Why Did I Fall in Love with You? P¹⁵ | ویو خونه

Why Did I Fall in Love with You? P¹⁵ | ویو خونه

دوهی با عصبانیت وارد آشپزخونه شد و لیوان آبش رو برداشت. هنوز به اتفاق چند دقیقه پیش فکر می‌کرد که صدای جونگکوک رو پشت سرش شنید.

_چرا فرار کردی؟

+من فرار نکردم!

_پس چرا وقتی من میام، تو میری؟

دوهی برگشت و نگاه تندی بهش انداخت.

+فکر کردی دنیا دور تو می‌چرخه؟!

جونگکوک چند قدم بهش نزدیک شد.

_نه، ولی انگار افکارت چرا.

+وای، چقدر خودشیفته‌ای!

دوهی خواست از کنارش رد بشه که جونگکوک دستش رو روی کابینت گذاشت و راهش رو بست.

+برو کنار.

_اول جوابمو بده.

+چه جوابی؟!

_اون بوسه واقعاً برات هیچ معنایی نداشت؟

دوهی برای لحظه‌ای ساکت موند، اما سریع خودش رو جمع کرد.

+معلومه که نداشت! یه اتفاق تصادفی بود!

جونگکوک فکش رو محکم کرد.

_پس چرا وقتی عقب رفتم، دوباره بهم نزدیک شدی؟

چشم‌های دوهی از تعجب گرد شد.

+تو از کجا این چیزا رو درمیاری؟!

_من احمق نیستم، دوهی.

+اتفاقاً هستی! حالا برو کنار!

دوهی سعی کرد از کنارش رد بشه، اما جونگکوک دستش رو گرفت.

+دستم رو ول کن!

_تا وقتی حرفم تموم نشده، نه.

+جئون جونگکوک، داری از حدت می‌گذری!

جونگکوک با شنیدن اسم کاملش دستش رو رها کرد.

_باشه. برو.

دوهی با عصبانیت چند قدم برداشت، اما ناگهان برگشت.

+یه چیزی بگم؟

_بگو.

+تو فکر می‌کنی چون همه ازت می‌ترسن، منم باید ازت بترسم؟ من اون دخترایی نیستم که با یه نگاهت ساکت می‌شن!

جونگکوک با صدای سردی جواب داد:

_و منم اون پسری نیستم که بتونی باهاش بازی کنی!

+من باهات بازی نکردم! تویی که از صبح داری اعصابمو خرد می‌کنی!

_پس چرا هر بار نزدیکت می‌شم، رفتارت عوض می‌شه؟

دوهی خواست جواب بده، اما هیچ کلمه‌ای پیدا نکرد.

جونگکوک لبخند تلخی زد.

_دیدی؟ خودتم نمی‌دونی چرا.

+خفه شو...

_چی گفتی؟

+گفتم خفه شو!

دوهی از آشپزخونه بیرون رفت و در رو محکم بست.

جونگکوک دستش رو روی صورتش کشید و زیر لب گفت:

_لعنتی... این دختر داره دیوونه‌م می‌کنه.

اما پشت در، دوهی به دیوار تکیه داده بود. قلبش تند می‌زد و هنوز صدای جونگکوک توی گوشش بود.

+ازش متنفرم... واقعاً ازش متنفرم!

چند ثانیه سکوت کرد.

+پس چرا نمی‌تونم به اون بوسه فکر نکنم؟!

پایان پارت ۱۵
دیدگاه ها (۰)

Why Did I Fall in Love with You?P⁶شب مهمونی بالاخره رسید.+وا...

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

𓆩 پارت ۶۰ 𓆪 🖤جیمین دستور داد تمام درهای عمارت قفل شوند.ات با...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

Destiny part 9

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.16(روایت از زبان ا.ت)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط