{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیما

نیما

«دیدمش، گفتم منم، نشناخت او»

خاقانی

«ما را شکار کرد و بیافکند و برنداشت»


شاطر عباس صبوحی

«باکم از کشته شدن نیست از آن می‌ترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود»
دیدگاه ها (۱)

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

🎭 آخرین نقشپارت دومفضای اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.ل...

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

سناریو جونگکوک

آخرین بحث پارت ۱۸

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 3«ویو ا.ت»_نه، تقصیر من نیست، تقصیر خودته که انقدر ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

سناریو قهوه با بوی شکلات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط