شرطا: 80 لایک 80 کامنت 20 بازنشر
#disguise
#دیسگایز
#Part_12
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
بورا، دلشکسته و خسته، به سمتِ طبقه بالا رفت. اما انگار تقدیر نمیخواست حتی یه لحظه آروم بگیره. جونگکوک، مثلِ یه سایهی شوم، جلوی راهش سبز شد. قبل از اینکه بورا بفهمه چی شده، مچِ دستش توی پنجههایِ جونگکوک گیر افتاد و با شدت به دیوارِ سردِ اتاق چسبیده شد.
«ولم کن!» صدایِ بورا از ترس و خشم میلرزید.
جونگکوک چیزی نگفت. فقط با نگاهی که انگار تمامِ دنیا رو توی خودش غرق میکرد، بهش خیره شد. تنش مثلِ یه آهنربایِ مغناطیسی به سمتِ بورا کشیده شد و لبهاش به لبهاش خورد. بوسه نبود؛ فریادی بود از جنونی که توی رگهاش میدوید.
بورا با تمامِ توانش تلاش کرد خودش رو عقب بکشه. «نکن! دستم رو ول کن! حالت خوبه؟ دیوونه شدی؟»
بالاخره با یه حرکتِ سریع، خودش رو از چنگِ جونگکوک خلاص کرد. با انزجار، لبش رو پاک کرد. انگار میخواست طعمِ تلخِ اون اجبار رو از خودش دور کنه. دیگه تحملِ این همه فشار رو نداشت. بغضی که توی گلوش خفه کرده بود، شکست و اشکهاش سرازیر شد. «چیکار داری میکنی؟ چرا اینقدر بیرحم شدی؟»
جونگکوک، انگار تازه از یه خوابِ کابوسوار بیدار شده باشه، با چشمانی که برقِ وحشیانهای توش داشت، به بورا خیره شد. حرص توی نگاهش موج میزد، انگار اون بوسه، یا شاید اون مقاومت، چیزی رو توی وجودش بیدار کرده بود که کنترلش از دستش در رفته بود. «تو... تو نمیفهمی.» صداش بم و خشدار بود.
بورا، با صورتِ خیس از اشک و لرزان، اما با یه ارادهی ناگهانی، دستش رو بالا برد و سیلیِ محکمی به صورتِ جونگکوک نواخت. «دیگه نمیتونم تحمل کنم! ازت متنفرم!»
این سیلی انگار جرقهای بود که آتیشِ خشمِ جونگکوک رو شعلهور کرد. چشمهاش از شدتِ عصبانیت تنگ شد. بدونِ هیچ حرفی، دستش رو برد و توی موهایِ بورا گره کرد. بورا جیغ کشید. جونگکوک با خشونت، اون رو به سمتِ درِ زیرزمین کشید.
«کجا منو میبری؟ ولم کن!»
جونگکوک جواب نداد. فقط با قدرت، بورا رو به سمتِ تاریکیِ نمورِ زیرزمین هل داد. بورا با صدایِ ناله، وسطِ اون فضا افتاد. صدایِ بسته شدنِ درِ سنگینِ زیرزمین، مثلِ حکمِ مرگ، توی فضا پیچید.
(خیلی مسخره شد این پارت😭)
#دیسگایز
#Part_12
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
بورا، دلشکسته و خسته، به سمتِ طبقه بالا رفت. اما انگار تقدیر نمیخواست حتی یه لحظه آروم بگیره. جونگکوک، مثلِ یه سایهی شوم، جلوی راهش سبز شد. قبل از اینکه بورا بفهمه چی شده، مچِ دستش توی پنجههایِ جونگکوک گیر افتاد و با شدت به دیوارِ سردِ اتاق چسبیده شد.
«ولم کن!» صدایِ بورا از ترس و خشم میلرزید.
جونگکوک چیزی نگفت. فقط با نگاهی که انگار تمامِ دنیا رو توی خودش غرق میکرد، بهش خیره شد. تنش مثلِ یه آهنربایِ مغناطیسی به سمتِ بورا کشیده شد و لبهاش به لبهاش خورد. بوسه نبود؛ فریادی بود از جنونی که توی رگهاش میدوید.
بورا با تمامِ توانش تلاش کرد خودش رو عقب بکشه. «نکن! دستم رو ول کن! حالت خوبه؟ دیوونه شدی؟»
بالاخره با یه حرکتِ سریع، خودش رو از چنگِ جونگکوک خلاص کرد. با انزجار، لبش رو پاک کرد. انگار میخواست طعمِ تلخِ اون اجبار رو از خودش دور کنه. دیگه تحملِ این همه فشار رو نداشت. بغضی که توی گلوش خفه کرده بود، شکست و اشکهاش سرازیر شد. «چیکار داری میکنی؟ چرا اینقدر بیرحم شدی؟»
جونگکوک، انگار تازه از یه خوابِ کابوسوار بیدار شده باشه، با چشمانی که برقِ وحشیانهای توش داشت، به بورا خیره شد. حرص توی نگاهش موج میزد، انگار اون بوسه، یا شاید اون مقاومت، چیزی رو توی وجودش بیدار کرده بود که کنترلش از دستش در رفته بود. «تو... تو نمیفهمی.» صداش بم و خشدار بود.
بورا، با صورتِ خیس از اشک و لرزان، اما با یه ارادهی ناگهانی، دستش رو بالا برد و سیلیِ محکمی به صورتِ جونگکوک نواخت. «دیگه نمیتونم تحمل کنم! ازت متنفرم!»
این سیلی انگار جرقهای بود که آتیشِ خشمِ جونگکوک رو شعلهور کرد. چشمهاش از شدتِ عصبانیت تنگ شد. بدونِ هیچ حرفی، دستش رو برد و توی موهایِ بورا گره کرد. بورا جیغ کشید. جونگکوک با خشونت، اون رو به سمتِ درِ زیرزمین کشید.
«کجا منو میبری؟ ولم کن!»
جونگکوک جواب نداد. فقط با قدرت، بورا رو به سمتِ تاریکیِ نمورِ زیرزمین هل داد. بورا با صدایِ ناله، وسطِ اون فضا افتاد. صدایِ بسته شدنِ درِ سنگینِ زیرزمین، مثلِ حکمِ مرگ، توی فضا پیچید.
(خیلی مسخره شد این پارت😭)
- ۱۲.۰k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط