزید اما نمیتوانستی قدمت را پس بکشی.
چند ثانیه بعد، صدای در کوبیده شد. ناگهان باز شد و تهیونگ با قدمهای تند وارد شد. نگاهش مثل شعلهای خاموش اما خطرناک روی تو افتاد.
موهایش کمی آشفته بود، شاید به خاطر عجلهای که کرده بود. چشمانش تیرهتر از همیشه. با صدای آرام اما پر از خشم گفت:
«بهت گفتم ببند.»
تو برگشتی، با صورتی که هنوز رد نفس صبحگاهی روی آن نشسته بود. لبهایت نیمهباز شدند، اما هیچ کلمهای پیدا نکردی.
تهیونگ جلو آمد، پنجره را محکم بست. صدای بسته شدن شیشه مثل شکستن استخوان در اتاق پیچید.
بعد به سمتت چرخید، فاصلهاش آنقدر نزدیک بود که نفسهای سنگینش را حس میکردی.
«اینجا… هیچ کاری رو بدون اجازه من نمیکنی.» کلماتش آرام اما مثل تیغ روی پوست بودند.
«حتی نفس کشیدن تو… باید طبق قوانین باشه.»
چشمانت از اشک پر شد، اما به زمین نگاه کردی تا لرزششان را پنهان کنی.
تهیونگ چند ثانیه به تو خیره ماند، بعد عقب رفت. بدون هیچ حرف دیگری، از اتاق بیرون زد و در را محکم بست.
نور صبح پشت شیشه خاموش شد. پنجره بسته بود.
و تو… برای اولین بار فهمیدی که حتی کوچکترین نافرمانی، میتواند خشمش را مثل طوفان وارد اتاقت کند.
نگاهت روی پردهها ثابت ماند. با حرکتی آرام جلو رفتی، انگشتان لرزانت پارچهی سنگین را کنار زدند. برای اولین بار بعد از روزها نور واقعی و زنده روی صورتت افتاد.
پنجره را باز کردی. بوی خنک صبح، بوی سبزهها و باغ پشتی، ناگهان وارد اتاق شد. برای لحظهای حس کردی زندهای، مثل پرندهای که پرهایش خیس از باران است اما هنوز امید به پرواز دارد.
در همان لحظه، صدای خشک و سرد از بیسیم روی دیوار بلند شد:
«ببند.»
قلبت تندتر زد. دستت روی لبهی پنجره بود. لحظهای تردید کردی. اما بهجای اطاعت کامل، فقط کمی از پنجره را بستی، طوری که هنوز شکافی باریک باز بماند. نسیم ضعیفی از آن عبور میکرد.
سکوتی کوتاه آمد. بعد صدای تهیونگ دوباره از بیسیم پیچید، این بار تیزتر:
«گفتم ببند.»
تو به پنجره نگاه کردی و به عمد کاری نکردی. برای اولین بار، نافرمانی کوچک. دلت لرزید اما نمیتوانستی قدمت را پس بکشی.
چند ثانیه بعد، صدای در کوبیده شد. ناگهان باز شد و تهیونگ با قدمهای تند وارد شد. نگاهش مثل شعلهای خاموش اما خطرناک روی تو افتاد.
موهایش کمی آشفته بود، شاید به خاطر عجلهای که کرده بود. چشمانش تیرهتر از همیشه. با صدای آرام اما پر از خشم گفت:
«بهت گفتم ببند.»
تو برگشتی، با صورتی که هنوز رد نفس صبحگاهی روی آن نشسته بود. لبهایت نیمهباز شدند، اما هیچ کلمهای پیدا نکردی.
تهیونگ جلو آمد، پنجره را محکم بست. صدای بسته شدن شیشه مثل شکستن استخوان در اتاق پیچید.
بعد به سمتت چرخید، فاصلهاش آنقدر نزدیک بود که نفسهای سنگینش را حس میکردی.
«اینجا… هیچ کاری رو بدون اجازه من نمیکنی.» کلماتش آرام اما مثل تیغ روی پوست بودند.
«حتی نفس کشیدن تو… باید طبق قوانین باشه.»
چشمانت از اشک پر شد، اما به زمین نگاه کردی تا لرزششان را پنهان کنی.
تهیونگ چند ثانیه به تو خیره ماند، بعد عقب رفت. بدون هیچ حرف دیگری، از اتاق بیرون زد و در را محکم بست.
نور صبح پشت شیشه خاموش شد. پنجره بسته بود.
و تو… برای اولین بار فهمیدی که حتی کوچکترین نافرمانی، میتواند خشمش را مثل طوفان وارد اتاقت کند.
- ۲۵.۱k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط