بازی تلخ تکرار)p24
#part_24
کاترین
دستمو به لبهی روشویی گرفتم،نفسم تند بود و چشمام میسوخت،معدم خالی شده بود اما هنوز اون حس تهوع لعنتی ولم نمیکرد.
صدای در رو شنیدم که باز شد،چند لحظه تردید بود، بعد صدای قدماش نزدیک شد.
–حالت خوبه؟
جواب ندادم. فقط با نفس های بریده سرمو پایین انداختم،دستام میلرزید.
کمد کناره روشویی رو باز کرد و دستمال برداشت
–بگیرش
با دستای لرزون دستمال رو گرفتم.
چشمامو بستم و با آروم ترین صدایی که از خودم سراغ داشتم گفتم:
– ببخشید…من…نمیخواستم…
حرفمو قطع کرد و گفت :مهم نیست بهش فکر نکن
دستم رو گذاشتم روی دیوار،حس شرمندگی از همهچیز بدتر بود.
– نمیخواستم اذیتت کنم…
صدای نفسش رو شنیدم که عمیق شد.
–من اذیتی نمیبینم،برو بشین برات دارو بیارم
تکیه دادم به دیوار. چشمام باز نمیشد. صداش نزدیکتر شد.
– اگه نمیتونی کمکت کنم بری روی تخت.
با سر اشاره کردم که میتونم
چند لحظه تردید کرد و بعد رفت،نشستم رو تخت و به زمین چشم دوختم،چند دقیقه بعد با یه سینی آب و دارو یه ساندویچ وارد شد
–اینا رو میزارم اینجا بدون هیچ لجبازی بخور
– اگه چیزی لازم داشتی صدام بزن.
با صدایی گرفته گفتم:تو خیلی…
– خیلی چی؟
سکوت کردم،نمیخواستم بگم. دلم نمیخواست بیشتر خجالت بکشم،فقط نفسم رو آروم بیرون دادم.
–هیچی.
نگاهش چند ثانیه رو صورتم موند بعد آروم عقب رفت.
– بخواب تا فردا حالت بهتر میشه.
و همونطور که در رو نیمهباز گذاشت…از اتاق بیرون رفت.
کاترین
دستمو به لبهی روشویی گرفتم،نفسم تند بود و چشمام میسوخت،معدم خالی شده بود اما هنوز اون حس تهوع لعنتی ولم نمیکرد.
صدای در رو شنیدم که باز شد،چند لحظه تردید بود، بعد صدای قدماش نزدیک شد.
–حالت خوبه؟
جواب ندادم. فقط با نفس های بریده سرمو پایین انداختم،دستام میلرزید.
کمد کناره روشویی رو باز کرد و دستمال برداشت
–بگیرش
با دستای لرزون دستمال رو گرفتم.
چشمامو بستم و با آروم ترین صدایی که از خودم سراغ داشتم گفتم:
– ببخشید…من…نمیخواستم…
حرفمو قطع کرد و گفت :مهم نیست بهش فکر نکن
دستم رو گذاشتم روی دیوار،حس شرمندگی از همهچیز بدتر بود.
– نمیخواستم اذیتت کنم…
صدای نفسش رو شنیدم که عمیق شد.
–من اذیتی نمیبینم،برو بشین برات دارو بیارم
تکیه دادم به دیوار. چشمام باز نمیشد. صداش نزدیکتر شد.
– اگه نمیتونی کمکت کنم بری روی تخت.
با سر اشاره کردم که میتونم
چند لحظه تردید کرد و بعد رفت،نشستم رو تخت و به زمین چشم دوختم،چند دقیقه بعد با یه سینی آب و دارو یه ساندویچ وارد شد
–اینا رو میزارم اینجا بدون هیچ لجبازی بخور
– اگه چیزی لازم داشتی صدام بزن.
با صدایی گرفته گفتم:تو خیلی…
– خیلی چی؟
سکوت کردم،نمیخواستم بگم. دلم نمیخواست بیشتر خجالت بکشم،فقط نفسم رو آروم بیرون دادم.
–هیچی.
نگاهش چند ثانیه رو صورتم موند بعد آروم عقب رفت.
– بخواب تا فردا حالت بهتر میشه.
و همونطور که در رو نیمهباز گذاشت…از اتاق بیرون رفت.
- ۱۴.۰k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط