پارت هفتم عشق سرد: صبحی با طعم طعنه و تپش قلب
پارت هفتم عشق سرد: صبحی با طعم طعنه و تپش قلب
نور خورشید از پشت شیشههای بزرگ ویلا میتابید. بارون قطع شده بود، ولی بوی بارون مونده بود توی هوا. ویلا آروم بود. بیش از حد آروم.
سانمی دم در وایساده بود. یونیفرم مدرسه تنش بود، موهاشو بسته بود بالا، ولی اخماش تو هم بود. یه کولهی کوچیک روی دوشش، و یه نگاه ناامید به جادهی طولانی روبهرو.
— «هوففف... پیاده چقدر راهه. کاش یه موتور داشتم، حداقل حس میکردم توی درامای اکشنم.»
صدای ماشین از پشت سرش اومد. سهبوم ماشینش رو روشن کرده بود. اومد کنار سانمی، شیشه رو داد پایین.
— «بیا بشین. وگرنه عصبی نشدم.»
لحنش خشک بود، ولی اون تهش یه چیزی میخندید. یه ذره نرمتر از همیشه بود.
سانمی دست به کمر زد، با اخم ظاهری:
— «عهه، نه خب. رانندهای؟! منم که دیشب باهات دعوا کردم، الان چرا مهربون شدی؟»
سهبوم فقط یه ابرو بالا انداخت.
— «بیا بشین عقب، قبل اینکه پشیمون شم. نمیخوام دیر برسم چون یه نفر فلسفی شده.»
سانمی چشمهاشو ریز کرد.
— «اااا باشه، باشه! میشینم عقب، جنابِ سرد و ساکتِ دیشب.»
در رو باز کرد، پرید صندلی عقب. کولهشو پرت کرد کنار خودش. توی آینهی وسط، نگاه سهبوم رو دید که یه لحظه بهش افتاد.
چیزی نگفت، ولی یه گوشهی لبش بالا رفت.
انگار اون اعتراف دیشب هنوز تو هوا مونده بود.
سهبوم راه افتاد. سکوت بود، اما اینبار نه از جنس سنگینی — از اون سکوتایی که بین آدماییه که دارن دوباره، خیلی آروم، همو پیدا میکنن.
وقتی پیچ آخر جاده رو رد میکردن، سانمی گفت:
— «راستی، از اعتراف دیشبت استفادهی تبلیغاتی نمیکنم. هنوز تصمیم نگرفتم باهات قهر باشم یا نه.»
سهبوم بدون اینکه برگرده، گفت:
— «اگه قهر بودی، الان داشتی پیاده میرفتی.»
سانمی زد زیر خنده.
و برای اولین بار، بعد از مدتها، سهبوم هم لبخند زد. یه لبخند کوچیک. ولی نه واقعی
نور خورشید از پشت شیشههای بزرگ ویلا میتابید. بارون قطع شده بود، ولی بوی بارون مونده بود توی هوا. ویلا آروم بود. بیش از حد آروم.
سانمی دم در وایساده بود. یونیفرم مدرسه تنش بود، موهاشو بسته بود بالا، ولی اخماش تو هم بود. یه کولهی کوچیک روی دوشش، و یه نگاه ناامید به جادهی طولانی روبهرو.
— «هوففف... پیاده چقدر راهه. کاش یه موتور داشتم، حداقل حس میکردم توی درامای اکشنم.»
صدای ماشین از پشت سرش اومد. سهبوم ماشینش رو روشن کرده بود. اومد کنار سانمی، شیشه رو داد پایین.
— «بیا بشین. وگرنه عصبی نشدم.»
لحنش خشک بود، ولی اون تهش یه چیزی میخندید. یه ذره نرمتر از همیشه بود.
سانمی دست به کمر زد، با اخم ظاهری:
— «عهه، نه خب. رانندهای؟! منم که دیشب باهات دعوا کردم، الان چرا مهربون شدی؟»
سهبوم فقط یه ابرو بالا انداخت.
— «بیا بشین عقب، قبل اینکه پشیمون شم. نمیخوام دیر برسم چون یه نفر فلسفی شده.»
سانمی چشمهاشو ریز کرد.
— «اااا باشه، باشه! میشینم عقب، جنابِ سرد و ساکتِ دیشب.»
در رو باز کرد، پرید صندلی عقب. کولهشو پرت کرد کنار خودش. توی آینهی وسط، نگاه سهبوم رو دید که یه لحظه بهش افتاد.
چیزی نگفت، ولی یه گوشهی لبش بالا رفت.
انگار اون اعتراف دیشب هنوز تو هوا مونده بود.
سهبوم راه افتاد. سکوت بود، اما اینبار نه از جنس سنگینی — از اون سکوتایی که بین آدماییه که دارن دوباره، خیلی آروم، همو پیدا میکنن.
وقتی پیچ آخر جاده رو رد میکردن، سانمی گفت:
— «راستی، از اعتراف دیشبت استفادهی تبلیغاتی نمیکنم. هنوز تصمیم نگرفتم باهات قهر باشم یا نه.»
سهبوم بدون اینکه برگرده، گفت:
— «اگه قهر بودی، الان داشتی پیاده میرفتی.»
سانمی زد زیر خنده.
و برای اولین بار، بعد از مدتها، سهبوم هم لبخند زد. یه لبخند کوچیک. ولی نه واقعی
- ۵.۵k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط