فیک تهکوک وارث زار
پارت چهارم | اتاق ممنوعه
جونگکوک جلوی در ایستاد.
روی در، قفل قدیمیای بود که انگار سالها کسی به آن دست نزده بود.
اما عجیبتر از همه این بود که…
در قفل نبود.
جونگکوک آرام دستگیره را پایین کشید.
در با صدای خفیفی باز شد.
اتاق تاریک بود.
فقط نور ماه از پنجره روی یک میز قدیمی افتاده بود.
جونگکوک وارد شد.
روی میز، چند پوشه و عکس قرار داشت.
اولین عکس را برداشت.
تصویر پدر خودش و پدر تهیونگ بود.
اما پشت سرشان، همان پسر داخل عکس قبلی ایستاده بود.
برادر تهیونگ.
جونگکوک پوشهی روی میز را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«پیمان دو خانواده از روزی شروع شد که وارث واقعی پیدا شد.»
جونگکوک زیر لب گفت:
— وارث واقعی…؟
صفحهی بعد را ورق زد.
اسم خودش را دید.
JEON JUNGKOOK
زیر اسمش تاریخ تولد و چند اطلاعات شخصی نوشته شده بود.
اما پایین صفحه چیزی نوشته شده بود که قلبش را به تپش انداخت:
«هویت واقعی هنوز برای او فاش نشده است.»
صدایی از پشت سرش آمد.
— بالاخره پیداش کردی.
جونگکوک با وحشت برگشت.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
— تو دنبالم اومدی؟
تهیونگ وارد اتاق شد.
— وقتی دیدم نیستی، فهمیدم کجا رفتی.
جونگکوک پوشه را بالا گرفت.
— اینا چیه؟
تهیونگ به اسم روی پرونده نگاه کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
— از کجا پیداش کردی؟
— روی میز بود.
تهیونگ پرونده را گرفت و چند صفحه را ورق زد.
بعد ناگهان ایستاد.
جونگکوک پرسید:
— چی شده؟
تهیونگ آرام گفت:
— این پرونده نباید اینجا باشه.
— چرا؟
تهیونگ به او نگاه کرد.
— چون این پرونده رو هفده سال پیش بستن.
جونگکوک گیج شد.
— ولی اسم من روشه.
— دقیقاً.
سکوت.
جونگکوک به عکسها نگاه کرد.
— تهیونگ… چرا اطلاعات من توی پروندهایه که هفده سال پیش بسته شده؟
تهیونگ جواب نداد.
جونگکوک جلو رفت.
— حقیقت رو بهم بگو.
تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند.
بعد گفت:
— چون احتمالاً چیزی دربارهی گذشتهات نمیدونی.
— چه چیزی؟
تهیونگ لب باز کرد که جواب بدهد، اما ناگهان صدای پدربزرگ از پشت در بلند شد:
— تهیونگ!
هر دو برگشتند.
— پرونده رو بذار سر جاش.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— دیگه نمیتونم.
پدربزرگ وارد اتاق شد.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک ثابت ماند.
— پس بالاخره دیدیش.
جونگکوک پرسید:
— چی رو؟
پیرمرد آرام گفت:
— حقیقتی که خانوادهات هفده ساله ازت پنهان کرده.
جونگکوک خشک شد.
— خانوادهی من؟
پیرمرد سر تکان داد.
— تو اصلاً قرار نبود امروز اینجا باشی.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— پدربزرگ، کافیه!
اما پیرمرد ادامه داد:
— ازدواج شما از اول برای محافظت از تو بود.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— محافظت از من در برابر چی؟
پیرمرد جواب داد:
— در برابر کسی که هفده ساله دنبال تو میگرده.
همان لحظه صدای زنگ تلفن از جیب تهیونگ بلند شد.
تهیونگ گوشی را بیرون آورد.
شماره ناشناس بود.
تماس را جواب داد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد صدایی از آن طرف خط آمد:
— تهیونگ… دیگه وقتشه حقیقت رو به جونگکوک بگی.
تهیونگ رنگش پرید.
— تو کی هستی؟
صدای ناشناس خندید.
— کسی که برادر تو رو پیدا کرده.
تماس قطع شد.
و برای اولین بار…
جونگکوک دید که تهیونگ واقعاً ترسیده است.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد..
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
جونگکوک جلوی در ایستاد.
روی در، قفل قدیمیای بود که انگار سالها کسی به آن دست نزده بود.
اما عجیبتر از همه این بود که…
در قفل نبود.
جونگکوک آرام دستگیره را پایین کشید.
در با صدای خفیفی باز شد.
اتاق تاریک بود.
فقط نور ماه از پنجره روی یک میز قدیمی افتاده بود.
جونگکوک وارد شد.
روی میز، چند پوشه و عکس قرار داشت.
اولین عکس را برداشت.
تصویر پدر خودش و پدر تهیونگ بود.
اما پشت سرشان، همان پسر داخل عکس قبلی ایستاده بود.
برادر تهیونگ.
جونگکوک پوشهی روی میز را باز کرد.
صفحهی اول فقط یک جمله داشت:
«پیمان دو خانواده از روزی شروع شد که وارث واقعی پیدا شد.»
جونگکوک زیر لب گفت:
— وارث واقعی…؟
صفحهی بعد را ورق زد.
اسم خودش را دید.
JEON JUNGKOOK
زیر اسمش تاریخ تولد و چند اطلاعات شخصی نوشته شده بود.
اما پایین صفحه چیزی نوشته شده بود که قلبش را به تپش انداخت:
«هویت واقعی هنوز برای او فاش نشده است.»
صدایی از پشت سرش آمد.
— بالاخره پیداش کردی.
جونگکوک با وحشت برگشت.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
— تو دنبالم اومدی؟
تهیونگ وارد اتاق شد.
— وقتی دیدم نیستی، فهمیدم کجا رفتی.
جونگکوک پوشه را بالا گرفت.
— اینا چیه؟
تهیونگ به اسم روی پرونده نگاه کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
— از کجا پیداش کردی؟
— روی میز بود.
تهیونگ پرونده را گرفت و چند صفحه را ورق زد.
بعد ناگهان ایستاد.
جونگکوک پرسید:
— چی شده؟
تهیونگ آرام گفت:
— این پرونده نباید اینجا باشه.
— چرا؟
تهیونگ به او نگاه کرد.
— چون این پرونده رو هفده سال پیش بستن.
جونگکوک گیج شد.
— ولی اسم من روشه.
— دقیقاً.
سکوت.
جونگکوک به عکسها نگاه کرد.
— تهیونگ… چرا اطلاعات من توی پروندهایه که هفده سال پیش بسته شده؟
تهیونگ جواب نداد.
جونگکوک جلو رفت.
— حقیقت رو بهم بگو.
تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند.
بعد گفت:
— چون احتمالاً چیزی دربارهی گذشتهات نمیدونی.
— چه چیزی؟
تهیونگ لب باز کرد که جواب بدهد، اما ناگهان صدای پدربزرگ از پشت در بلند شد:
— تهیونگ!
هر دو برگشتند.
— پرونده رو بذار سر جاش.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— دیگه نمیتونم.
پدربزرگ وارد اتاق شد.
نگاهش مستقیم روی جونگکوک ثابت ماند.
— پس بالاخره دیدیش.
جونگکوک پرسید:
— چی رو؟
پیرمرد آرام گفت:
— حقیقتی که خانوادهات هفده ساله ازت پنهان کرده.
جونگکوک خشک شد.
— خانوادهی من؟
پیرمرد سر تکان داد.
— تو اصلاً قرار نبود امروز اینجا باشی.
تهیونگ با عصبانیت گفت:
— پدربزرگ، کافیه!
اما پیرمرد ادامه داد:
— ازدواج شما از اول برای محافظت از تو بود.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— محافظت از من در برابر چی؟
پیرمرد جواب داد:
— در برابر کسی که هفده ساله دنبال تو میگرده.
همان لحظه صدای زنگ تلفن از جیب تهیونگ بلند شد.
تهیونگ گوشی را بیرون آورد.
شماره ناشناس بود.
تماس را جواب داد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد صدایی از آن طرف خط آمد:
— تهیونگ… دیگه وقتشه حقیقت رو به جونگکوک بگی.
تهیونگ رنگش پرید.
— تو کی هستی؟
صدای ناشناس خندید.
— کسی که برادر تو رو پیدا کرده.
تماس قطع شد.
و برای اولین بار…
جونگکوک دید که تهیونگ واقعاً ترسیده است.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد..
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۰.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط