سناریو
وقتی فکر میکنن خیانت کردی و...
( درخواستی )
*مکنه لاین*
جیمین
جیمین از وقتی وارد خونه شده بود، ساکت بود.
ا.ت چند بار پرسید:
«جیمین... چیزی شده؟»
جوابی نشنید.
بالاخره جیمین گوشیشو روی میز گذاشت.
«این عکس چیه؟»
ا.ت نگاه کرد.
عکسی بود که یکی از همکلاسیهاش موقع خداحافظی دستش رو روی شونهی ا.ت گذاشته بود.
ا.ت آه کشید.
«واقعاً دعوا قراره سر این باشه؟»
جیمین با ناراحتی گفت:
«از بیرون یه جور دیگه به نظر میاد.»
«پس به جای اینکه از خودم بپرسی، تصمیم گرفتی خودت نتیجه بگیری؟»
جیمین سکوت کرد.
ا.ت با بغض گفت:
«من هیچوقت دلیلی دادم که به من شک کنی؟»
«نه...»
«پس چرا؟»
جیمین آروم گفت:
«چون ترسیدم...»
ا.ت با چشمای خیس خندید.
«ترسیدی یا اعتماد نکردی؟»
...
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ا.ت گفت:
«اگه واقعاً فکر میکنی بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
جیمین همون لحظه سرش رو بالا آورد.
«نه... حتی اسمش رو هم نیار.»
«چرا؟»
«چون نمیخوام یه سوءتفاهم، زندگیای رو که باهم ساختیم خراب کنه.»
چند قدم نزدیکتر اومد.
«باید اول حرف تو رو میشنیدم... ببخشید.»
تهیونگ
تهیونگ با کلافگی توی اتاق قدم میزد.
ا.ت روبهروش ایستاده بود.
«داری منو میترسونی... بگو چی شده.»
تهیونگ گوشیشو گرفت سمتش.
«اینو توضیح بده.»
ا.ت به عکس نگاه کرد.
«فقط همکارم بود.»
«ولی...»
«ولی نداره!»
صدای هر دو بالا رفت.
ا.ت گفت:
«تو حتی یه بارم ازم نپرسیدی واقعیت چیه.»
تهیونگ اخم کرد اما چیزی نگفت.
ا.ت اشکهاشو پاک کرد.
«انقدر راحت باور کردی که من همچین کاری میکنم؟»
تهیونگ آروم گفت:
«نمیخواستم باور کنم... ولی ذهنم بدترین سناریوها رو ساخت.»
ا.ت با بغض جواب داد:
«پس اگه انقدر مطمئنی... طلاقم بده.»
...
تهیونگ همونجا ایستاد.
بعد از چند ثانیه، خیلی آروم گفت:
«نه.»
«چرا؟»
«چون حتی شنیدن این جمله هم برام سخته.»
نفس عمیقی کشید.
«من اشتباه کردم که قبل از شنیدن توضیحت، قضاوتت کردم.»
ا.ت چیزی نگفت.
تهیونگ آروم ادامه داد:
«اعتماد باید از من شروع میشد... نه از یه عکس.»
جونگکوک
جونگکوک از همون لحظهای که وارد خونه شد، معلوم بود ذهنش درگیره.
ا.ت نزدیکش شد.
«کوکی...»
«امروز بعد از دانشگاه کجا بودی؟»
«کافه، با گروه پروژه.»
«فقط گروه پروژه؟»
ا.ت اخم کرد.
«آره.»
جونگکوک گوشیشو نشونش داد.
«این عکسو برام فرستادن.»
ا.ت با تعجب گفت:
«جدی؟ از یه عکس به این نتیجه رسیدی؟»
جونگکوک با ناراحتی گفت:
«از زاویهش...»
«از زاویهش یا از ترست؟»
سکوت.
ا.ت با صدای لرزون گفت:
«یه بار... فقط یه بار ازم پرسیدی چی شده؟»
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
«نه...»
«پس فقط قضاوتم کردی.»
اشک از چشمهای ا.ت سرازیر شد.
«اگه واقعاً فکر میکنی بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
...
جونگکوک انگار نفسش بند اومد.
«ا.ت...»
«چی؟»
«دیگه این جمله رو نگو.»
«چرا؟»
«چون وقتی گفتیش... فهمیدم از شدت ناراحتی، احساس کردی من دیگه طرف تو نیستم.»
ا.ت با بغض گفت:
«آره... همین حس رو داشتم.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«من باید اول ازت میپرسیدم، نه اینکه از روی یه برداشت اشتباه نتیجه بگیرم.»
ا.ت نگاهش کرد.
«واقعاً حرفم رو باور میکنی؟»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
«آره. چون توی این رابطه، باید حرف تو از هر عکس و هر حرفی مهمتر باشه.»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
جونگکوک آروم دستش رو گرفت.
«بذار از این به بعد، هر سوءتفاهمی رو با حرف زدن حل کنیم... نه با حدس زدن.»
ا.ت بعد از چند ثانیه مکث، دستش رو محکمتر گرفت.
«قبول... فقط دیگه قبل از اینکه به من شک کنی، اول خودم رو انتخاب کن.»
جونگکوک با نگاه پشیمون سر تکون داد.
«قول میدم.»
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
( درخواستی )
*مکنه لاین*
جیمین
جیمین از وقتی وارد خونه شده بود، ساکت بود.
ا.ت چند بار پرسید:
«جیمین... چیزی شده؟»
جوابی نشنید.
بالاخره جیمین گوشیشو روی میز گذاشت.
«این عکس چیه؟»
ا.ت نگاه کرد.
عکسی بود که یکی از همکلاسیهاش موقع خداحافظی دستش رو روی شونهی ا.ت گذاشته بود.
ا.ت آه کشید.
«واقعاً دعوا قراره سر این باشه؟»
جیمین با ناراحتی گفت:
«از بیرون یه جور دیگه به نظر میاد.»
«پس به جای اینکه از خودم بپرسی، تصمیم گرفتی خودت نتیجه بگیری؟»
جیمین سکوت کرد.
ا.ت با بغض گفت:
«من هیچوقت دلیلی دادم که به من شک کنی؟»
«نه...»
«پس چرا؟»
جیمین آروم گفت:
«چون ترسیدم...»
ا.ت با چشمای خیس خندید.
«ترسیدی یا اعتماد نکردی؟»
...
چند ثانیه سکوت شد.
بعد ا.ت گفت:
«اگه واقعاً فکر میکنی بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
جیمین همون لحظه سرش رو بالا آورد.
«نه... حتی اسمش رو هم نیار.»
«چرا؟»
«چون نمیخوام یه سوءتفاهم، زندگیای رو که باهم ساختیم خراب کنه.»
چند قدم نزدیکتر اومد.
«باید اول حرف تو رو میشنیدم... ببخشید.»
تهیونگ
تهیونگ با کلافگی توی اتاق قدم میزد.
ا.ت روبهروش ایستاده بود.
«داری منو میترسونی... بگو چی شده.»
تهیونگ گوشیشو گرفت سمتش.
«اینو توضیح بده.»
ا.ت به عکس نگاه کرد.
«فقط همکارم بود.»
«ولی...»
«ولی نداره!»
صدای هر دو بالا رفت.
ا.ت گفت:
«تو حتی یه بارم ازم نپرسیدی واقعیت چیه.»
تهیونگ اخم کرد اما چیزی نگفت.
ا.ت اشکهاشو پاک کرد.
«انقدر راحت باور کردی که من همچین کاری میکنم؟»
تهیونگ آروم گفت:
«نمیخواستم باور کنم... ولی ذهنم بدترین سناریوها رو ساخت.»
ا.ت با بغض جواب داد:
«پس اگه انقدر مطمئنی... طلاقم بده.»
...
تهیونگ همونجا ایستاد.
بعد از چند ثانیه، خیلی آروم گفت:
«نه.»
«چرا؟»
«چون حتی شنیدن این جمله هم برام سخته.»
نفس عمیقی کشید.
«من اشتباه کردم که قبل از شنیدن توضیحت، قضاوتت کردم.»
ا.ت چیزی نگفت.
تهیونگ آروم ادامه داد:
«اعتماد باید از من شروع میشد... نه از یه عکس.»
جونگکوک
جونگکوک از همون لحظهای که وارد خونه شد، معلوم بود ذهنش درگیره.
ا.ت نزدیکش شد.
«کوکی...»
«امروز بعد از دانشگاه کجا بودی؟»
«کافه، با گروه پروژه.»
«فقط گروه پروژه؟»
ا.ت اخم کرد.
«آره.»
جونگکوک گوشیشو نشونش داد.
«این عکسو برام فرستادن.»
ا.ت با تعجب گفت:
«جدی؟ از یه عکس به این نتیجه رسیدی؟»
جونگکوک با ناراحتی گفت:
«از زاویهش...»
«از زاویهش یا از ترست؟»
سکوت.
ا.ت با صدای لرزون گفت:
«یه بار... فقط یه بار ازم پرسیدی چی شده؟»
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
«نه...»
«پس فقط قضاوتم کردی.»
اشک از چشمهای ا.ت سرازیر شد.
«اگه واقعاً فکر میکنی بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
...
جونگکوک انگار نفسش بند اومد.
«ا.ت...»
«چی؟»
«دیگه این جمله رو نگو.»
«چرا؟»
«چون وقتی گفتیش... فهمیدم از شدت ناراحتی، احساس کردی من دیگه طرف تو نیستم.»
ا.ت با بغض گفت:
«آره... همین حس رو داشتم.»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«من باید اول ازت میپرسیدم، نه اینکه از روی یه برداشت اشتباه نتیجه بگیرم.»
ا.ت نگاهش کرد.
«واقعاً حرفم رو باور میکنی؟»
جونگکوک بدون مکث جواب داد:
«آره. چون توی این رابطه، باید حرف تو از هر عکس و هر حرفی مهمتر باشه.»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
جونگکوک آروم دستش رو گرفت.
«بذار از این به بعد، هر سوءتفاهمی رو با حرف زدن حل کنیم... نه با حدس زدن.»
ا.ت بعد از چند ثانیه مکث، دستش رو محکمتر گرفت.
«قبول... فقط دیگه قبل از اینکه به من شک کنی، اول خودم رو انتخاب کن.»
جونگکوک با نگاه پشیمون سر تکون داد.
«قول میدم.»
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
- ۲۰.۷k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط